تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



یکشنبه ششم دی 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه عکاسی کردن رو دوست داشتم ولی هیچ وقت به طور جدی نرفتم دنبالش . آخه وقتش رو نداشتم . امروز هم که روز عاشورا بود دوربینم رو بعد از مدت ها برداشتم و رفتم تو خیابون تا چند تا عکس بگیرم . عکسهای بدی نشد . چند تا از اونها رو که بیشتر از بقیه دوستشون دارم رو میذارم تا شما هم ببینید . البته چون حجم اونها زیاد بود فعلا این یکی رو قرار میدم تا سر فرصت بقیه رو آپلود کنم .

خودم این عکس رو خیلی دوست دارم :

 

مشاهده سایز اصلی تصویر

حدود ۸۰۰ کیلوبایت

بقیه تصاویر را به زودی قرار میدم.



سه شنبه یکم دی 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

کلا از کل کل کردن با آدمهای حاضر جواب حال میکنم . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم . مخصوصا یکی از اونها که تو دوران دانشجویی کلی حاضرجوابی ازش یاد گرفتم !!! تو این دوره و زمونه که مردم با گوشه و کنایه حرفشون رو میزنن و اگه جوابشون رو ندی فکر میکنن که طرف نفهمید و ما هم کلی بارش کردیم  حاضر جوابی از اصول مهم زندگی است. بنابراین همیشه اگه احساس کنم که کسی داره با قصد و غرض حرفی رو میزه یه دونه جواب قشنگ بهش میدم تا مواظب رفتارش باشه .

این مساله در مورد برخی از بیماران هم صدق میکنه . بعضی وقت ها باید جوابشون رو درست بدی مخصوصا بعضی هاشون رو . دیروز ۲ تا دختر بچه دانشجو آمدن داروخونه اولی نسخه شو نشون داد و همکارمون هم با نگاهی به اون گفت که یک قلمشو نداریم . دومی هم دفترچه رو داد . اتفاقا اون رو هم نداشتیم . باز هم همکارم گفت که خانم این رو هم نداریم . این بیمار محترم هم با حالتی عجیب و غریب فرمودند که شما که ندارید پس اینجا چه کار می کنید؟ اصلا شما چی دارید ؟ من هم با خون سردی تمام  گفتم خانم ما فقط رو داریم . (پر رویی هم نعمتی است بی نظیر) همکارام و چند تا از مریض های دیگه زدن زیر خنده و .... 

هیچ کس نیست به این بیماران محترم بگه که داروخونه هلال احمر که نباید هر چی دارو تو داروخونه ها پیدا میشه رو بیاره . این داروخونه یک سری داروی خاص داره که اولویت کاریش هم همینه . نه فروختن قرص ضد انگل و ....



شنبه بیست و هشتم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیزم

نمیدونم

چرا همیشه از ماجراهایی که تو داروخونه اتفاق می افته می نویسم ؟

نمیدونم

چرا هیچ وقت نخواستم از سیستم اداری این دهکده بنویسم ؟

نمیدونم

چرا هر وقت خواستم از سیستم اداری بنویسم دستم رو صفحات کیبورد به حرکت در نیامده ؟

نمیدونم

چرا سیستم اداری دهکده ما مشکل داره ؟

نمیدونم

چرا تو این سیستم های اداری وقتی یکی به یک پست و مقام میرسه هیچ بنی بشری نمیتونه اون رو برکنار کنه ؟ 

نمیدونم

چرا با وجود مدیریت غلط برخی از این مدیران نالایق هیچ کس جرات این رو نداره که مدیر رو بازخواست کنه ؟

نمیدونم

چرا همیشه تاوان اشتباهات مدیران رو زیردستان اونها باید پس بدن ؟

نمیدونم

چرا برخی از مدیران ما اینقدر جسارت ندارن که دست به تغییر بنیادی در سیستم های تحت کنترلشون  بزنن؟

نمیدونم

چرا مدیران ما همیشه منافع عموم را بر منافع شخصی خودشون ترجیح میدن !!! ؟؟؟

نمیدونم

چرا مدیران ما همیشه ما رو از کاری که خودشون یواشکی انجام میدن نهی میکنن و میگن این کار خلاف شرع و اخلاقه ؟    

نمیدونم

چرا برخی مدیران همیشه قانون رو اونجور که به نفعشونه تغییر میدن و نوبت به ما که می رسه تفسیر اونها از قانون ۱۸۰ درجه تغییر میکنه ؟

 نمیدونم

چرا برخی مدیران قول و قرارهایی که با ما میذارن رو بعد از اینکه خرشون از پل گذشت فراموش میکنن ؟

نمیدونم

چرا برخی از مدیران ما حقوقی چندین برابر ما میگیرن و موقع کار کردن از بس سرشون شلوغه کارهای اونها رو هم ما باید انجام بدیم ؟

 نمیدونم

چرا استفاده از اموال بیت المال و استفاده شخصی از اموال اداره و ماشین اداره فقط برای مدیران حلاله و به زیردستان که میرسه حرام است و موستوجب عذاب الهی ؟  

نمیدونم

چرا برخی مدیران چندین پست و کار همزمان دارن و مسلما به همه اونها به خوبی نمیتونن برسن ؟

نمیدونم

چرا این چراها در سیستم های اداری پایان ندارد ؟

ولی میدانم :

که اگر من دین را، پست و مقام را ، قدرت را برای رسیدن به منافع شخصی خود استفاده نکنم ، هیچ یک از چراهای فوق بوجود نمی آید. پس هر چه که هست مشکل از من و از خودخواهی من است که باعث می شود چشمانم را بر حقایق ببندم و کور کورانه به دنبال له کردن دیگران برای دست یافتن به درجات بالاتر اداری و منافع شخصی بهتر باشم.



دوشنبه شانزدهم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام خدمت دوستان عزیزم

 قبل از هر چیز باید یه توضیح مختصر در مورد ای میلم بدم . امروز که بعد از مدتی ای میلم رو چک کردم دیدم که چندین اسپم یا همون هرزنامه آمده و در بین اونها هم چند تا ایمیل از دوستان خوبم رسیده بود که من متاسفانه اونها رو ندیده بودم . یکی از همین ای میل ها مربوط به یکی از خوانندگان خوب ویلاگه که همیشه لطف میکرد و برام پیام میذاشت . ضمن معذرت خواهی از این دوست گرامی به اطلاعشون می رسونم که ای میلی که با عنوان a برام فرستاده بودید خوندم و جواب دادم . منتظر جوابتون هستم. ببخشید اگه دیر شد. از دوستان عزیز هم خواهش میکنم اگه سئوالی دارن لطفا برام تو همین وبلاگ پیام خصوصی بذارن . چون من بیشتر پیامهای وبلاگ رو چک میکنم تا ای میلم رو.

ایمیل بعدی هم که آمده بود دوست و همکار عزیزم جناب آقای دکتر افشین محمدی وکیل که هم در داروسازی و هم در کامپیوتر دستی بر آتش دارند فرستاده بودند و وب سایت زیر رو که حاصل زحمت این بزرگوار و دوستانشون در انجمن داروسازان تهرانه معرفی کرده بودند . ضمن آرزوی موفقیت برای این همکار گرامی آدرس و توضیحات سایت رو براتون میذارم حتما بهش سر بزنید . سایت بسیار مفیدی است :

شورای عالی داروخانه ها

 این وب سایت می کوشد دریچه ای باز کند به روی داروسازان عزیز در هرکجای کشور، تا بتوانند به آسانترین روش ممکن و به رایگان از اخبار مربوط به حرفه خود مطلع شوند، ابزار و امکانات مرتبط موجود در کشور را بشناسند، با قوانین و دستور العملهای مربوط به حرفه آشنا شوند و دست آخر از نظرات یکدیگر پیرامون ارتقاء حرفه داروسازی اطلاع حاصل نمایند. از اینکه ضمن استفاده از این سایت به پویایی هرچه بیشتر آن کمک می کنید متشکریم.



و اما بعد:

بعضی وقت ها قیافه من اینجوری میشه . از دست کارهای مردم . نمیدونم واقعا نمی فهمن یا اینکه ما رو گذاشتن سر کار و فیلم کردن .

