تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

اول تصمیم نداشتم این مطلب رو بنویسم ولی به طور اتفاقی با وبلاگ بچه های ورودی ۸۷ و ۸۵ داروسازی اهواز برخورد کردم . یادم آمد که ۱۰ سال پیش بود که روز ۱۴تیر ماه رفیتم سر جلسه کنکور ( روز تولد دکتر محراب ) امیدوارم اشتباه نگفته باشم . و چه راحت ۱۰ سال گذشت . با تمام خوبیها و بدیهایش . با تمام لحظات زیبا و به یادماندنی  و لحظات تلخش . با تمام قهر و آشتی های بچه گانه و با تمام ۳۶۵۰ روزش ( لطفا ایراد بنی اسرائیلی نگیرید چون من سالهای کبیسه رو حساب نکردم)

خلاصه کردن ۱۰ سال در یک پست بسیار سخت و ناشدنی است ولی سعی میکنم خیلی کوتاه از این ۱۰ سال یاد کنم . چون وقت نميكنم همه اون رو يكجا بگم تو چند تا پست گذري ميكنم بر اين سالها.

برمیگردم به سال ۷۸ :                

موقع انتخاب رشته گزینه های مورد نظر اونهایی بود که نیمه دوم کلاسهاشون شروع میشد تا ۶ ماه اول رو استراحت کنم . خدا خواست و اهواز قبول شدم . هنوز اون عکس العملی رو که وقتی شنیدم داروسازی قبول شدم و پریدم هوا یادم نرفته . شفاف شفاف یادم میاد. مثل خیلی دیگه از لحظات این ۱۰ سال . بماند با چه بدبختی بلیط قطار برای اهواز گیر آوردم تا برای ثبت نام بیام اهواز. نميدونم تاحالا اهواز رفتيد يا نه وقتي با قطار ميري دم صبح كه هوا روشن ميشه تنها چيزي كه ميبيني دشت صاف و بيابونه شديدا دلت ميگيره . وقتي هم وارد اهواز ميشي و از كنار خانه هاي سبك جنوب كيان آباد رد ميشي ديگه كلا روحيت تعطيل ميشه . اين دقيقا همون حس و حال روز اولي بود كه من وارد اهواز شدم .تازه به اون گرما و شرجي هواي شهريور ماه رو هم اضافه كنيد. ساعت۶.۳۰ صبح درب اصلي ساختمون مركزي دانشگاه بودم . هيچ كس نبود و پرسنل داشتن كم كم پيداشون ميشد. ميري طبقه سوم قسمت آموزش براي ثبت نام . این راهنمایی نگهبان ورودی ساختمون مرکزی به تمام جدید الورود ها بود.  اونجا بود كه براي اولين بار با خانم كيانپور آشنا شدم . مسئول ثبت نام دانشجوها بود . خيلي كمكم كرد تا بتونم كارهاي انتقاليم رو درست كنم و برم تهران يا اصفهان ولي نشد ديگه. بالاخره ميگن خاك خوزستان دامن گيره . دامن ما رو هم بدجوري ۶ سال گرفت . خدا رو شكر كه ول كرد. همون روز گفتن كه اصلا اسم شما جزء قبول شده ها نيست . چه حالی شدیم ما . يعني چه ؟ بعد از تماس با تهران بعد از چند ساعت معطلي گفتن كه نه درسته شما اينجا قبول شديد. اشتباه شده بود . بعد از پر كردن يك سري فرم و مدارك پاست دادن دانشكده داروسازي . كلبه آمال خيلي از جوونها . تو آموزش با اولين دانشجوي سال بالايي كه آشنا شدم دكتر سلطاني بود . از بچه هاي ۷۶ . اون زمان چهره شناخته شده دانشكده بود. نميدونم شايد همون باعث شد كه روحيه شيطنت من هم گل كنه . گرچه تو دانشكده كلا بچه آرومي بودم ولي اگه پا ميداد شيطوني هم ميكرديم ول در مقايسه با بچه هاي ۷۴ و ۷۶ و برخي از ۷۷ ها ما بچه هاي آروم تري بوديم . هيچ وقت اون اعتراض بچه هاي ۷۷ رو يادم نميره كه در اعتراض به يك مساله چند نفر از اونها متحدالشكل سرهاشون رو از ته تراشيده بودن.

