
اين كه اين عكس چه ربطي به اين مطلب داره تا چند لحظه ديگه معلوم ميشه.
وقتي كه يك راه پر و پيچ و خمي رو بهت نشون ميدن و ميگن كه بايد اين راه رو در طي ۶ سال طي كني چه حالي ميشي؟ خيلي سخته ولي كم كم هم سفرهاي خوبي پيدا ميكني و رنج سفر برات آسون ميشه. از بين ۴۰ تا همسفري كه داري با حدود ۳۰ تاشون صرفا هم سفري و لحظاتي رو با هم سپري ميكنيد . با هم مي گيد و مي خنديد. با هم رقابت مي كنيد، با هم بحث و مجادله مي كنيد گاهي هم با هم معاشقه مي كنيد. در اين ميان هستند هم سفرهايي كه تصميم مي گيرند راه زندگي خودشون رو از همين جاده منشعب كنند و تا آخر راه ۶ ساله با هم به موازات شما حركت كنند و مابقي راه زندگي خود را در كنار هم باشند تا لحظه جدايي و مرگ .
دور باد از عاشقان آن لحظه تلخ فراق
از بين ده همسفر با ۸ ، ۹ تاي ديگر به قول قديمي ها رفيق گرمابه و هم پياله هستي و صفا و صميميتي دور از تصور بين شما حاكم است . ولي آن دو دوستِ باقيمانده؟ همراز و هم دل تو هستند در لحظات بي كسي و تنهايي . مرهم دردهاي تو هستند در نبود نوشدارو و محرم اسرارت زماني كه دل خودت هم به آساني رازهايش را برملا ميكند. بيشترين و بهترين خاطرات خوب و به ياد ماندني خودت رو از اين دوستان داري و چه زيباست يادآوري و رقصاندن خاطرات ساكن مانده در گوشه ذهنت زماني كه بعد از چندين سال با چشم دل به آنها نظاره ميكني .
امروز اصلا قصد نوشتن اين مطلب را نداشتم . مطلبي كه مسلما با نوشته هاي معمولا تلخ گذشته ام تفاوت دارد. شايد آن بُعد نهفته درونم با شنيدن يك خبر به تكاپو درآمده باشد . خبر مربوط به يكي از همون ۲ دوستي است كه گفتم . معمولا هر از چند گاهي با هم تلفني صحبت ميكنيم . از حال و احوال گرفته تا بررسي اوضاع كاري و يادآوري خاطرات گذشته تا برنامه هاي در پيش رو . در اكثر موارد باهاش مشورت مي كنم. هميشه راه هاي خوبي بهم نشون داده . هميشه صميمانه دوستش داشتم و دارم . امشب بعد از چند صباحي دوباره بهم زنگ زد . معمولا تماس هاي ما كمتر ۳۰ الي ۶۰ دقيقه نميشه . بعد از كلي صحبت كردن با تومانينه خاصي گفت كه آبان ماه آماده باش ! براي چي ؟ قراره يه خبر هايي بشه . فهميدم كه داره كم كم به جرگه مردان مسئوليت پذير جامعه مي پيونده . ميدونم اگه اين مطلب رو بخونه كلي مسخره ميكنه ولي هميشه تو بحث ازدواج چالش هايي رو مطرح ميكرديم كه دقيقا با هم همخوني داشت . خوشبختانه اون تونست به اين چالشها غلبه كنه . با شنيدن خبر ازدواجش به شدت خوشحال شدم و به جاي مطلبي كه قرار بود امشب در مورد سرطان همسر يكي از دوستانم بنويسم ، تصميم گرفتم در اين مورد بنويسم . گرچه اين خوشحالي با سايه اي از نگراني هم همراه است . چون تجربه در مورد دوستان قديمي تر بهم نشون داده كه بعد از ازدواج اين عزيزان همانند گذشته به ياد دوستان قديمي نمي افتند مگر كاري داشته باشند. حسابي سرگرم زن و زندگي خودشون ميشن و همه چيز رو فراموش ميكنن. بهشون حق ميدم . اين از زيبايي هاي عشقه كه چنان روشنايي به زندگي افراد ميده كه شمع كم نور خاطرات گذشته در برابر آن قدرتي براي عرض اندام نداره و كم كم به خاموشي مي گرايد. من و ساير دوستانش هم كم كم در سايه آن شمع به خاموشي گرائيده به فراموشي سپرده ميشويم . همچنانكه در كلبه دل ساير دوستان متعهدِ متاهلمان به فراموشي سپرده شده ايم . گرچه اين سخنان از شادي من اندكي نمي كاهد بلكه همواره دعاي خير خودم رو بدرقه اين دوست تازه داماد و بقيه دامادهاي ميكنم كه در گنجينه خاطراتم مدت زماني زيادي را به خود اختصاص داده اند .
سلامتي و سپيدبختي تمام شما مخصوصا ....ِ عزيزم آرزوي هميشگي من است.
تا زماني كه اين دوست عزيز ( منظورم همونيه كه تو اين مطلب با ... يادش كردم ) خودش رسما اعلام نكنه از گفتن اسمش معذورم . بعدا حتما ميگم.


