نامه های انجمن داروسازان مهر 91
احتراما به پیوست نامه های دبیر محترم انجمن داروسازان ایران در خصوص فراخوان ارسال مقاله برای خبرنامه و فصلنامه انجمن داروسازان و دوره MBA دارويي جهت استحضار حضورتان ارسال ميشود .
احتراما به پیوست نامه های دبیر محترم انجمن داروسازان ایران در خصوص فراخوان ارسال مقاله برای خبرنامه و فصلنامه انجمن داروسازان و دوره MBA دارويي جهت استحضار حضورتان ارسال ميشود .
نامه شماره ۵۲۲ مورخ ۲۵/۶/۹۱ دبیر انجمن داروسازان تهران در خصوص هزینه خدمات نسخه پیجی در سال 91 به پیوست تقدیم حضورتان میگردد.
مهر سال ۸۹ مطلبی در مورد مهر ماه و مدرسه نوشتم . امسال بعد از ۲ سال اون رو در مجله رازی خوندم که چاپ شده بود . باز هم رفتم به دوران قدیم . یادش به خیر . تصمیم گرفتم اون مطلب رو دوباره بذارم به بهانه اول مهر ...
اول پائیزتان پر مهر ......
قبل از هر چیز عرض ادب و احترام میکنم به تمام معلمان و اساتیدم . از روز اول تا به حال . از معلم های دبستان گرفته تا آخرین کسی که چیزی به من یاد داده . گرچه اون شخص کارگری ساده باشد که یک کار ساده تو بنایی رو یادم داده است .
هنوز هم اسامی معلمان ابتدایی رو یادم هست . خانم مینا ، خانم عسگری، خانم قزلباش ، خانم کریمی و آقای بغدادی . ( خدایی معلمهای خانم مهربون تر بودن ولی آقای بغدادی هم حرف نداشت چه از لحاظ اخلاق چه تدریس )
یادی هم میکنم از شادروان سرکار خانم شهری که مدیر ابتدایی ام بود و در یک سانحه رانندگی فوت کردند . روحش شاد .
قبل از اینکه هفت سالم بشه و مجبور شم برم مدرسه همیشه گریه میکردم که با مادرم به مدرسه برم . ولی از اولین اول مهری که مجبور شدم برم مدرسه قضیه برعکس شد . از مدرسه بیزار بودم . دوست نداشتم برم مدرسه. دلم میخواست بمونم خونه مامان بزرگم و تو حیاط و حوض و باغچه ها بازی کنم ولی چاره ای نبود باید میرفتم . رفتم و چه حرصی دادم به مادرم و بقیه . مخصوصا روزهایی که شیف کاری مادرم عکس شیفت مدرسه من بود . میموندم پیش مرحوم مامان بزرگم و کلی هم مورد توجه خاله و دایی بودم تا مامان بیاد . ( چقدر لوس بودی بچه ) خلاصه به این راحتی که اینقدره نشدم . کلی دیگران رو اذیت کردم . کلی گریه کردم و کلی هم غر زدم که من دیگه مدرسه نمیرم . یکی از پسر عمه هام که الان مهندسه هم سن من بود . اون هم کم اذیت نمیکرد . میگفت من مدرسه نمیرم . میخوام ذغال فروش شم . نمیخوام درس بخونم . واقعیتش اگه میدنستم بعد از این همه درس خوندن اوضاع ما از اون ذغال فروشه بدتر میشه خوب با هم میرفتیم و ذغالی میشدیم . الان هم بهترین وضع مالی رو داشتیم .
امروز که از دم یکی از مدارس رد میشدم دلم گرفت . یاد قدیم ها افتادم که به زور میرفتم مدرسه و به هیچ وجه نمیذاشتن بیام بیرون ولی الان اگه بخوام هم به هیچ عنوان من رو پشت اون میز و صندلی ها راه نمیدن .
این یعنی اینکه تو بزرگ شدی .
یعنی اینکه الان همونی هستی که اون روزها آرزو میکردی . اون موقع نمیدونستی که روزی هم آرزوی اون لحظه رو میکنی .
یعنی دیگه دغدغه تو مشق شب و ریاضی و املاء و انشاء نیست .
یعنی دیگه هر روز صبح دو تا لقمه نون و پنیر خوش مزه و یک سیب نمیذارن تو کیفت که زنگ تفریح بخوری که به نظر من خوش مزه ترین غذایی بود که من تا حالا خورده ام .
یعنی سر مداد و پاک کن دیگه با کسی امروز قهر نمیکنی و فردا آشتی. چون الان دیگه اون دل صاف رو نداری و اگه با کسی قهر کنی دیگه آشتی ای در کار نیست .
یعنی دیگه اون دل ساده و بی آلایش کودکی رو نداری که با دیدن دوستت که تغذیه ای با خود نداره ، لقمه خودت رو نصف کنی بدی بهش.
یعنی دیگه معلمی نداری که هر روز ازت سئوال و جواب کنه که دیشب تکالیفت رو انجام دادی یا نه ؟ الان خیلی از تکالیفت رو انجام نمیدی و به این قضیه افتخار میکنی و معلمی نیست که تو رو ادب کنه .
یعنی دیگه ناظم و مدیری نیست که به زندگی تو نظم و ترتیب بده .
یعنی همکلاسی هایی نداری که برای دیدنشان هر روز صبح لحظه شماری کنی .
یعنی دیگه با شنیدن سرود همشاگردی سلام از رادیو دلت به تاپ تاپ نمیافته که ای وای اول مهر شد.
یعنی دیگه امتحانی نمیدی که اگه بیست گرفتی معلمت بهت کارت هزار آفرین بده .
یعنی دیگه مبصری سال بالایی نخواهی داشت که برات پای تخته ضربدر بزنه یا اسمتو تو خوبها و بدها بنویسه و یا اینکه خودت مبصر سال پاینی ها بشی.
یعنی دیگه معلمی نداری که پیش پایش بلند شی و روز معلم کادویی مختصر برایش بگیری .
این ها همه یعنی اینکه :
به جزء حسرت روزهای خوب گذشته که قدرشان را ندانستی چیزی غیر از خاطره ای شیرین از آن روز ها برای تو باقی نمانده است .