چند روز پیش یک آقایی آمده بود داروخونه از قضا داروخونه هم در اون ساعت شلوغ بود . یکی از دوستان هم با یکی از بیمارها مشغول دل و قلوه بازی بودن که صدای این مرده درآمد. چرا اسم من رو صدا نمی کنید ؟  من نگاه کردم دیدم که ۲ تا نسخه مونده تا نوبتش بشه . گفتم برو  صندوق حساب کن . ( می میرم برای این لحظه که یکی از کوره در بره و شروع کنه به داد و بیداد و من هم که کله خراب برم به گیجش )شروع کرد به داد و بیداد که من الان اونجا بودم میگه برو اونور میام اینجا میگی برو اونور مسخره کردید و ... حالا جریان کلی اینجوری بود که این آقا نسخه تائیدی داشته و بعد از قیمت گذاری رفته بود بیمه و نسخه تائید شده شیمی درمانی رو آورده بود داده بود صندوق . همکارم هم گفته بود بده اون ور. بعد که نوبتش شد گفتم برو صندوق حساب کن فکر کرده بود ما داریم پاسش می دیم . در حالیکه روال عادی کار همینه و همه مردم همینطوری دارو میگیرن . بعد از اینکه پول رو حساب کردن و رسیدشون رو گرفتن میارن من داروهاشون رو با رسید چک میکنم تا کم و کسری تو مبلغ زده شده نداشته باشه و داروها رو تحویل میدم . سیستم هم چون کامپیوتری است خود بیمارها که برن صندوق اسمشون هست و راحت حساب میکنن. حالا این بیمار محترم که تابلوهای بالای سر همکاران ما رو نخونده بود دادشو سر ما زد . ولی بعد که دید ما هم بلدیم شلوغ کنیم گفت آقا من اعصابم خورده شما لطفا ادامه ندید. خوب پدر من تو اعصابت خورده به من چه ؟ می آیی حال ما رو هم میگیری آخرش یه چیزی هم طلب کار می شی؟

من خودم به شخصه همیشه تو داروخونه با تمام مریض ها با ادب و احترام کامل برخورد میکنم ولی اگه کسی پر رویی کنه کوتاه نمی آم . بعضی وقت ها به دوستان همکارم به شوخی میگم بعضی از اینها که پر رویی میکنن تا حالا دکتر شر و شور ندیدن .( ما زمین خورده تمام مریض ها هم هستیم خصوصا سن بالاهاشون) فکر کردن چون ما درس خوندیم زور بازو و قدرتی نداریم و با یک داد اونها ما پس میزنیم .

کور خوندنن

چند روز پیش هم یکی از دوستام که مدیر یه داروخونه است و آخر کلاس  و شخصیت اجتماعی و این جور حرفاست سوار تاکسی شده بود تا بره دنبال کارهای داروخونه . شما تصور کنید یک فرد با کلاس نشسته رو صندلی جلو تاکسی با کت و شلوار اتو کشیده که ناگهان تاکسی می ایسته و ناخود آگاه از هوا یک مشت از توی شیشه جلو میخوره تو فک این دوست ما . ( وقتی این داستان رو برام تعریف کردن تصویر قیافه دوستم وقتی مشت خورد رو مجسم کردم و تا چند دقیقه می خندیدم ) بعد که پیاده میشه به طرف مقابل میگه آقا چرا میزنی ؟ میگه مگه تو با این راننده تاکسی نیستی ؟ دوستم هم میگه نه من مسافرم . طرف هم یک معذرت خواهی کوچولو میکنه و میره به گیجه راننده تاکسی و کتک کاری میکنن . نمیدونم مشکل قبلی داشتن یا هر چیز دیگه ولی بدفرم فک رفیق ما رو آوردن پایین .

مردم ما اینجوری هستن دیگه اول می زنن بعد میپرسن مگه تو فلانی نیستی ؟

 



سه شنبه دهم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

خوشبختانه تو این چند ساله که تو داروخانه های مختلفی کار کردم همیشه جو خوبی بین پرسنل بوده و کلی با هم لحظات خوبی داشتیم . همیشه تو غم و شادی همدیگه شریک بودیم و مخصوصا به بهانه های مختلف سعی کردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره . امروز هم تولد عمو حسن بود . برای همین به طور مخفیانه رفتیم و یک کیک کوچولو با چند تا شمع براش خریدیم . می خواستم کلاه بوقی هم بگیرم که نشد !!!! آخه تولد بدون کلاه بوقی که حال نمیده . تو داروخونه هم همه چیز آماده بود . از مکان مناسب که تو اتاق انبار دارویی ( اتاق عطا ) با متراژ مناسب در نظر گرفته شده بود تا موزیک ( این روزها تو موبایل همه چند تا آهنگ باحال پیدا میشه ) و چند آدم اهل حال . خلاصه همه چیز مهیا بود. بعد از سرگرم کردن عمو حسن با نسخه ها در یک فرصت مناسب که داروخونه خلوت شد شمع های کیک رو روشن کردیم و چراغ های انبار دارویی رو خاموش و حالا نوبت عمو حسن بود که بیاد و جشن تولد ۱۰ دقیقه ای ما رو افتتاح کنه . خوشبختانه تو این ۱۰ دقیقه داروخونه خلوت بود و سر و صدای بچه ها کسی رو اذیت نمی کرد . فکرشو بکن یه مریض بنده خدا منتظر داروهاش باشه و اینور داروخونه پرسنل مشغول عشق و حال !!!! جای شما خالی تو این ۱۰ دقیقه اندازه یک جشن تولد چند ساعته خوش گذشت . بعدش هم که بیمار ها کم کم آمدن و جشن کوچیک ما پایان گرفت .

به نظر من برگزاری این جشن های کوچک شادمانه در داروخانه به شرط اینکه موجب نارضایتی مردم نشه خیلی خوبه . البته باید داروخانه شما فضای کافی داشته باشه . گرچه تو داروخانه های کوچک هم بچه ها تا فرصت پیش میآمد شیطونی می کردن . قبول دارم که تو کار باید حریم روابط کاری حفظ بشه ولی نباید شورشو دربیاری . بعضی از ماها فکر میکنیم که با این مدرکی که گرفتیم دیگه نباید با هیچ بنی بشری رابطه داشته باشیم و همه رو از بالا نگاه میکنیم . نمونه واضح اون رو دیدم که میگم . یکی از دوستان خودم فقط روابط دوستانه اش رو با دکتر جماعت برقرار میکنه . احساس میکنه براش افت داره با یکی که مدرکش ازش کمتره معاشرت کنه !؟!؟ یکی از دوستان همکارم تعریف میکرد که در دوران دانشجویی همکلاسی محترمش که از سال اول دانشجویی با کت شلوار و کیف سامسونت می آمده و از همون سال اولی برای کلاس هم که شده به همه میگفته دکتر دکتر ، یک روز نصیحتش میکرده که دکتر خواستی زن بگیری حتما دکتر بگیر ! چون: ( دلیلش منو کشته !!!! ) زنت باید کسی باشه که بفهمه تو چقدر سختی کشیدی و به این مرحله و مدرک رسیدی و.... نکته جالب داستان اینجاست که چند روز بعد که نتایج امتحان شیمی دارویی رو اعلام میکنن ، این آقای دکتر از نمره ۱۰۰ میشه ۴ ( بمیرم که اینقدر سختی کشیدی تا دکتر بشی . زنت هم اگه اینقدر سختی کشیده باشه که دیگه وای به حال فرزند زحمت کشتون !) خلاصه اینکه بعضی وقت ها باید بی خیال مدرک شی و مثل بقیه رفتار کنی، اینجوری در بین همکاران زیردستت هم محبوبیت پیدا میکنی. البته باز هم تاکید میکنم که تو مساله کار باید جدی بود . چند وقت پیش مادرم برای کاری آمده بود داروخانه و من هم اصلا حواسم نبود و حسابی مشغول کار خودم بودم . شب که رفتم خونه بهم گفت که تو چرا اینقدر تو داروخونه بداخلاقی؟!؟ (ببخشید .... من .... ) درسته که من با مریض ها خیلی جدی و بعضی وقت ها خشک برخورد میکنم که البته یه خوردش برمی گرده به شلوغی زیاد داروخانه و خستگی اینجانب ولی تا اونجا که بادم می آد همیشه با مردم در کمال ادب و احترام برخورد کردم . حالا شاید گاهی این احترام به خشکی گرائیده . البته داستان پرسنل فرق داره و همیشه با اونها برخوردی دوستانه داشتم با حفظ حریم ها و تو بدترین شرایط جسمی و روحی هم تونستم لبخند رو به لبان همکارانم هدیه کنم .   


