تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



یکشنبه ششم دی 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه عکاسی کردن رو دوست داشتم ولی هیچ وقت به طور جدی نرفتم دنبالش . آخه وقتش رو نداشتم . امروز هم که روز عاشورا بود دوربینم رو بعد از مدت ها برداشتم و رفتم تو خیابون تا چند تا عکس بگیرم . عکسهای بدی نشد . چند تا از اونها رو که بیشتر از بقیه دوستشون دارم رو میذارم تا شما هم ببینید . البته چون حجم اونها زیاد بود فعلا این یکی رو قرار میدم تا سر فرصت بقیه رو آپلود کنم .

خودم این عکس رو خیلی دوست دارم :

 

مشاهده سایز اصلی تصویر

حدود ۸۰۰ کیلوبایت

بقیه تصاویر را به زودی قرار میدم.



سه شنبه یکم دی 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

کلا از کل کل کردن با آدمهای حاضر جواب حال میکنم . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم . مخصوصا یکی از اونها که تو دوران دانشجویی کلی حاضرجوابی ازش یاد گرفتم !!! تو این دوره و زمونه که مردم با گوشه و کنایه حرفشون رو میزنن و اگه جوابشون رو ندی فکر میکنن که طرف نفهمید و ما هم کلی بارش کردیم  حاضر جوابی از اصول مهم زندگی است. بنابراین همیشه اگه احساس کنم که کسی داره با قصد و غرض حرفی رو میزه یه دونه جواب قشنگ بهش میدم تا مواظب رفتارش باشه .

این مساله در مورد برخی از بیماران هم صدق میکنه . بعضی وقت ها باید جوابشون رو درست بدی مخصوصا بعضی هاشون رو . دیروز ۲ تا دختر بچه دانشجو آمدن داروخونه اولی نسخه شو نشون داد و همکارمون هم با نگاهی به اون گفت که یک قلمشو نداریم . دومی هم دفترچه رو داد . اتفاقا اون رو هم نداشتیم . باز هم همکارم گفت که خانم این رو هم نداریم . این بیمار محترم هم با حالتی عجیب و غریب فرمودند که شما که ندارید پس اینجا چه کار می کنید؟ اصلا شما چی دارید ؟ من هم با خون سردی تمام  گفتم خانم ما فقط رو داریم . (پر رویی هم نعمتی است بی نظیر) همکارام و چند تا از مریض های دیگه زدن زیر خنده و .... 

هیچ کس نیست به این بیماران محترم بگه که داروخونه هلال احمر که نباید هر چی دارو تو داروخونه ها پیدا میشه رو بیاره . این داروخونه یک سری داروی خاص داره که اولویت کاریش هم همینه . نه فروختن قرص ضد انگل و ....



دوشنبه شانزدهم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام خدمت دوستان عزیزم

 قبل از هر چیز باید یه توضیح مختصر در مورد ای میلم بدم . امروز که بعد از مدتی ای میلم رو چک کردم دیدم که چندین اسپم یا همون هرزنامه آمده و در بین اونها هم چند تا ایمیل از دوستان خوبم رسیده بود که من متاسفانه اونها رو ندیده بودم . یکی از همین ای میل ها مربوط به یکی از خوانندگان خوب ویلاگه که همیشه لطف میکرد و برام پیام میذاشت . ضمن معذرت خواهی از این دوست گرامی به اطلاعشون می رسونم که ای میلی که با عنوان a برام فرستاده بودید خوندم و جواب دادم . منتظر جوابتون هستم. ببخشید اگه دیر شد. از دوستان عزیز هم خواهش میکنم اگه سئوالی دارن لطفا برام تو همین وبلاگ پیام خصوصی بذارن . چون من بیشتر پیامهای وبلاگ رو چک میکنم تا ای میلم رو.

ایمیل بعدی هم که آمده بود دوست و همکار عزیزم جناب آقای دکتر افشین محمدی وکیل که هم در داروسازی و هم در کامپیوتر دستی بر آتش دارند فرستاده بودند و وب سایت زیر رو که حاصل زحمت این بزرگوار و دوستانشون در انجمن داروسازان تهرانه معرفی کرده بودند . ضمن آرزوی موفقیت برای این همکار گرامی آدرس و توضیحات سایت رو براتون میذارم حتما بهش سر بزنید . سایت بسیار مفیدی است :

شورای عالی داروخانه ها

 این وب سایت می کوشد دریچه ای باز کند به روی داروسازان عزیز در هرکجای کشور، تا بتوانند به آسانترین روش ممکن و به رایگان از اخبار مربوط به حرفه خود مطلع شوند، ابزار و امکانات مرتبط موجود در کشور را بشناسند، با قوانین و دستور العملهای مربوط به حرفه آشنا شوند و دست آخر از نظرات یکدیگر پیرامون ارتقاء حرفه داروسازی اطلاع حاصل نمایند. از اینکه ضمن استفاده از این سایت به پویایی هرچه بیشتر آن کمک می کنید متشکریم.