بعد از ثبت نام گفتن بريد و بهمن ماه تماس بگيرد تا بگيم كي براي انتخاب رشته و شروع كلاسها بياييد...

تو اين مدت ۶ ماه حسابي استراحت كردم . يك بار هم آمدم اهواز تا دنبال يك خونه خوب بگردم و در نهايت يك خونه مناسب پيدا كردم . خانه اي تيپيك جنوبي با اون فرمت مخصوص . طبقه دوم . چيزي كه برام عذاب آور بود آب اهواز بود . بار اول كه از آب اهواز خوردم حالم داشت به هم ميخورد. تلخ و شور بود و جالب تر : براي اينكه به طبقه دوم يك ساخنمون ۲ طبقه  آب بخواد برسه بايد پمپ آب ميذاشتيم. وگر نه ار آب خبري نبود. تو شهر خودمون وقتي يك خونه اجاره ميكني امكانات اوليه رو هم بهت ميدن مثل كولر - موكت كف - آبگرم كن و .... ولي تو اهواز از اين خبرها نبود و مصيبت بود خريدن اين لوازم .

تا يادم نرفته بگم كه بچه هاي ورودي ۷۸ ترم اول خوابگاه كوت عبدالله بودن كه دست كمي از زندان گوانتانامو در زمان خودش نداشت .

با همه دردسرهاي خاص خودش از بهمن ۷۸ درس و كلاس شروع شد . هنوز هم برنامه كلاسها رو دارم .

ترم اول با خاطره خوب زبان (آقاي افشار كه حتما تمام دوستان ايشون رو يادشونه ) و رياضيات پایه  ليتهولد و ادبيات فارسي ( یادم استاد ادبیات فارسی لهجه بسیار شیرین اصفهانی داشت) و شیمی عمومی خانم مهندس مصطوفی ( که بعدا موفق به کسب دکتری شدن ) و در نهايت زیست شناسي  خانم دكتر خالو به اتمام رسيد . درست یادم نمیاد درس آزمایشگاه شیمی با مهندس مصطوفی بود یا مهندس رضازاده ( اتفاقا چند وقت پیش که اهواز بودم در یک  مراسمی پسر مهندس رو دیدم . من که نشناختم ولی دوستان معرفیش کردن . فتوکپی پدر گرامی.)   

دکتر خالو بسیار استاد متین و باشخصیتی بود و بسیار مقید زمان و به قول معروف on time . يادمه با دانشجوهاش كه ميخواست قرار بذاره مثلا ميگفت ساعت 50/10 يا 20/11 بيان . ميگفت چرا ما براي اين لحظات ارزش قائل نيستيم . چرا بايد هميشه سر ساعت 11 يا 11.30 قرار بذاريم و بقيه دقايق رو به حساب نياريم . يك نصيحت ديگه هم كه ميكردند اين بود كه محيط دانشگاه بهترين مكان براي شناخت يكديگر و در نهايت تصميم گيري براي ازدواج است . در اين محيط با توجه به سالهايي كه در كنار هم هستيد ميتونيد به شناخت خوبي از هم برسيد و براي ازدواج عاقلانه تصميم بگيريد. حقيقتا كه ايشان راست ميگفتند و خيلي از دوستان ما به اين نصيحت گوش كردن ولي چند نفري هم ظاهرا اون روز سر كلاس نبودن و تا آخر دوره هم كاري نكردن .

اولين كلاسي كه تشكيل شد آزمايشگاه شيمي بود و سنتز آسپرين . به نوعي در باغ سبز نشون دادن چون اولين و آخرين سنتزي بود كه در دوران دانشجويي انجام داديم . بعد از تهيه آسپرين بود كه احساس داروساز بودن در ما متبلور شد . مثل تبلور آسپرين .... راستي مگه آسپرين هم متبلوره ؟ 

آخرين امتحان هم كه داديم امتحان رياضي بود كه در سالن كنفرانس كنار كتابخانه دانشكده داروسازي برگزار شد. اون زمان هنوز دانشكده پرستاري جدا نشده بود و اونها طبقه سوم دانشكده داروسازي بودن . بعد هم كه همه بچه ها رفتن سراغ خونه و زندگي خودشون و شماره تلفن اهوازي ها رو گرفتيم تا بعد از اعلام نتايج امتحانات ما رو خبر كنن.  

ادامه دارد....



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