راستی آقا غول مهربون رو که یادتونه ؟ (۳ پست پائین تر رو بخونید)

چند روز پیش یه بنده خدایی رو جای خودش می فرسته داروخانه و این بنده خدا میگه که آقا غوله از رفتار اون روزش پشیمونه و روش نشده خودش بیاد و داروهاش رو بگیره . همکارن ما هم داوهای بنده خدا رو تا دونه آخر موجودی میدن . غافل از اینکه توبه گرگ مرگه . نمک به حروم فردای اون روز زنگ زده به مقامات بالاتر و چند تا دروغ درست و حسابی گفته و چند تا خط و نشون کشیده که من ال میکنم و بل میکنم .

وای که چقدر این جماعت غول ها  رو دارن  



جمعه ششم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

فرا رسیدن عید قربان بر شما عزیزان گرامی باد


تو این اعیاد همیشه اس ام اس یا همون پیامکچه های زیادی از طرف دوستان برام میرسه که inbox گوشیم رو پر میکنه ولی بعضی از اونها خیلی با معنی و محتوا ست مثل این یکی که دوست عزیزم مهندس مجید عباسی برام فرستاده :

و اسماعیل تو کیست ؟

مقامت ؟   موقعیتت ؟    شغلت؟     دارائیت؟    خانه ات؟   هنرت؟    جوانیت؟     زیبائیت؟   جانت؟    علمت؟    خانواده ات؟     شهرتت؟    غرورت؟ 

این را تو خود بهتر میدانی .

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم نشانيهايش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند. آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند؛ ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد.

در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! .....

لطفا ادامه مطلب را بخوانید

البته این مطلب از مناسک حج دکتر علی شزیعتی نقل شده است . مطلب بسیار پر محتوا و عارفانه ای است که برای شما دوستان گرامی از سایت تبیان کل نوشتار رو در ادامه مطلب قرار داده ام حتما بخوانید .

حال، شما حاضرید این اسماعیل را قربانی کنید ؟



ادامه مطلب...


دوشنبه دوم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیزم

این تصویر رو همه میشناسید. نمادی واقعی از کودک دورن اینجانب که تازه گیها بد فرم شلوغی میکنه .

در تعریف کودک دورن این چنین آمده است :

کودک درون، خردسال پنهان ماست که نیاز به مراقبت و محبت دارد و با برآورده شدن این نیازاو ، استرس و غم  درون ما کاهش می یابد.

جهت مطالعه مقاله کامل تر در خصوص کودک درون لطفا ادامه مطلب رو مشاهده نمائید.

نمیدونم چرا ولی همون طوری که گفتم اين كوچولوي دوست داشتني جديدا بد جوري شيطوني ميكنه. مخصوصا تو اداره . الان من يكي از بچه هاي شيطون ادراه هستم . البته اين شيطنت به داروخونه هم ميكشه ولي اونجا چون بايد جدي تر باشي كمتر شلوغي ميكنم .

شنبه بعد از ظهر جهت شركت در يكي از جلسات اداري به همراه ۴ نفر از همكاران محترم اداره عازم شهركرد شديم. جاي شما خالي. هوا بسيار عالي،تميز،پاك و سرد بود . من و يكي از دوستانم (آقا مهدي) و يكي ديگر از همكاران عقب ماشين اداره نشسته بوديم و معاون محترم اداره جلو . اينقدر من و مهدي عقب ماشين زديم تو سر  و كله هم و شيطوني كرديم كه معاون محترم هر از چند گاهي برميگشت عقب و نگاهي مي انداخت تا ببينه چه خبره . ما هم سريع آروم نشسته و فقط مي خنديدم . جاي شما خال كلي انرژي مثبت تخليه نموديم . هنوز عكسهاي سفرم رو نگرفتم . بعضي هاش تو موبايل خودمه و بعضي ديگه تو موبايل مهدي . حتما چند تاش رو آپلود ميكنم . مخصوصا عكس هاي پل زمان خان كه بسيار ديدني بود . وقتي هم كه وارد هتل آزادي شهركرد شديم شيطنت هاي مان پايان نگرفت . بعد از استقبال گرم از طرف بچه هاي شهركرد به هر ترفندي بود من و مهدي خودمون رو انداختيم توي يك اتاق، تا زمينه و بستر شلوغ كاري فراهم بشه. بگذريم از خيلي از كارها كه قابل تعريف كردن نيست ،مثل بلايي كه موقع شام خوردن سرمان آمد. شنيتسل گوشت سفارش داديم و وقتي غذا رو آوردن تا يك ربع به تزئين اون ميخنديدم . به همه چيز شبيه بود الا يك غذاي خوراكي . خلاصه آخر شب حدود ساعت ۱۲ كه همكاران گرامي غرق خواب بودن براي نشان دادن ميزان مهر و محبتمان به آنان با داخلي اتاقشون تماس گرفتيم و بعد از بيدار كردن معاون محترم از خواب ناز، از همكارمون تقاضاي خمير دندان كرديم ! گرچه خودمون هم داشتيم ولي از قديم هم گفتن كه مرغ همسايه غاره . كاشكي ماجرا اينجا ختم ميشد ولي بعد از ۱۵ دقيقه كه اونها دوباره خوابيدن گفتيم كه شايد به خمير دندان نياز داشته باشن و روشون نشه بيان اون رو بگيرن . اين بار ديگه زنگ نزديم بلكه با كمال متانت و ادب رفتيم و در اتاق رو زديم و اون بنده خدا ها رو بيدار كرديم و خمير دندان رو پس داديم . قيافه همكارم هنوز هم جلوي چشمامه كه با چشم هاي خواب آلود و تو عالم خواب مبگفت: حوب ميذاشتيد صبح مي آورديدش . بعد از كلي مردم آزاري، كل كل نيمه شب درگرفت بين من و مهدي كه فردا صبح ساعت ۶ كي زودتر بيدار ميشه و اون يكي رو به وضع ناجوري بيدار ميكنه . آخه چند وقت پيش اقا مهدي ما در دوران سربازي با يكي از دوستانش سر همين قضيه شرط بندي ميكنه و صبح اون بنده خدا رو مي پيچه تو پتو و ميبره ميذاره وسط حيات آسايشگاه. خدا رو شكر صبح من ۱۰ دقيقه زودتر از مهدي بيدار شدم و به ۲ دليل كار خاصي نكردم ۱- مهدي خيلي سنگين تر از اون بود كه من بتونم بپيچمش تو پتو و ببرمش از توي حياط  هتل غلش بدم پايين ۲- خيلي خسته بود و دلم نيامد بدفرم بيدارش كنم . مثلا با يك پارچ آب . فقط تمام چراغ ها رو روشن كردم تا مهدي بيدار شه و ببينه شرط رو باخته . بعد از بيدار شدن ميخواستيم بريم در اتاق همكارامون رو بزنيم و مثل مهماندار هاي قطار صدا بزنيم : نماز . نماز ..... (اگه با قطار سفر كرده باشيد متوجه اين مساله ميشيد. آخه وقتي قطار براي نماز صبح نگه ميداره اون ها تمام كوپه ها رو در ميزنن و ميگن : نماز . نماز ... ) . ولي بعد از عواقب اين كار پشيمون شديم . فكر كنم معاون محترم هر ۲ تاي مون رو اخراج ميكرد .

و ....

اين ها نمونه هاي از شيطنت كودك درونمان است كه گاهي با حفظ حريم ها باعث شادي هم ميشه. البته ما هزار تا نقشه شيطاني ديگه هم در ذهنمان رسم ميكرديم ولي فقط به گفتن اونها بسنده كرده و اون رو عملي نمي كرديم .


امروز يك بنده خدايي از يكي از روستاهاي اطراف آمده بود داروخانه . داروخانه هم خيلي شلوغ بود . بعد  از چند دقيقه آهنگي بسيار شاد با غناي كامل در داروخانه پيچيد كه معلوم شد صداي موبايل اين بنده خداست . خيلي جالب بود بدون اينكه از داروخانه بره بيرون رفت به سمت ديوار داروخانه و پشتش رو كرد به مردم و جواب داد. با صداي بلند داد ميزد و با لهجه مخصوصش توجه همه رو به خودش جلب كرده بود . بعد از چند دقيقه حرف زدن من از زور خنديدن نتونستم جلوي پيشخون بمونم و رفتم عقب داروخانه . تمام مريض ها هم به حرف هاي اين بنده خدا گوش ميدادن و همه مي خنديدن . كاشكي مي تونستم صداش رو ضبط كنم و ميذاشتم براتون. خلاصه ۱۰ دقيقه تمام يك جا ثابت ايستاده بود و اصلا تكون نمي خورد و بلند بلند حرف ميزد . همه بيماران هم گوش ميدادن و مي خنديدن . به قول يكي از دوستان مردم ما بعضي هاشون فرهنگ استفاده از خيلي از وسايل رو ندارن يا به عبارت بهتر بهشون اين فرهنگ رو ياد نداديم .