و اما بعد:

بعضی وقت ها قیافه من اینجوری میشه . از دست کارهای مردم . نمیدونم واقعا نمی فهمن یا اینکه ما رو گذاشتن سر کار و فیلم کردن .

چند روز پیش یک آقایی آمده بود داروخونه از قضا داروخونه هم در اون ساعت شلوغ بود . یکی از دوستان هم با یکی از بیمارها مشغول دل و قلوه بازی بودن که صدای این مرده درآمد. چرا اسم من رو صدا نمی کنید ؟  من نگاه کردم دیدم که ۲ تا نسخه مونده تا نوبتش بشه . گفتم برو  صندوق حساب کن . ( می میرم برای این لحظه که یکی از کوره در بره و شروع کنه به داد و بیداد و من هم که کله خراب برم به گیجش )شروع کرد به داد و بیداد که من الان اونجا بودم میگه برو اونور میام اینجا میگی برو اونور مسخره کردید و ... حالا جریان کلی اینجوری بود که این آقا نسخه تائیدی داشته و بعد از قیمت گذاری رفته بود بیمه و نسخه تائید شده شیمی درمانی رو آورده بود داده بود صندوق . همکارم هم گفته بود بده اون ور. بعد که نوبتش شد گفتم برو صندوق حساب کن فکر کرده بود ما داریم پاسش می دیم . در حالیکه روال عادی کار همینه و همه مردم همینطوری دارو میگیرن . بعد از اینکه پول رو حساب کردن و رسیدشون رو گرفتن میارن من داروهاشون رو با رسید چک میکنم تا کم و کسری تو مبلغ زده شده نداشته باشه و داروها رو تحویل میدم . سیستم هم چون کامپیوتری است خود بیمارها که برن صندوق اسمشون هست و راحت حساب میکنن. حالا این بیمار محترم که تابلوهای بالای سر همکاران ما رو نخونده بود دادشو سر ما زد . ولی بعد که دید ما هم بلدیم شلوغ کنیم گفت آقا من اعصابم خورده شما لطفا ادامه ندید. خوب پدر من تو اعصابت خورده به من چه ؟ می آیی حال ما رو هم میگیری آخرش یه چیزی هم طلب کار می شی؟

من خودم به شخصه همیشه تو داروخونه با تمام مریض ها با ادب و احترام کامل برخورد میکنم ولی اگه کسی پر رویی کنه کوتاه نمی آم . بعضی وقت ها به دوستان همکارم به شوخی میگم بعضی از اینها که پر رویی میکنن تا حالا دکتر شر و شور ندیدن .( ما زمین خورده تمام مریض ها هم هستیم خصوصا سن بالاهاشون) فکر کردن چون ما درس خوندیم زور بازو و قدرتی نداریم و با یک داد اونها ما پس میزنیم .

کور خوندنن

چند روز پیش هم یکی از دوستام که مدیر یه داروخونه است و آخر کلاس  و شخصیت اجتماعی و این جور حرفاست سوار تاکسی شده بود تا بره دنبال کارهای داروخونه . شما تصور کنید یک فرد با کلاس نشسته رو صندلی جلو تاکسی با کت و شلوار اتو کشیده که ناگهان تاکسی می ایسته و ناخود آگاه از هوا یک مشت از توی شیشه جلو میخوره تو فک این دوست ما . ( وقتی این داستان رو برام تعریف کردن تصویر قیافه دوستم وقتی مشت خورد رو مجسم کردم و تا چند دقیقه می خندیدم ) بعد که پیاده میشه به طرف مقابل میگه آقا چرا میزنی ؟ میگه مگه تو با این راننده تاکسی نیستی ؟ دوستم هم میگه نه من مسافرم . طرف هم یک معذرت خواهی کوچولو میکنه و میره به گیجه راننده تاکسی و کتک کاری میکنن . نمیدونم مشکل قبلی داشتن یا هر چیز دیگه ولی بدفرم فک رفیق ما رو آوردن پایین .

