
این عکس، تصویر نوستالژیک من و یک از دوستان قدیممه . فقط نمیدونم من بنفشه بودم یا سبزه.
حس زیبایی است . معمولا همیشه احساسش نمیکنی. گاهی وقتها سالها طول میکشه تا یک بار اون رو لمس کنی و به اندازه مدت زمان کوتاه بودن با یک دوست قدیمی اون رو در اختیار داشته باشی. تا حالا چند بار اون رو احساس کردم که شیرینی اون تا امروز برام باقی مونده . قویترین حس مربوط میشه به زمانی که بعد از ۲۰ سال معلم کلاس اولم، خانم مینا رو دیدم . بنده خدا بعد از مرگ همسرش خیلی شکسته شده بود . یادم بچه که بودم یک بار بغل دستیم مدادشو تیز کرد و داد به من که بیا اینو بزنیم تو لپه خانم معلم تا بادش خالی شه !!!
آخه یک کم معلممون تپل بود . دوست من هم فکر کرده بود که با مداد میشه باد لپ خانم معلم رو خالی کرد . هنوز هم که ۲۱ سال از اون موقع میگذره این جریان برام زنده مونده . حس شیرین بعدی مربوط به پارساله که تو جاده وقتی نگه داشتیم تا از یک ماشین راهنمایی و رانندگی آدرس بپرسیم دیدم که یکی از دوستان دوران دبیرستان که چند سالی بود ندیده بودمش تو اون ماشین بود . ماه های آخر سربازیش بود . و آخرین مورد هم دیروز بود که اون یکی دوستم (امیرحسین) رو که تو دبیرستان چندین سال کنار هم می نشستیم آمد داروخونه . دیدن یک دوست قدیمی بعد از چند سال بی خبری از اون حس واقعا شیرینیه که همه ما حتما چند بار اون رو تجربه کردیم. بعد از داروخونه با یه جعبه شرینی رفتم محل کار خانمش .{ همیشه دوست داشتم تو عروسی بهترین دوستام باشم و حسابی شلوغی کنم . ( چرا حرف میذارید تو دهن آدم ، من کی گفتم برم اونجا برقصم ؟ ) ولی تا حالا این موقعیت پیش نیومده . بهترین دوستام عروسی کردن و موقعیت پیش نیومده که من تو عروسی اونها شرکت کنم. } دوستم میگفت که پسرم تا چند وقت دیگه به دنیا می آد و بهت میگه عمو مجید . ( اینقدر عمو بودن خوبه . مدام بچه های برادرت ،مخصوصا اگه دختر باشن، سرت گول میمالن و حسابی پیادت میکنن. یا اینکه مثل چند وقت پیش تمام زندگیت رو به باد میدن و بعد که میبینن گند زدن با حالتی معصومانه میگن : خوب ببخشید . اینجاست که به راحتی با ۲کلمه حرف میبینی که گوشات دراز شده و مجبوری بخندی و یک بوس از لپهای برادر زاده ات برداری و بری دسته گلی رو که آب داده جمع و جور کنی ) . تو این یک ساعتی که با هم بودیم کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و به دسته گل هایی که آب داده بودیم از افقی بالاتر نگاه کردیم و لذت بردیم . مثل این یکی:
یکی از دوستان واقعا شیطونمون تو دبیرستان به یکی از معلم ها در جمع چند نفر از بچه ها گفته بود علی موجی . این قضیه به گوش اون رسید و بیخ پیدا کرد تا اینکه میخواستن اون رو از دبیرستان اخراج کنن. خلاصه با وساطت چند تا از ریش سفیدها قرار شد بیاد سر کلاس و در جمع از معلم مربوطه معذرت خواهی کنه تا به خیر و خوبی هه چیز تموم شه . این دوستمون هم آمد سر کلاس و بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت من از اینکه به آقای .... گفتم علی موجی پشیمونم و معذرت میخوام . وقتی این بنده خدا دوباره این کلمه رو به کار برد زدیم زیر خنده و کاری که قرار بود با این معذرت خواهی حل و فصل بشه دوباره بیخ پیدا کرد .