البته اين دوستمون نظر ديگه اي هم داشت : ميگفت كه استفاده از خيلي از امكانات براي مردم نوعي حق به شمار ميره ولي متاسفانه برخي از اونها فرهنگ حق داشتن رو ندارن .



ادامه مطلب...


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از اینکه در مورد نارسیس و ربطش به حال و هوای امروز بنده و اتفاقات داروخانه و .... حرفی بزنم می خوام بگم که از اول آبان ماه درگیر نقل و اتقال به خونه جدید بودم و خیلی کم وقت کردم مطلب بنویسم ، مخصوصا از سه شنبه هفته قبل که با گرفتن ماشین و کارگر و ... حسابی درگیر شدم . خدا روز بد بهتون نده . اساسا این اسباب کشی مقوله خسته کننده ای است . هنوز که هنوزه بعد از گذشت یک هفته نصف وسایل من تو خونه قبلی مونده . خلاصه کنم که این اسباب کشی بد دردی است که عوارض جانبی بالایی هم داره . مثلا هفته پیش کارگرها قرار بود ساعت ۳۰/۲ ظهر بیان که ۴ آمدن و ماشین اول رو تخلیه کردن که برق رفت و آسانسور هم تعطیل شد و اون بنده خدا ها مجبور شدن ۴ طبقه رو وسایل به دوش طی کنن . این هم از عوارض بدقولی خودشون بود .

موهبتی به نام دایی

نمیدونم شما با عمو هاتون بیشتر حال میکنین یا دایی هاتون ولی معمولا تو افرادی که من دیدم همیشه غلبه با یک طرفه . من که شخصا از دوران کودکی که یادم میآد همیشه با دایی هام راحت تر بودم و خدایی هم اونها کلی بهم حال دادن . دمشون گرم . نمیتونستم بدون تشکر از اونها مطلب رو ادامه بدم. همیشه خدا هر چی دردسر و کار داشتم همیشه توسط دایی هام مشکلات برطرف شده . تو این نقل و انتقال هم کلی کمکم کردن . از رنگ کردن خونه جدید تا اسباب کشی و برطرف کردن مشکلات و نواقص خونه جدید . حسابی انداختمشون توی زحمت . خوب بنده خدا ها لطف دارن وگرنه گناه نکردن که شدن داداش مادر اینجانب .

دایی رضا ، دایی محمود بازم ممنون . خدا انشالله نگه دارتون باشه .

و اما اصل ماجرا :

نمیدونم جریان نارسیس و نارسیسم تا حالا به گوشتون خورده یا نه ؟    آورده اند که :

در ایران باستان، پسر جوان زیبارویی که به عشق دلباختگان خود توجّهی نمی‌کرد و حتّی به الهه‌هایی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی می‌کرد می زیست. تا اینکه روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود. خدایان به‌خاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.

اگر اطلاعات کامل تری می خواهید در ادامه مطلب جریان مفصل تری از داستان نارسیس را قرار داده ام .

حالا چه جوری این رو به خودمون ربط بدیم ؟   

معلومه دیگه . این همه گیاهان دارویی خوندیم حیفه ندونیم که این نارسیسیوم چه جوری این اسم رو به خود گرفته . این که بیشتر تو ذهنمون می مونه تا فلان ماده موثره عجیب و غریب موجود در این گل که ثابت کردن در درمان کچی سر مار بوآی آمریکایی اختلاف معنی داری ( در حد P<0.05 ) با مثلا ماینوکسیدیل ۹۶ ٪ داره . گرچه هیچ کدوم از این ها اثری روی سر طاس ندارن که اگر داشتن این همه مردان کلاه به سر در جامعه مشاهده نمیگردید.

گذشته از شوخی : برای ذکر این داستان دلیلی داشتم که مربوط میشه به اتفاقی که چند روز پیش در داروخانه افتاد و مشابه اون در یکی از بیمارستان ها به نحو دیگه مشاهده شده بود . چند روز قبل در فضای بی سر و صدا و در سکوت حاکم بر داروخانه که ناشی از نظم و ترتیب و قانون مندی مشتری های داروخانه بود!!! و صدا به صدا نمی رسید . ناگهان صدای عربده ای همه رو متوجه خودش کرد. بعد از چند دقیقه داد و بیداد و تهدید های همیشگی جویای قضیه شدم که این مرد مهریان که داشت با این صدای دلنوازش برامون ترانه بهاری میخوند، چی میخواست ؟  متوجه شدم که در نسخه ای که داشته ۲۰۰ عدد قرص ....  نوشته شده بوده و ما در داروخانه فقط ۱۱۰ عدد قرص داشتیم . ( در ضمن این قرص چند وقتی بود که به دلیل مشکلات نامعلوم در هلال احمر کمیاب شده بود و ما برای بیمارن خودمون سهمیه گذاشته بودیم تا دارو به همه مریض ها برسه ) و این آقا غول مهربون هم خواستار تمام ۱۱۰ قرص که شده بود هیچ، میگفت اگه ۹۰ تای دیگه اون رو هم ندید شما رو میخورم . مثل جک و لوبیای سحر آمیز. بعد از مدتی دیدم ظاهرا با رفتن آقا غوله جریان تموم نشده و ادامه داره و اونجا بود که علت این قلدر بازی رو متوجه شدم . این آقا غوله تو یکی از ادارات مهم استان کار می کرده که تو قصه ما بهش میگیم استان داری . (البته منظورم استانداری نیست ها، اگه دقت کرده باشید این استان داری جدا نوشته میشه با اون استانداری که سر هم نوشته میشه فرق داره !!!) حالا بریم سراغ نارسیس : این آقا غوله هم شده بود مثل نارسیس با یک تفاوت کوچیک که زیبایی نارسیس رو نداشت ولی قدرتش از نارسیس بیشتر بود . اینقدر شیفته خودش و قدرت خودش شده بود که به هیچ چیز اهمیتی نمیداد . چون من آقا غوله هستم و یک پست کوچولو تو .... دارم ( نکنه شما فکر کنید منظورم اداره بالایی بود !)  باید تمام سهمیه دارویی مردم دیگه رو هم به من بدبد. زهی خیال باطل . آقا غوله گذشت دوران این قلدر بازی ها . چند وقت پیش هم یکی از اقوام آقا غوله مریض میشه و از بد حادثه به بیمارستانی میره که تا دیروز تمام مردم دهکده داستان ما میرفتن و اونجا مداوا میشدن . با این بنده خدا هم مثل افراد عادی برخورد میشه و چون جا نبوده مثل بقیه مردم دهکده تو راهرو بخش اورژانس بیمارستان روی تخت میمونه و مابقی داستان . و فردا صبح که آقا غوله از خواب بیدار میشه و تو آب چشمه دهکده به خودش و قدرتش نگاه میکنه و جون میگیره میره سراغ اون بیمارستان و رئیسش و حسابی حال اونها رو میگیره و قضیه بی کفایتی اونها رو رسانه ای میکنه و .... غافل از اینکه این مردم بی نوای دهکده هم هر روز تو این بیمارستان با همون شرایط درمان میشن . ولی چون زیبایی نارسیس و قدرت آقا غوله رو ندارن شکایت و گلایه شان به گوش کسی نمیرسه . 

این یک طرف جریان بود و پارادوکسی عجیب مشاهده کردم وقتی دیدم که مریضی که تمام دار و ندار خودش رو فروخته بود تا خرج بیماری همسرش کنه روزی که جواب آزمایش همسرش رو می گیره و جواب اون نشان دهنده ی بهبودی همسرش است با خریدن یک جعبه شیرینی و یک کیک بزرگ به منظور تشکر و قدردانی از بچه های داروخونه همه ما رو متعجب و شوک زده میکنه . شاید برای خرید همین کیک و شیرینی متحمل سختی زیادی شده باشه . برای کسی که پولی در دست نداره ۱۰۰۰۰ تومان هم خیلیه .....

خدایا تو را سپاس که نه زیبایی نارسیس را به ما عطا کرده ای تا با مغرور شدن به آن در ورطه نابودی افتیم و نه قدرت امثال آقا غوله رو که عطش قدرت آن به مراتب بیشتر از عطش زیبایی نارسیس است .     