مردم ما اینجوری هستن دیگه اول می زنن بعد میپرسن مگه تو فلانی نیستی ؟

 



سه شنبه دهم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

خوشبختانه تو این چند ساله که تو داروخانه های مختلفی کار کردم همیشه جو خوبی بین پرسنل بوده و کلی با هم لحظات خوبی داشتیم . همیشه تو غم و شادی همدیگه شریک بودیم و مخصوصا به بهانه های مختلف سعی کردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره . امروز هم تولد عمو حسن بود . برای همین به طور مخفیانه رفتیم و یک کیک کوچولو با چند تا شمع براش خریدیم . می خواستم کلاه بوقی هم بگیرم که نشد !!!! آخه تولد بدون کلاه بوقی که حال نمیده . تو داروخونه هم همه چیز آماده بود . از مکان مناسب که تو اتاق انبار دارویی ( اتاق عطا ) با متراژ مناسب در نظر گرفته شده بود تا موزیک ( این روزها تو موبایل همه چند تا آهنگ باحال پیدا میشه ) و چند آدم اهل حال . خلاصه همه چیز مهیا بود. بعد از سرگرم کردن عمو حسن با نسخه ها در یک فرصت مناسب که داروخونه خلوت شد شمع های کیک رو روشن کردیم و چراغ های انبار دارویی رو خاموش و حالا نوبت عمو حسن بود که بیاد و جشن تولد ۱۰ دقیقه ای ما رو افتتاح کنه . خوشبختانه تو این ۱۰ دقیقه داروخونه خلوت بود و سر و صدای بچه ها کسی رو اذیت نمی کرد . فکرشو بکن یه مریض بنده خدا منتظر داروهاش باشه و اینور داروخونه پرسنل مشغول عشق و حال !!!! جای شما خالی تو این ۱۰ دقیقه اندازه یک جشن تولد چند ساعته خوش گذشت . بعدش هم که بیمار ها کم کم آمدن و جشن کوچیک ما پایان گرفت .

به نظر من برگزاری این جشن های کوچک شادمانه در داروخانه به شرط اینکه موجب نارضایتی مردم نشه خیلی خوبه . البته باید داروخانه شما فضای کافی داشته باشه . گرچه تو داروخانه های کوچک هم بچه ها تا فرصت پیش میآمد شیطونی می کردن . قبول دارم که تو کار باید حریم روابط کاری حفظ بشه ولی نباید شورشو دربیاری . بعضی از ماها فکر میکنیم که با این مدرکی که گرفتیم دیگه نباید با هیچ بنی بشری رابطه داشته باشیم و همه رو از بالا نگاه میکنیم . نمونه واضح اون رو دیدم که میگم . یکی از دوستان خودم فقط روابط دوستانه اش رو با دکتر جماعت برقرار میکنه . احساس میکنه براش افت داره با یکی که مدرکش ازش کمتره معاشرت کنه !؟!؟ یکی از دوستان همکارم تعریف میکرد که در دوران دانشجویی همکلاسی محترمش که از سال اول دانشجویی با کت شلوار و کیف سامسونت می آمده و از همون سال اولی برای کلاس هم که شده به همه میگفته دکتر دکتر ، یک روز نصیحتش میکرده که دکتر خواستی زن بگیری حتما دکتر بگیر ! چون: ( دلیلش منو کشته !!!! ) زنت باید کسی باشه که بفهمه تو چقدر سختی کشیدی و به این مرحله و مدرک رسیدی و.... نکته جالب داستان اینجاست که چند روز بعد که نتایج امتحان شیمی دارویی رو اعلام میکنن ، این آقای دکتر از نمره ۱۰۰ میشه ۴ ( بمیرم که اینقدر سختی کشیدی تا دکتر بشی . زنت هم اگه اینقدر سختی کشیده باشه که دیگه وای به حال فرزند زحمت کشتون !) خلاصه اینکه بعضی وقت ها باید بی خیال مدرک شی و مثل بقیه رفتار کنی، اینجوری در بین همکاران زیردستت هم محبوبیت پیدا میکنی. البته باز هم تاکید میکنم که تو مساله کار باید جدی بود . چند وقت پیش مادرم برای کاری آمده بود داروخانه و من هم اصلا حواسم نبود و حسابی مشغول کار خودم بودم . شب که رفتم خونه بهم گفت که تو چرا اینقدر تو داروخونه بداخلاقی؟!؟ (ببخشید .... من .... ) درسته که من با مریض ها خیلی جدی و بعضی وقت ها خشک برخورد میکنم که البته یه خوردش برمی گرده به شلوغی زیاد داروخانه و خستگی اینجانب ولی تا اونجا که بادم می آد همیشه با مردم در کمال ادب و احترام برخورد کردم . حالا شاید گاهی این احترام به خشکی گرائیده . البته داستان پرسنل فرق داره و همیشه با اونها برخوردی دوستانه داشتم با حفظ حریم ها و تو بدترین شرایط جسمی و روحی هم تونستم لبخند رو به لبان همکارانم هدیه کنم .   


