تا حالا شده پستی رو بنویسید و کلی وقت صرف کنید و بعد از تمام شدنش یک دفعه تمام نیروهای منفی موجود به کمک شما بیان و نتونید اون رو ثبت کنید ؟ همه چیز پاک میشه . اگه اینطوری نشدید بهتون میگم چه حسی داره :
حس آدمی که از بلندی سقوط کرده و باید دوباره بلند شه و تا اون بلندی بالا بره. شاید هم حس آدمی که احساس میکنه باید از صفر شروع کنه.
چند دقیقه پیش یک پست نوشتم با عنوان خواستگاری که بعد از تموم شدنش بلاگفا یاری نکرد و مطلبی ثبت نشد و تمام نوشته هایم پرید . عیب نداره دوباره می نویسم . اما با عنوان خوستگاری ۲

قبل از هر چیز باید بگم : مگه فیلم هندیه که بیام و تو وبلاگم از یک نفر خواستگاری کنم . تازه اگه هم بخوام یک روزی این کار رو بکنم باید دید اصلا طرف اهل نت و وبلاگ هست ؟ که اگر نباشد باید متوسل به راه های دیگر شد . مثل نواختن گیتار در محدوده میدان دید آیفون تصویری آپارتمان آن بنده خدا و .... ( یادش بخیر قدیما خونه ها هم بزرگتر بودن و هم اینکه چند تا پنجره تو خیابون داشتن. ولی الان معلوم نیست با این آپارتمانهای چندین واحده برای کدومشون مینوازی. خدا نکنه این بین سوء تفاهمی هم پیش بیاد که کلا گیتار تو سرت خورد میشه )
و اما اصل ماجرا :
چند روز پیش یکی از دوستانم را دیدم . او جریان خواستگاری رفتنش را برام تعریف کرد که من هم به دلیل اینکه حافظ اسرار ایشان هستم به اصرار ، از ذکر نام این بنده خدا صرف نظر میکنم.
نمیدونم شما که این مطلب رو می خونید ازدواج کردید یا نه ؟ ولی حتما تا حالا یا براتون خواستگار آمده یا رفتید خواستگاری. ( البته طبق اخبار مستند واصله این روزها دختر خانم ها هم از شازده پسرا رسما و اسما خواستگاری می نمایند - لطفا فمنیست ها این تیکه رو نخونن) تو مراسم خواستگاری همیشه اوضاع اون جوری که باید، پیش نمیره و گاهی سوتی هایی رد و بدل میشه که باعث افزایش شیرینی ماجرا میشه.
ابوی دوست ما آدم رک و باحالیه و باعث سوتی این خواستگاری . توجه شما رو به شنیدن ماجرا از زبان دوستم دعوت میکنم:
بعد از اینکه وارد خانه عروس خانم شدیم همه آمدن و نشستن . ما هم سر به زیر انداخته و مشغول بازی با انگشتهایمان بودیم . ابوی گرامی بحث را با کار و ... شروع کرد . اواسط مجلس بود که خانواده ها کم کم ترسشون از هم ریخت و نطق ها باز شد . ابوی گرام در مورد محل کارش صحبت میکرد که ناگهان شوهر خواهر بزرگتر عروس پرسیدند:
شوهر خواهر بزرگتر ( با احساس غرور ) : شما آقای فلانی رو می شناسید؟ ( اگه اسمشو بگم شاید شما هم بشناسید پس نمیگم
)
ابوی گرام ( با بیخیالی زائد الوصفی) : من با آدمهای زیادی تو محل کارم سر و کله میزنم . همه رو به فامیلی نمیشناسم . ولی از روی ظاهر اکثرا رو میشناسم .
شوهر خواهر بزرگتر : ایشون ..... ( توضیحاتی چند دقیقه ای در مورد محل کار فرد مورد نظر و ....)
ابوی گرام: متاسفانه یادم نمیآد. حالا ظاهرشون چه طوری بود؟
شوهر خواهر بزرگتر: قد بلند و چهارشانه و طناز و با نمک و ...
ابوی گرام : آهان همون که سبیلهای کلفتی داره و کچله؟
یادم آمد . چطور؟
شوهر خواهر بزرگتر:( با حالتی درهم ) : بله . همون . هیچ چی میخواستم بگم دایی مه. ![]()
( طفلک بد فرم ضایع شد. خوب آدم حسابی از اول بگو دایی من هم اونجا کار میکنه که اینجوری شسته نشی)
حالا ابوی گرام برای ماست مالی کردن قضیه : ب ب ب بله. بسیار آدم نیکو و بزرگواری است ( ولی باز هم سبیلش کلفته و کچله)
به دوستم گفتم این دایی بنده خدا ایراد دیگه ای نداشت که بابات مثل گرز اسفندیار بزنه تو سر باجناق آیندت .
ولی دم باباء گرم . خوب اول کاری برجک باجناق آینده پسرش رو دود کرد فرستاد هوا .
یکی دیگر از این دسته گلها مربوط میشود به یکی از آشنایان خودم که الان سنی ازش گذشته .
بنا بر تعاریف رسیده وقتی ایشان در عنفوان جوانی جهت تشکیل خانواده و انداختن طوق غلامی به گردنش منزل یکی از بندگان خدا رو دق الباب می کنه:
با استقبال گرم خانواده عروس مواجه میشود. دختری طناز و زیبا رو ، با ابروانی کمانی و قامتی ترکه ای به پذیرایی از این تازه داماد می پردازد. ایشان هم مراد دل را یافته و دل در کمند دیدگان یار می سپارد. بعد از پایان مراسم و زمانی که مادر گرامی و خواهران شیردلش از او درباره دختر نظر می خواهند، او با رضایت تمام به بیان کمالاتی که دیده می پردازد. از حسن سلیقه در انتخاب لباس گرفته تا نحوه پذیرایی و.... که ناگهان آسمان بر سرش خراب میشود وقتی می شنود:
آن طناز مه رو که پذیرایی میکرد خواهر تازه به خانه بخت رفته عروس بوده !!! و عروس کسی نبود جز آن دختر سفیدپوشی که در اندرونی خانه به نظاره نشسته بود .
و این نام آشنای ما همچنان به دنبال نیمه گم شده یا بهتر بگم مفقود شده خود می گردد.