ادامه مطلب...


شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 نمیدونم ضرب المثل یک بام و دو هوا رو شنیدید یا نه؟

میگویند در زمان قدیم که خونه هاشون مثل الان هشتاد طبقه نبود و اکثر مردم شبهای تابستون روی پشت بام خونه خودشون میخوابیدن زنی به همراه دختر و پسرش و طفلک عروس خانواده روی پشت بام خوابیده بودن . نیمه شب مادر بیدار میشه و به دخترش میگه که عزیزم پتو رو بکش رو خودت هوا سرد شده سرما میخوری، در همین حین نگاهی به پسرش و عروسش انداخته و پتو رو از روی سر اونها میکشه و میگه هوا به این گرمی چرا رفتید زیر پتو! به این میگن یک بام و دو هوا .

و اما اینکه به ما چه ربطی داشت:

تو کشور ما خوشبختانه بیمه های درمانی شدن حکایت یک بام و چند هوا . یکی ۱۰ درصد قیمت اقلام دارویی نسخه رو میده .یکی ۳۰ ٪ اون یکی همه قیمت رو قبول میکنه . بیمه دیگه برای اینکه مشتری هاش مریض بشن جایزده گذاشته و ... هزار تا ادا و اطفار دیگه . در این بین برخورد بیماران هم که دارای این بیمه ها هستن هم جالبه .

 بیماران بیمه های خدمات درمانی و تامین اجتماعی که بنده خدا ها (مثل خود ما) میان دارو رو میگیرن و پول رو بدون چون و چرا میدن و میرن.

بیمارن بیمه ارتش هم بچه های خوبی هستن . مخصوصا سربازها که کلی باحالن و کلی باهاشون گرم میگیریم.

ولی ، امان از نفتی ها و بانکی ها :

پا که توی داروخونه میذارن انگار در املاک اجدادی قدم گذاشتن و ما هم بنده های حلقه به گوش اونها هستیم . چرا  این رو ندارید . چرا اینجوری ؟ چرا اونجوری ؟ و هزار تا چرا ی دیگه .(البته همشون هم اینطوری نیستن) پول که اصلا نمیدن، بماند ، اگه هم بهشون بگی برو رسید داروهات رو از صندوق بگیر ، در بعضی موارد میخواهن از پشت پیش خون بکشنت بیرون و رسیدت کنن. مگه ما باید پول هم بدیم ( نه عزیزم شما فقط باید پول بگیرید . آحه اینجوری عادتتون دادن ) بعد میگی نه آقا جان پول نمیدی ، رسید داروهات رو میگیری تا من داروهات رو چک کنم .

چند روز پیش یکی از همین بیمارن که نمیدونم مال کدوم بانک بود ( شما باور کنید که من نمیدونم ، چون خودم مجبورم، باور کردم) بهش گفتم رسید دارهات رو از صندوق بگیر . رفت و دیدم داره داد و بیداد میکنه (البته با لحنی ملایم )

گفتم چه خبره ؟

 گفت باید ۱۵۰ تومان پول بدم ؟

۱۵۰ هزار تومن که نیست پدر جان  ۱۵۰ تک تومنی است .

برای چی؟

پزشکت یادش رفته تو نسخه سرنگ بنویسه برای اونه .

نه . همه داروخونه ها مجانی میدن . شما ها گرون فروشید و....

من هم که دیدم حال و حوصله ندارم روزم رو با این یارو خراب کنم گفتم نمیخواد . شما رو  میذاریم جزء بیمارن بی بضاعت که پول دارو ندارن بدن . این ۱۵۰ تومن هم خودمون میدیم . بیمار هم با قدی افراشته به نشانه پیروزی بر سر پرداخت نکردن مبلغ هنگفت ۱۵۰۰ ریال با غرور مثال نزدنی داروخانه رو ترک کرد.

گفتم که، مشکل اینها نیست که عادت ندارن پول بدن . عادتشون دادن به پول ندادن و مبالغ کلان گرفتن .


از این به بعد تمام حسابهای بانکی اینجانب مسدود خواهد شد. شرکت نفت هم سوبسید بنزین بنده رو که قراره دولت هدفمند کنه و بهم بده بلوکه میکنه . والا چون از اول هم  معلوم نبود ما در کدوم دهک سوبسیدی قرار میگیریم، بنابراین خیالمان از قطع بودن سوبسید بنزین راحت بود و این چنین تلافی آن را بر سر بیماران شرکت نفت درآوردیم .

آخییییییش



جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکسه هیچ ربطی به مطلب این پست نداره .

نمیدونم چرا از این عکسه خوشم آمد . داشتم دنبال یک عکس برای این مطلبم میگشتم که با این عکس مواجه شدم. شاید به دلیل اینه که تا به حال این همه آدم تو یک وبلاگ ندیده بودم، شاید هم این همه آدم یکجا تو یک وبلاگ من رو ندیده بودن و  اینجوری به من زل نزده بودن .

دنبال یه عکس مناسب میگشتم در مورد فقر و ثروت . ظاهرا که این بالایی ها وضع مالی بدی ندارن . تو یک نشریه چند روز پیش این چنین خواندم که :

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم ( نمی شناسیدش؟ زیر پاتون رو نگاه کنید ! البته تو نقشه ) حاکم دبی، به همسر جدیدش یک جزیره کامل هدیه داده . فکرشو بکن .نه یک ویلا تو جزیره بلکه خوده جزیره . نمیدونم این عربها این همه خاک رو از کجا میارن که آب اطرافشون رو جزیره میکنن. نه ! از ایران ؟ محاله .  خوب همین کارا رو میکنن که توقع دختر خانم های ایرانی هم بالا میره و ..... بعدش هم که سن ازدواج میره بالا و کی دیگه حال داره زن بگیره . ببینم با حقوق ما با احتساب اینکه قیمت زمین ثابت بمونه و ما همه اون رو جمع کنیم ، چند صد سال دیگه میتونیم یه جزیره برای همسر جدیدمون !!! ( ببخشید اشتباه لپی شد ) بخریم ؟ چند وقت پیش فیلم زن دوم رو گرفته بودم که آخر هفته که بیکار شدم نگاه کنم. اخوی گرامی از در نیامده تو با دیدن این سی دی گفت تو هنوز اولی رو نگرفته رفتی سراع دومی گفتم: آخه میگن دومی بهتره .  ( با این مطالبی که نوشتم فکر کنم خونم حلال شد ) . نمیخواستم بحث به اینجا بکشه ولی فیلم قشنگی بود. اگه وقت داشتید اون رو ببینید . چند روز پیش تو یک سمینار بازآموزی در مورد روانشناسی محیط کار صحبت شد . مدرس گرامی در یک کارخانه مشغول فعالیت و تحقیق بود . صحبت از این شد که ما به کارگران خودمون روش صحیح پول خرج کردن رو یاد ندادیم . ایشون ادامه داد: به عنوان مثال ما در کارخانه خودمان در یک مقطع زمانی حقوق کارگزان رو افرایش دادیم . ابتدا اونها وسایل زندگی شون رو عوض کردن و نو گرفتن ولی بعد از مدتی شروع کردن به زن دوم گرفتن . ( خوب وسایل نو و جدید بانوی جدید هم میخواد )  تعداد کارگزان ۲ زنه این کارخونه از ۳ عدد در عرض چند ماه به ۴۵ نفر رسید .

خوب یکی نیست بگه جنبه داشته باشید دیگه . حالا پولتون زیاد شده باید شلوارتون هم ۲ تا بشه . شما ببینید در مراحل بالاتر مالی چه خبره !!!! اون چند زنه ها و .... تازه بماند منشی های جور وا جورشون . ( آی، نزن جاده خاکی ، به تعداد زن مردم چه کار داری؟ برو برا خودت فکری کن ) این پرانتزه  صدای وجدان شیرفرهاد بود .  

 امیدوارم شما همیشه وضع مالیتون در حدی باشه که فقط بتونید اولی رو بگیرید . تازه برخی از این خانم ها هم چنان قشنگ پولهاتون رو خرج میکنن که عمرا بتونید برای دومی پس انداز کنید . میتونید بگید میخوام برای خونه پس انداز کنم و یهو رمانی که پولهاتون زیاد شد برید و خونه ی  نداشتتون رو با آوردن زن دوم رو سر خودتون خراب کنید.  