راستی آقا غول مهربون رو که یادتونه ؟ (۳ پست پائین تر رو بخونید)

چند روز پیش یه بنده خدایی رو جای خودش می فرسته داروخانه و این بنده خدا میگه که آقا غوله از رفتار اون روزش پشیمونه و روش نشده خودش بیاد و داروهاش رو بگیره . همکارن ما هم داوهای بنده خدا رو تا دونه آخر موجودی میدن . غافل از اینکه توبه گرگ مرگه . نمک به حروم فردای اون روز زنگ زده به مقامات بالاتر و چند تا دروغ درست و حسابی گفته و چند تا خط و نشون کشیده که من ال میکنم و بل میکنم .

وای که چقدر این جماعت غول ها  رو دارن  



دوشنبه دوم آذر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیزم

این تصویر رو همه میشناسید. نمادی واقعی از کودک دورن اینجانب که تازه گیها بد فرم شلوغی میکنه .

در تعریف کودک دورن این چنین آمده است :

کودک درون، خردسال پنهان ماست که نیاز به مراقبت و محبت دارد و با برآورده شدن این نیازاو ، استرس و غم  درون ما کاهش می یابد.

جهت مطالعه مقاله کامل تر در خصوص کودک درون لطفا ادامه مطلب رو مشاهده نمائید.

نمیدونم چرا ولی همون طوری که گفتم اين كوچولوي دوست داشتني جديدا بد جوري شيطوني ميكنه. مخصوصا تو اداره . الان من يكي از بچه هاي شيطون ادراه هستم . البته اين شيطنت به داروخونه هم ميكشه ولي اونجا چون بايد جدي تر باشي كمتر شلوغي ميكنم .

شنبه بعد از ظهر جهت شركت در يكي از جلسات اداري به همراه ۴ نفر از همكاران محترم اداره عازم شهركرد شديم. جاي شما خالي. هوا بسيار عالي،تميز،پاك و سرد بود . من و يكي از دوستانم (آقا مهدي) و يكي ديگر از همكاران عقب ماشين اداره نشسته بوديم و معاون محترم اداره جلو . اينقدر من و مهدي عقب ماشين زديم تو سر  و كله هم و شيطوني كرديم كه معاون محترم هر از چند گاهي برميگشت عقب و نگاهي مي انداخت تا ببينه چه خبره . ما هم سريع آروم نشسته و فقط مي خنديدم . جاي شما خال كلي انرژي مثبت تخليه نموديم . هنوز عكسهاي سفرم رو نگرفتم . بعضي هاش تو موبايل خودمه و بعضي ديگه تو موبايل مهدي . حتما چند تاش رو آپلود ميكنم . مخصوصا عكس هاي پل زمان خان كه بسيار ديدني بود . وقتي هم كه وارد هتل آزادي شهركرد شديم شيطنت هاي مان پايان نگرفت . بعد از استقبال گرم از طرف بچه هاي شهركرد به هر ترفندي بود من و مهدي خودمون رو انداختيم توي يك اتاق، تا زمينه و بستر شلوغ كاري فراهم بشه. بگذريم از خيلي از كارها كه قابل تعريف كردن نيست ،مثل بلايي كه موقع شام خوردن سرمان آمد. شنيتسل گوشت سفارش داديم و وقتي غذا رو آوردن تا يك ربع به تزئين اون ميخنديدم . به همه چيز شبيه بود الا يك غذاي خوراكي . خلاصه آخر شب حدود ساعت ۱۲ كه همكاران گرامي غرق خواب بودن براي نشان دادن ميزان مهر و محبتمان به آنان با داخلي اتاقشون تماس گرفتيم و بعد از بيدار كردن معاون محترم از خواب ناز، از همكارمون تقاضاي خمير دندان كرديم ! گرچه خودمون هم داشتيم ولي از قديم هم گفتن كه مرغ همسايه غاره . كاشكي ماجرا اينجا ختم ميشد ولي بعد از ۱۵ دقيقه كه اونها دوباره خوابيدن گفتيم كه شايد به خمير دندان نياز داشته باشن و روشون نشه بيان اون رو بگيرن . اين بار ديگه زنگ نزديم بلكه با كمال متانت و ادب رفتيم و در اتاق رو زديم و اون بنده خدا ها رو بيدار كرديم و خمير دندان رو پس داديم . قيافه همكارم هنوز هم جلوي چشمامه كه با چشم هاي خواب آلود و تو عالم خواب مبگفت: حوب ميذاشتيد صبح مي آورديدش . بعد از كلي مردم آزاري، كل كل نيمه شب درگرفت بين من و مهدي كه فردا صبح ساعت ۶ كي زودتر بيدار ميشه و اون يكي رو به وضع ناجوري بيدار ميكنه . آخه چند وقت پيش اقا مهدي ما در دوران سربازي با يكي از دوستانش سر همين قضيه شرط بندي ميكنه و صبح اون بنده خدا رو مي پيچه تو پتو و ميبره ميذاره وسط حيات آسايشگاه. خدا رو شكر صبح من ۱۰ دقيقه زودتر از مهدي بيدار شدم و به ۲ دليل كار خاصي نكردم ۱- مهدي خيلي سنگين تر از اون بود كه من بتونم بپيچمش تو پتو و ببرمش از توي حياط  هتل غلش بدم پايين ۲- خيلي خسته بود و دلم نيامد بدفرم بيدارش كنم . مثلا با يك پارچ آب . فقط تمام چراغ ها رو روشن كردم تا مهدي بيدار شه و ببينه شرط رو باخته . بعد از بيدار شدن ميخواستيم بريم در اتاق همكارامون رو بزنيم و مثل مهماندار هاي قطار صدا بزنيم : نماز . نماز ..... (اگه با قطار سفر كرده باشيد متوجه اين مساله ميشيد. آخه وقتي قطار براي نماز صبح نگه ميداره اون ها تمام كوپه ها رو در ميزنن و ميگن : نماز . نماز ... ) . ولي بعد از عواقب اين كار پشيمون شديم . فكر كنم معاون محترم هر ۲ تاي مون رو اخراج ميكرد .

و ....

اين ها نمونه هاي از شيطنت كودك درونمان است كه گاهي با حفظ حريم ها باعث شادي هم ميشه. البته ما هزار تا نقشه شيطاني ديگه هم در ذهنمان رسم ميكرديم ولي فقط به گفتن اونها بسنده كرده و اون رو عملي نمي كرديم .


امروز يك بنده خدايي از يكي از روستاهاي اطراف آمده بود داروخانه . داروخانه هم خيلي شلوغ بود . بعد  از چند دقيقه آهنگي بسيار شاد با غناي كامل در داروخانه پيچيد كه معلوم شد صداي موبايل اين بنده خداست . خيلي جالب بود بدون اينكه از داروخانه بره بيرون رفت به سمت ديوار داروخانه و پشتش رو كرد به مردم و جواب داد. با صداي بلند داد ميزد و با لهجه مخصوصش توجه همه رو به خودش جلب كرده بود . بعد از چند دقيقه حرف زدن من از زور خنديدن نتونستم جلوي پيشخون بمونم و رفتم عقب داروخانه . تمام مريض ها هم به حرف هاي اين بنده خدا گوش ميدادن و همه مي خنديدن . كاشكي مي تونستم صداش رو ضبط كنم و ميذاشتم براتون. خلاصه ۱۰ دقيقه تمام يك جا ثابت ايستاده بود و اصلا تكون نمي خورد و بلند بلند حرف ميزد . همه بيماران هم گوش ميدادن و مي خنديدن . به قول يكي از دوستان مردم ما بعضي هاشون فرهنگ استفاده از خيلي از وسايل رو ندارن يا به عبارت بهتر بهشون اين فرهنگ رو ياد نداديم .

البته اين دوستمون نظر ديگه اي هم داشت : ميگفت كه استفاده از خيلي از امكانات براي مردم نوعي حق به شمار ميره ولي متاسفانه برخي از اونها فرهنگ حق داشتن رو ندارن .



ادامه مطلب...


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از اینکه در مورد نارسیس و ربطش به حال و هوای امروز بنده و اتفاقات داروخانه و .... حرفی بزنم می خوام بگم که از اول آبان ماه درگیر نقل و اتقال به خونه جدید بودم و خیلی کم وقت کردم مطلب بنویسم ، مخصوصا از سه شنبه هفته قبل که با گرفتن ماشین و کارگر و ... حسابی درگیر شدم . خدا روز بد بهتون نده . اساسا این اسباب کشی مقوله خسته کننده ای است . هنوز که هنوزه بعد از گذشت یک هفته نصف وسایل من تو خونه قبلی مونده . خلاصه کنم که این اسباب کشی بد دردی است که عوارض جانبی بالایی هم داره . مثلا هفته پیش کارگرها قرار بود ساعت ۳۰/۲ ظهر بیان که ۴ آمدن و ماشین اول رو تخلیه کردن که برق رفت و آسانسور هم تعطیل شد و اون بنده خدا ها مجبور شدن ۴ طبقه رو وسایل به دوش طی کنن . این هم از عوارض بدقولی خودشون بود .