از شوخی گذشته، این وقایع که گفتم در جوامع با سطح تحصیلات پایین بیشتر اتفاق می افته. افرادی که پدر و مادرشون در اوایل سن بلوغ برای اونها زن گرفته و این افراد خواسته و نا خواسته وارد این زندگی شدن . حالا دنبال اون چیزی میرن که شاید در جوانی همیشه در جستجویش بودند . من در مقاطع تحصیلی بالاتر که ازدواجشون با عقل و منطق و انتخاب صحیح صورت گرفته همچین چیزی خیلی کم دیدم . ( باز نگید مدرک تحصیلی شون رو به زخ ما کشیدن ! ) زمانی که زن و شوهر صمیمانه همدیگر رو دوست داشته باشند حاضر نیستند به هیچ عنوان پای فرد غریبه ای بین اونها باز بشه .

اصلا این چیزها به داروسازی چه ربطی داره ؟

نمیدونم ولی ربطش تو بیمارهایی است که میآن تو داروخونه و بعضا درد و دل میکنن . شاید اگه ما هم با مردم اینقدر روابط اجتماعی زیاد نداشتیم این مسایل از دیدمان پنهان بود . زمانی که افراد زیر رو می بینم به این ربط فکر میکنم . که آیا زن دوم  واقعا ارزش اين رو داره كه زندگي يك نفر رو ويران و شايد هم جهنم كني.

زمانی که می بینم در میان شلوغی داروخونه یک مرد کم محبت، سر اینکه چرا پزشک معالج همسرش همون داروهای قبلی رو نوشته، هر چی از دهنش در میآد ، جلوی اون همه آدم به این خانم میگه . خوب مرد حسابی به زنت چه ربطی داره که مریض شده.

زمانی که خانم بیماری که پزشک برای او آمپول ونوفر نوشته ، دور از چشم همسرش که آن طرف داروخانه است به ما میگه اگه شوهرم پرسید این داروها برای چیه ، نگید آمپول آهنه و گرنه نمی ذاره داروهام رو بگیرم . میگه غذا بخوری درست میشه . و جالب اينجاست كه شوهرش هم كنجكاوي ميكنه و ما يك جوري قضيه رو مهم جلوه ميديم كه حتما بايد اين آمپول ها زده بشه . در انتها تشكري معنا دار از طرف خانم بيمار كه سخن هاي ناگفته زيادي در نهان داشت .   

یا زني رو جلوي پيش خون داروخانه مي بينم كه از شدت ترس از عصبانيت همسرش به خودش مي لرزه و منتظره تا سريع تر داروهاي همسرش ( كاش داروهاي خود خانمه بود ) رو بگيره و ببره تا مبادا مورد اذيت و آزار اون قرار بگيره . در اين ميان كم نبود نعره هاي شوهرش : چه غلطي ميكني، زود باش ديگه . ( و ما صداي او را از بيرون داروخانه كه ايستاده بود مي شنيديم)

نمي دونم شما چقدر در كارت سوخت تون بنزين دارين ؟ اگه حدود ۱۶۰۰ لیتر داشتید و ۵۰ تا از اون رو کسی ازتون می گرفت چه می کردید؟ هیچی . عین خیالتون هم نبود . ولی مردی رو دیدم که با این سهمیه بنزین یک دعوای حسابی با زنش راه انداخت که چرا ۵۰ لیتر بنزین از کارت من زدی ؟

مردی عصبانی میآد پیشت که آقای دکتر زنم داره تنها بچه ام رو میکشه . من همین بچه رو دارم و ... حالا مگه چی شده ؟ هیچ چی رفته آمپول سوماتروپین زیرجلدی رو عضلانی برای بچه ام زده . اگه بمیره چه کار کنم؟ هر چقدر توضیخ میدی که بابا جان نترس بچه ات نمی میره ، قبول نمیکنه  و یک دعوای حسابی با زنش راه می اندازه .

در اين ميان فقط تو ميموني و يك بهت تمام نشدني كه داري خواب مي بيني يا بيداري ؟ واقعا اين مسائل چلوي چشمان تو اتفاق افتاد ؟ اون هم به خاطر مسائل واقعا ساده و پیش پا افتاده و واقعا مسخره.

چهره تك تك اين زنان جلوي چشمم هست. و اين افراد مي توانند همان هايي باشند كه با بهتر شدن وضع مالي شان به سراغ زن دوم ميروند. چون به زن به دید یک وسیله می نگرند که در عنان قدرت آنها گرفتار است . هر وقت از این وسیله خسته شدند میروند سراغ :

دیگری

تا حالا تجربه نوشتن اين طور پستي رو نداشتم كه با طنز شروع بشه و با تراژدي واقعي از حوادث جامعه پيرامون خودمون تموم بشه . اين اولين بار بود . به هر حال اين هم يك تجربه جديد بود .    


زاستي امروز تولد پيمان بود . ظهر بهش زنگ زدم و گفتم اصلا هم نميخوام بهت تبريك بگم ولي نمي دونم چرا بهش تبريك گفتم .

پيمان جان تولدت مبارك     



دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از هر چیز باید بگم که اولا: منظورم از داروخانه در اینجا همان داروخانه ایست که بنده در آن به فعالیت مشغولم به عنوان مسئول فنی نه داروخانه شخصی خودم . ثانیا:  درمود پست قبلی دوستان عزیزی که اطلاعات دارویی کافی در مورد سیلدنافیل ندارن ، بی زحمت مدام نپرسید که این چیه و چه کار میکنه . گرچه ماشالله تمام بچه های این دوره و زمونه خودشون ما رو درس میدن . لطفا سئوالات علمی خود رو از تو اینترنت پیدا کنید . ضمنا یه چیزی در مورد سیلدنافیل یادم آمد مربوط به ۳ سال پیش این هم باحاله:

۳ سال پیش در اوج طراوت ناشی از فارغ التحصیلی بودم و در یک داروخانه کار میکردم .( اساتید محترم که در مورد این دارو چیز زیادی روشون نشد به ما بگن و ما هم خدا رو شکر تو این زمینه ها بد فرم دانشجو و دانش پژوه بودیم و تا ته قضیه رو در نمی آوردیم ، ول نمی کردیم . اگه تو سایر درس ها هم همین جوری دانشجویی و تحقیق کرده بودیم الان کلی درجه علمی داشتیم . تقصیر ما نبود ، درصد سیلدنافیل درسامون پایین بود .) از بحث پرت نشم : یک روز یک خانم با نگرانی آمد تو داروخانه و گفت که آقای دکتر فرزندم معتاد شده . چند وقته پیش تو لباساش قرص ایکس پیدا کردم . خیلی نگرانم باید چه کار کنم . من هم کلی قیافه گرفتم و گفتم ببینم این قرصی رو که فرزندت میخوره . یه  دونه قرص به من نشون داد و گفت اینو از جیبش پیدا کردم . میگه تقویتیه !!! نگاه کردم دیدم بله ناجور تقویتیه . گفتم نه خانم پسرت معتاد نشده ، یکم سر به هوا شده . برو براش زن بگیر تا کار دست خودش و شما نداده . گیر داده بود که این چیه .به هر بدبختی بود براش توضیح دادم . تازه دوزاری خانم افتاد و گفت : ما چند روزی مسافرت بودیم و پسرم تنها خونه بوده . در این لحظه من داشتم از شدت خنده می ترکیدم . شانس آوردم خانمه زود رفت بیرون .

بله عزیزان این قرصه هم یه جورایی ایکسه هم تقویتیه و هم اگه با رویکردی درمانی نگاه کنی یک کم اثر درمانی داره .   

بماند. می ترسم وبلاگ رو به خاطر نشر اکاذیب پلمپ کنن . راستی در مورد داروخانه با حالمنون :

کی به ما داروخونه میده !

این جمله بالا مثل اشعار شاعر معاصر ایران ، عشقی ، که در اشعارش به حاکمان وقت بدفرم تکیه می انداخت یه جورایی برای بچه های ! معاونت غذا و دارو شهرمون دارای پیام است . بلکه بخوانند و جوابمان گویند .

تو این داروخونه که مشغول فعالیت هستیم چند تا پرسنل باحال داریم :

عطا : آچار فرانسه داروخونه 

مسئول ثبت نسخ دارویی، صندوق دار ، تنظیم کننده تمام نسخه های آخر ماه ، تائید نسخ اینترنتی و در نهایت اگه من نباشم و نسخه بیاد میشینه سر جای من و نسخ رو کنترل میکنه . خوش خنده . پدر یک دختر یک ساله که عاشق اونه . بسیار جدی در کار . من اگه بخوام یک پرسنل برای داروخانه خودم داشته باشم حتما اون رو انتخاب مبکنم .