موهبتی به نام دایی

نمیدونم شما با عمو هاتون بیشتر حال میکنین یا دایی هاتون ولی معمولا تو افرادی که من دیدم همیشه غلبه با یک طرفه . من که شخصا از دوران کودکی که یادم میآد همیشه با دایی هام راحت تر بودم و خدایی هم اونها کلی بهم حال دادن . دمشون گرم . نمیتونستم بدون تشکر از اونها مطلب رو ادامه بدم. همیشه خدا هر چی دردسر و کار داشتم همیشه توسط دایی هام مشکلات برطرف شده . تو این نقل و انتقال هم کلی کمکم کردن . از رنگ کردن خونه جدید تا اسباب کشی و برطرف کردن مشکلات و نواقص خونه جدید . حسابی انداختمشون توی زحمت . خوب بنده خدا ها لطف دارن وگرنه گناه نکردن که شدن داداش مادر اینجانب .

دایی رضا ، دایی محمود بازم ممنون . خدا انشالله نگه دارتون باشه .

و اما اصل ماجرا :

نمیدونم جریان نارسیس و نارسیسم تا حالا به گوشتون خورده یا نه ؟    آورده اند که :

در ایران باستان، پسر جوان زیبارویی که به عشق دلباختگان خود توجّهی نمی‌کرد و حتّی به الهه‌هایی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی می‌کرد می زیست. تا اینکه روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود. خدایان به‌خاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.

اگر اطلاعات کامل تری می خواهید در ادامه مطلب جریان مفصل تری از داستان نارسیس را قرار داده ام .

حالا چه جوری این رو به خودمون ربط بدیم ؟   

معلومه دیگه . این همه گیاهان دارویی خوندیم حیفه ندونیم که این نارسیسیوم چه جوری این اسم رو به خود گرفته . این که بیشتر تو ذهنمون می مونه تا فلان ماده موثره عجیب و غریب موجود در این گل که ثابت کردن در درمان کچی سر مار بوآی آمریکایی اختلاف معنی داری ( در حد P<0.05 ) با مثلا ماینوکسیدیل ۹۶ ٪ داره . گرچه هیچ کدوم از این ها اثری روی سر طاس ندارن که اگر داشتن این همه مردان کلاه به سر در جامعه مشاهده نمیگردید.

گذشته از شوخی : برای ذکر این داستان دلیلی داشتم که مربوط میشه به اتفاقی که چند روز پیش در داروخانه افتاد و مشابه اون در یکی از بیمارستان ها به نحو دیگه مشاهده شده بود . چند روز قبل در فضای بی سر و صدا و در سکوت حاکم بر داروخانه که ناشی از نظم و ترتیب و قانون مندی مشتری های داروخانه بود!!! و صدا به صدا نمی رسید . ناگهان صدای عربده ای همه رو متوجه خودش کرد. بعد از چند دقیقه داد و بیداد و تهدید های همیشگی جویای قضیه شدم که این مرد مهریان که داشت با این صدای دلنوازش برامون ترانه بهاری میخوند، چی میخواست ؟  متوجه شدم که در نسخه ای که داشته ۲۰۰ عدد قرص ....  نوشته شده بوده و ما در داروخانه فقط ۱۱۰ عدد قرص داشتیم . ( در ضمن این قرص چند وقتی بود که به دلیل مشکلات نامعلوم در هلال احمر کمیاب شده بود و ما برای بیمارن خودمون سهمیه گذاشته بودیم تا دارو به همه مریض ها برسه ) و این آقا غول مهربون هم خواستار تمام ۱۱۰ قرص که شده بود هیچ، میگفت اگه ۹۰ تای دیگه اون رو هم ندید شما رو میخورم . مثل جک و لوبیای سحر آمیز. بعد از مدتی دیدم ظاهرا با رفتن آقا غوله جریان تموم نشده و ادامه داره و اونجا بود که علت این قلدر بازی رو متوجه شدم . این آقا غوله تو یکی از ادارات مهم استان کار می کرده که تو قصه ما بهش میگیم استان داری . (البته منظورم استانداری نیست ها، اگه دقت کرده باشید این استان داری جدا نوشته میشه با اون استانداری که سر هم نوشته میشه فرق داره !!!) حالا بریم سراغ نارسیس : این آقا غوله هم شده بود مثل نارسیس با یک تفاوت کوچیک که زیبایی نارسیس رو نداشت ولی قدرتش از نارسیس بیشتر بود . اینقدر شیفته خودش و قدرت خودش شده بود که به هیچ چیز اهمیتی نمیداد . چون من آقا غوله هستم و یک پست کوچولو تو .... دارم ( نکنه شما فکر کنید منظورم اداره بالایی بود !)  باید تمام سهمیه دارویی مردم دیگه رو هم به من بدبد. زهی خیال باطل . آقا غوله گذشت دوران این قلدر بازی ها . چند وقت پیش هم یکی از اقوام آقا غوله مریض میشه و از بد حادثه به بیمارستانی میره که تا دیروز تمام مردم دهکده داستان ما میرفتن و اونجا مداوا میشدن . با این بنده خدا هم مثل افراد عادی برخورد میشه و چون جا نبوده مثل بقیه مردم دهکده تو راهرو بخش اورژانس بیمارستان روی تخت میمونه و مابقی داستان . و فردا صبح که آقا غوله از خواب بیدار میشه و تو آب چشمه دهکده به خودش و قدرتش نگاه میکنه و جون میگیره میره سراغ اون بیمارستان و رئیسش و حسابی حال اونها رو میگیره و قضیه بی کفایتی اونها رو رسانه ای میکنه و .... غافل از اینکه این مردم بی نوای دهکده هم هر روز تو این بیمارستان با همون شرایط درمان میشن . ولی چون زیبایی نارسیس و قدرت آقا غوله رو ندارن شکایت و گلایه شان به گوش کسی نمیرسه . 