فری: مرد خوش زبان

مسئول پیچیدن نسخه ها و سفارش داروها . شدیدا استقلالی . پدر یک پسر ۱۰ ساله که اون هم شدیدا استقلالیه . فریدون بسیار خوش برخورد و مودبه . امکان نداره نتونه مخ کسی رو بزنه . کلی هوادار داره بین مریض های داروخونه .

عمو حسن : مرد خوش قلب و آشپز حرفه ای  

  عمو حسن دقیقا مثل معاون کلانتر میمونه . پشت نشان فلزی اش قلبی از طلا داره . مسئول ثبت نسخه است . بسیار شیرین و جذابه . عاشق موسیقی و پای ثابت ساز و آهنگ داروخانه . میمیک صورتش بسیار شیرینه . مثل رضا شفیعی جم ولی نه به اون چاقی. بهت نگاه کنه و زل بزنه محاله بتونی خودت رو نگه داری و نخندی. بسیار صاف و صادقه .دست پختش حرف نداره . تو تابستون که عصر داروخونه خلوت بود چنان آشپزی ای می کرد که انگشتات رو باهاش میخوردی . همیشه هوا بچه ها رو داره و چایی رو دم میندازه . من که خیلی دوستش دارم . از همه ما هم سن  سالش بیشتره .

علیرضا : مدیر داروخانه

مرد خوبیه . تو کارش جدیه و خیرخواه مردم و  .....

احمد : خورزوخان

باید با صدای بلند صداش کنی. یک پسر ساده دل که چند سال پیش تو این داروخونه بوده و هنوز که هنوزه دست گل هایی که آب داده نقل محفل ما است . الان یک سالی هست هیچ کس ندیدش . اگه شما ازش خبری دارید به ما اطلاع بدید و یک داروخانه رو از نگرانی آمدن مجددش نجات دهید .

حامد : آخر نظم و قانون و پرستیژ

در یک کلام خیلی گله. حسابدار داروخانه است و بعضی وقت ها میاد بهمون سر میزنه .

اصغر : مرد زحمتکش

مسئول نظافت و این جور چیزهاست . پسر خوبیه و همه دوستش دارن .

صندوقدار محترم

یه خانمه که آوردن اسمش صحیح نیست . بنده خدا چه گیری افتاده از دست ما . بعضی وقت ها از دست ما عصبانی میشه .

و در آخر :

خودم  

یک کم شیطون. دارای کودک درون بسیار بازیگوش. دارای کمپلکسی از شخصیت ها که میتونه با هر کس مثل خودش باهاش رفتار کنه. یک کم خجالتی !!! شاید هم نه .  سر به سر همه میذاره از پیرمرد گرفته تا بچه و شدیدا جدی تو کار . تو بحث کاری با هیچ کس شوخی نداره . چون با جوون مردم سر و کار داره . یک دفعه یکی از همکاراش بهش گفت که وقتی جدی میشی من ازت میترسم. بلافاصله رفت تو آینه خودشو دید که واقعا اینقدر وحشتناکه ! دید نه دوستش رقیق الاحساسه . و چیزهای دیگه که باید شما در موردش بگید .



چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه تو داروخونه همه جور سوژه ای پیدا میشه . مثل آقایی که امروز آمد تو داروخونه و گفت واکسن آنفلوانزا میخوام . گفتیم نداریم چند روزه تموم شده . (خدا نکته یه چیز بین مردم شایعه بشه . چند روز پیش صف کشیده بودن تو داروخونه ۵تا ۵ تا میخریدن . میگفتن قراره کمیاب بشه . مردم خودکشی کردن . فکر کردن این هم پیاز و سیب زمینی که بخرن انبار کنن . یکی هم میگفت که تو بازار ۲۵۰۰۰ فروخته میشه . آخه کمیابه !!!! ) این آقای محترم شدیدا گیر داده بود شما واکسن دارید و به من نمیدید . گذاشتید برای آشناهاتون . قسم و آیه هم کارساز نبود و چه دلیل محکمی هم داشت این مرد محترم ! دلیل آورد که الان یه پیر مرده تو خیابون به من گفته که از شما واکسن گرفته . پس شما هم دارید و به من نمیدید. من میرم با مامور می آم . من پیگیری می کنم . من شما رو ....... بقیه تهدید ها بماند .  

و اما بخش خنده دارش بعد از یک اعصاب خوردی زیاد:

یکی از دوستان برام تعریف کرد : چند روز پیش یک مرد مسن و همسرش آمدن داروخانه . مرده جلو آمد و گفت ۲ تا سیلدنافیل بده . پرسیدیم چرا ۲ تا و جواب حکیمانه شنیدیم :

یکی برای خودم . یکی برای زنم

امروز هم یک بیمار محترمی با دفترچه خدمات درمانی آمده داروخانه که آقا پماد سوختگی ۶۴۶ دارید. متعجب به نسخه بیمار نگاه کردم دیدم سفیده . بالای دفترچه تو قسمت تشخیص پزشک نوشته : سوختگی . جلوی اون هم کد ارجاع زده ۶۴۶ !!! بیمار هم در به در این داروخونه به اون داروخونه دنبال این پماده گشته . جالب اینجاست که مبگفت : یه داروخونه گفته باید بگردی . کمیابه . قیمتش هم ۱۲۰ هزار تومنه . ( بدفرم بنده خدا رو گذاشته سر کار)

 



جمعه بیست و چهارم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو پست قبلی نوشته بودم که این هفته ۳ تا بیمار داریم که قراره عمل بشن .

در مورد خانم دوستم: دیروز که به دوستم تماس گرفتم گفت که زیر عمل تشنج کرده و مجبور شدن از داروهای بیهوشی قویتر استفاده کنن . الان تو ICU است . پزشكان معالج گفتن كه اگر حالش بهتر بشه انشالله شنبه ميارنش تو بخش.

در مورد 2 نفر بعدي : يكشون 2 شنبه عمل چشم داشته كه البته چيز مهمي نبود ولي جريانش رو سر فرصت براتون مينويسم . الان به دليل اينكه بايد به چشم هاي تازه عمل شدم فرصت استراحت بدم تا چند روز بهتره با كامپيوتر كار نكنم . شايد يك هفته . نفر ديگه هم سه شنبه عملش با موفقيت همراه بوده . خدا رو شكر .

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد



شنبه هجدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

تا حالا حتما بارها و بارها این آیه شریفه رو تلاوت کردید و از نتایج معجزه آسای اون بهره بردید. خیلی وقت ها تو خیلی از مجالس این دعا رو هم آواز با سایر ملتمسین دعا خوندم و برای شفای بیماران دعا کردم. دعا کردم همه مریضهای صعب العلاج ، سرطانی ها و خلاصه همه مریض ها شفای عاجل پیدا کنن .

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی برسه که خوندن این دعا برام معنی دیگه ای پیدا کنه . بهتر بگم با خوندن این آیه درخواست شفای عاجل براي یک نفر داشته باشم . چند روز پیش از بیماری همسر یکی از دوستانم مطلع شدم که بسیار برام غم انگیز بود . چند روزی بود که با هم برای تهیه یک برنامه آموزشی دنبال کارها بودیم که ناگهان هه چیز تغییر کرد . بیماری همسرش عود پیدا کرد. بهم گفت که تومور مغزی داره . چندین بار عمل کرده ولی این بار اوضاع خیلی بدتر شده . وضعیت قرار گرفتن تومور در کنار سیستم عصبی به گونه ای است که اگه کوچکترین خطایی صورت بگیره بزرگترین عارضه بوجود میآد . هميشه ميدونستم كه دكتر بودن حس خوبي داره ولي با ديدن همسر دوستم كه خودش هم دكتره متوجه شدم كه بعضي وقتها دكتر نباشي بهتره . لااقل اينجوري ميشه گول دكترها رو بخوري كه آره تو حالت خوب ميشه، چيز مهمي نيست ، يك عمل كوچيكه و هزار تا حرف گول زننده ديگه كه خودت موقع درس خوندن حسابي اونها رو ياد گرفتي. حالا قضيه فرق داره . تو دكتري  و همه اين حرفا رو هم بلدي . تازه ميتوني جواب آزمايشات خودت رو هم بخوني و بفهمي كه چقدر اوضاعت خرابه . اينجاست كه حسابي روحيه ات رو از دست ميدي . به شدت نا اميد ميشي . برگشت دوباره اين افراد بسيار سخته . دميدن روح اميد در اين بيمارن كار هر كسي نيست . براي همينه كه ميگم بعضي وقت ها بهتره كه دكتر نباشي ، تا راحت تر گولشون رو بخوري و لااقل اميدوار تر باشي .