این یک طرف جریان بود و پارادوکسی عجیب مشاهده کردم وقتی دیدم که مریضی که تمام دار و ندار خودش رو فروخته بود تا خرج بیماری همسرش کنه روزی که جواب آزمایش همسرش رو می گیره و جواب اون نشان دهنده ی بهبودی همسرش است با خریدن یک جعبه شیرینی و یک کیک بزرگ به منظور تشکر و قدردانی از بچه های داروخونه همه ما رو متعجب و شوک زده میکنه . شاید برای خرید همین کیک و شیرینی متحمل سختی زیادی شده باشه . برای کسی که پولی در دست نداره ۱۰۰۰۰ تومان هم خیلیه .....

خدایا تو را سپاس که نه زیبایی نارسیس را به ما عطا کرده ای تا با مغرور شدن به آن در ورطه نابودی افتیم و نه قدرت امثال آقا غوله رو که عطش قدرت آن به مراتب بیشتر از عطش زیبایی نارسیس است .     



ادامه مطلب...


شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 نمیدونم ضرب المثل یک بام و دو هوا رو شنیدید یا نه؟

میگویند در زمان قدیم که خونه هاشون مثل الان هشتاد طبقه نبود و اکثر مردم شبهای تابستون روی پشت بام خونه خودشون میخوابیدن زنی به همراه دختر و پسرش و طفلک عروس خانواده روی پشت بام خوابیده بودن . نیمه شب مادر بیدار میشه و به دخترش میگه که عزیزم پتو رو بکش رو خودت هوا سرد شده سرما میخوری، در همین حین نگاهی به پسرش و عروسش انداخته و پتو رو از روی سر اونها میکشه و میگه هوا به این گرمی چرا رفتید زیر پتو! به این میگن یک بام و دو هوا .

و اما اینکه به ما چه ربطی داشت:

تو کشور ما خوشبختانه بیمه های درمانی شدن حکایت یک بام و چند هوا . یکی ۱۰ درصد قیمت اقلام دارویی نسخه رو میده .یکی ۳۰ ٪ اون یکی همه قیمت رو قبول میکنه . بیمه دیگه برای اینکه مشتری هاش مریض بشن جایزده گذاشته و ... هزار تا ادا و اطفار دیگه . در این بین برخورد بیماران هم که دارای این بیمه ها هستن هم جالبه .

 بیماران بیمه های خدمات درمانی و تامین اجتماعی که بنده خدا ها (مثل خود ما) میان دارو رو میگیرن و پول رو بدون چون و چرا میدن و میرن.

بیمارن بیمه ارتش هم بچه های خوبی هستن . مخصوصا سربازها که کلی باحالن و کلی باهاشون گرم میگیریم.

ولی ، امان از نفتی ها و بانکی ها :

پا که توی داروخونه میذارن انگار در املاک اجدادی قدم گذاشتن و ما هم بنده های حلقه به گوش اونها هستیم . چرا  این رو ندارید . چرا اینجوری ؟ چرا اونجوری ؟ و هزار تا چرا ی دیگه .(البته همشون هم اینطوری نیستن) پول که اصلا نمیدن، بماند ، اگه هم بهشون بگی برو رسید داروهات رو از صندوق بگیر ، در بعضی موارد میخواهن از پشت پیش خون بکشنت بیرون و رسیدت کنن. مگه ما باید پول هم بدیم ( نه عزیزم شما فقط باید پول بگیرید . آحه اینجوری عادتتون دادن ) بعد میگی نه آقا جان پول نمیدی ، رسید داروهات رو میگیری تا من داروهات رو چک کنم .