اين بار با التماس بيشتري اين دعا رو ميخونم :  

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

براي سلامتي همسر دوستم ، براي سلامتي دوستم و براي دميده شدن روح اميد در يك بيمار بي اميد و براي شاد شدن دختر بچه اي كوچولو كه هر روز بهش ميگن مامان حالش خوبه ! مامان قراره يك عمل كوچولو بشه ! مامان فردا كه عمل بشه پس فردا ميآد خونه! و صد تا بهونه ديگه كه حتي نميشه گفت چند درصد احتمال داره درست از كار درآد. اين همه بهونه به كار مي بري تا دل ناآرام و دلواپس اين كوچولو رو آروم كني. خيلي سخته كه دلت طوفان متلاطم باشه و بخواهي دل فرزندت رو آروم كني . بايد چنان آرامش ظاهري داشته باشي كه هيچ كس نتونه طوفان سهمگين درونت رو از دريچه چشمانت ببينه .    

فردا قرار اين مادر و همسر مهربان عمل بشه . از شما هم ميخوام كه براي اين عزيز و تمام بيماران ديگه دعا كنيد و اگه تونستيد اين آيه شريفه رو شما هم بخونيد .  

۲ نفر ديگه هم هستن كه اين هفته عمل دارن ولي نه به حساسي عمل جراحي اين مادر گرامي . ازتون ميخوام براي اين ۲ هم دعا كنيد .



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکس، تصویر نوستالژیک من و یک از دوستان قدیممه . فقط نمیدونم من بنفشه بودم یا سبزه.

حس زیبایی است . معمولا همیشه احساسش نمیکنی. گاهی وقتها سالها طول میکشه تا یک بار اون رو لمس کنی و به اندازه مدت زمان کوتاه بودن با یک دوست قدیمی اون رو در اختیار داشته باشی. تا حالا چند بار اون رو احساس کردم که شیرینی اون تا امروز برام باقی مونده . قویترین حس مربوط میشه به زمانی که بعد از ۲۰ سال معلم کلاس اولم، خانم مینا رو دیدم . بنده خدا بعد از مرگ همسرش خیلی شکسته شده بود . یادم بچه که بودم یک بار بغل دستیم مدادشو تیز کرد و داد به من که بیا اینو بزنیم تو لپه خانم معلم تا بادش خالی شه !!!  آخه یک کم معلممون تپل بود . دوست من هم فکر کرده بود که با مداد میشه باد لپ خانم معلم رو خالی کرد . هنوز هم که ۲۱ سال از اون موقع میگذره این جریان برام زنده مونده . حس شیرین بعدی مربوط به پارساله که تو جاده وقتی نگه داشتیم تا از یک ماشین راهنمایی و رانندگی آدرس بپرسیم دیدم که یکی از دوستان دوران دبیرستان که چند سالی بود ندیده بودمش تو اون ماشین بود . ماه های آخر سربازیش بود . و آخرین مورد هم دیروز بود که اون یکی دوستم (امیرحسین) رو که تو دبیرستان چندین سال کنار هم می نشستیم آمد داروخونه . دیدن یک دوست قدیمی بعد از چند سال بی خبری از اون حس واقعا شیرینیه که همه ما حتما چند بار اون رو تجربه کردیم. بعد از داروخونه با یه جعبه شرینی رفتم محل کار خانمش .{ همیشه دوست داشتم تو عروسی بهترین دوستام باشم و حسابی شلوغی کنم . ( چرا حرف میذارید تو دهن آدم ، من کی گفتم برم اونجا برقصم ؟ )  ولی تا حالا این موقعیت پیش نیومده . بهترین دوستام عروسی کردن و موقعیت پیش نیومده که من تو عروسی اونها شرکت کنم. } دوستم میگفت که پسرم تا چند وقت دیگه به دنیا می آد و بهت میگه عمو مجید . ( اینقدر عمو بودن خوبه . مدام بچه های برادرت ،مخصوصا اگه دختر باشن، سرت گول میمالن و حسابی پیادت میکنن. یا اینکه مثل چند وقت پیش تمام زندگیت رو به باد میدن و بعد که میبینن گند زدن با حالتی معصومانه میگن : خوب ببخشید . اینجاست که به راحتی با  ۲کلمه حرف میبینی که گوشات دراز شده و مجبوری بخندی و یک بوس از لپهای برادر زاده ات برداری و بری دسته گلی رو که آب داده جمع و جور کنی ) . تو این یک ساعتی که با هم بودیم کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و به دسته گل هایی که آب داده بودیم از افقی بالاتر نگاه کردیم و لذت بردیم . مثل این یکی:

یکی از دوستان واقعا شیطونمون تو دبیرستان به یکی از معلم ها در جمع چند نفر از بچه ها گفته بود علی موجی . این قضیه به گوش اون رسید و بیخ پیدا کرد تا اینکه میخواستن اون رو از دبیرستان اخراج کنن. خلاصه با وساطت چند تا از ریش سفیدها قرار شد بیاد سر کلاس و در جمع از معلم مربوطه معذرت خواهی کنه تا به خیر  و خوبی هه چیز تموم شه . این دوستمون هم آمد سر کلاس و بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت من از اینکه به آقای .... گفتم علی موجی پشیمونم و معذرت میخوام . وقتی این بنده خدا دوباره این کلمه رو به کار برد زدیم زیر خنده و کاری که قرار بود با این معذرت خواهی حل و فصل بشه دوباره بیخ پیدا کرد .

 



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو زندگی یکنواخت و یکسان امروزی ما همیشه تغییر میتونه چیز خوبی باشه . هیچ وقت یکنواختی رو دوست نداشتم و ندارم  . شاید یکی از دلایلی که همیشه از کار کردن تو داروخونه احساس رضایت نمیکردم همین یکنواختی اون بوده . این که همیشه باید یک جا بشینی (سکون مطلق) و روی داروها دستورهای مشابه و همیشگی دکترهای دور و برت رو بزنی که گاهی اوقات چه درست و چه غلط ۱۸۰ درجه با اون چیزهایی که تئوری خوندی مغایرت داره ،تازه باید حرفی هم نزنی و همون دستور رو به بیمار منتقل کنی . دقیقا میشه گفت داروساز های ما تو داروخانه نقش پرینتر رو دارن که هرچی بهشون دستور بدی عینا پرینت میکنن رو داروها . در حالیکه داروساز باید پروسسور (منظورم همون پردازشگره) باشه ، اطلاعاتی که بهش میرسه رو پردازش کنه و اصلاح شده اون رو به بیمار منتقل کنه . دریغ ....

از موضوع دور نشم . این اخلاق تغییر طلبی رو که دارم تو این وبلاگ هم اثرش رو گذاشته . به هر حال به خوبی خودتون ببخشید . اوایل که وبلاگ رو راه انداختم . تیر ماه سال ۸۴ ، یک حس آرمان گرایانه داشتم که بتونم تمام بچه های ۷۸ رو کنار هم نگه دارم . لااقل در فضای مجازی وب که فاصله و مکان معنا نداره و به عبارت بهتر بُعد مکان در آن کاملا حذف شده ( شاید روزی برسه که انسان بتونه بعد زمان رو هم حذف کنه . خدا میدونه . شاید ...) ولی بعد از مدتی که حمایت سرسخت بچه های ۷۸ رو دیدم !!!! حسابی خورد تو ذوقم . محتوی وبلاگ رو به ارائه مطالب علمی تغییر دادم . بعد دیدم که تو این زمینه هم هستند افرادیکه به خوبی حق مطلب رو ادا کنن . شروع کردم به تغییر لحن گفتارم به طنز گونه نوشتن و کنایه زدن . چند روز قبل یک وبلاگ دیدم که صاحب وبلاگ خاطرات روزانه خودش رو می نوشت. تا بعدا براش باقی بمونه . ایده جالبی بود . دفتر خاطرات اینترنتی. خوشم آمد و تصمیم گرفتم تغییر بعدی وبلاگ رو این طور قرار بدم . این ۳ -۴ تا پست اخیر رو که خونده باشید از این ایده منشاء گرفته . خاطراتم را در مکانی می نویسم که در واقع به نوعی بُعد مکان رو بی معنی کرده . یک پارادوکس دوست داشتنی !! می نویسم تا هم برای خودم بماند و هم شما در خواندن آنها همراهی ام کنید .    



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