چند روز پیش یکی از همین بیمارن که نمیدونم مال کدوم بانک بود ( شما باور کنید که من نمیدونم ، چون خودم مجبورم، باور کردم) بهش گفتم رسید دارهات رو از صندوق بگیر . رفت و دیدم داره داد و بیداد میکنه (البته با لحنی ملایم )

گفتم چه خبره ؟

 گفت باید ۱۵۰ تومان پول بدم ؟

۱۵۰ هزار تومن که نیست پدر جان  ۱۵۰ تک تومنی است .

برای چی؟

پزشکت یادش رفته تو نسخه سرنگ بنویسه برای اونه .

نه . همه داروخونه ها مجانی میدن . شما ها گرون فروشید و....

من هم که دیدم حال و حوصله ندارم روزم رو با این یارو خراب کنم گفتم نمیخواد . شما رو  میذاریم جزء بیمارن بی بضاعت که پول دارو ندارن بدن . این ۱۵۰ تومن هم خودمون میدیم . بیمار هم با قدی افراشته به نشانه پیروزی بر سر پرداخت نکردن مبلغ هنگفت ۱۵۰۰ ریال با غرور مثال نزدنی داروخانه رو ترک کرد.

گفتم که، مشکل اینها نیست که عادت ندارن پول بدن . عادتشون دادن به پول ندادن و مبالغ کلان گرفتن .


از این به بعد تمام حسابهای بانکی اینجانب مسدود خواهد شد. شرکت نفت هم سوبسید بنزین بنده رو که قراره دولت هدفمند کنه و بهم بده بلوکه میکنه . والا چون از اول هم  معلوم نبود ما در کدوم دهک سوبسیدی قرار میگیریم، بنابراین خیالمان از قطع بودن سوبسید بنزین راحت بود و این چنین تلافی آن را بر سر بیماران شرکت نفت درآوردیم .

آخییییییش



جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکسه هیچ ربطی به مطلب این پست نداره .

نمیدونم چرا از این عکسه خوشم آمد . داشتم دنبال یک عکس برای این مطلبم میگشتم که با این عکس مواجه شدم. شاید به دلیل اینه که تا به حال این همه آدم تو یک وبلاگ ندیده بودم، شاید هم این همه آدم یکجا تو یک وبلاگ من رو ندیده بودن و  اینجوری به من زل نزده بودن .

دنبال یه عکس مناسب میگشتم در مورد فقر و ثروت . ظاهرا که این بالایی ها وضع مالی بدی ندارن . تو یک نشریه چند روز پیش این چنین خواندم که :

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم ( نمی شناسیدش؟ زیر پاتون رو نگاه کنید ! البته تو نقشه ) حاکم دبی، به همسر جدیدش یک جزیره کامل هدیه داده . فکرشو بکن .نه یک ویلا تو جزیره بلکه خوده جزیره . نمیدونم این عربها این همه خاک رو از کجا میارن که آب اطرافشون رو جزیره میکنن. نه ! از ایران ؟ محاله .  خوب همین کارا رو میکنن که توقع دختر خانم های ایرانی هم بالا میره و ..... بعدش هم که سن ازدواج میره بالا و کی دیگه حال داره زن بگیره . ببینم با حقوق ما با احتساب اینکه قیمت زمین ثابت بمونه و ما همه اون رو جمع کنیم ، چند صد سال دیگه میتونیم یه جزیره برای همسر جدیدمون !!! ( ببخشید اشتباه لپی شد ) بخریم ؟ چند وقت پیش فیلم زن دوم رو گرفته بودم که آخر هفته که بیکار شدم نگاه کنم. اخوی گرامی از در نیامده تو با دیدن این سی دی گفت تو هنوز اولی رو نگرفته رفتی سراع دومی گفتم: آخه میگن دومی بهتره .  ( با این مطالبی که نوشتم فکر کنم خونم حلال شد ) . نمیخواستم بحث به اینجا بکشه ولی فیلم قشنگی بود. اگه وقت داشتید اون رو ببینید . چند روز پیش تو یک سمینار بازآموزی در مورد روانشناسی محیط کار صحبت شد . مدرس گرامی در یک کارخانه مشغول فعالیت و تحقیق بود . صحبت از این شد که ما به کارگران خودمون روش صحیح پول خرج کردن رو یاد ندادیم . ایشون ادامه داد: به عنوان مثال ما در کارخانه خودمان در یک مقطع زمانی حقوق کارگزان رو افرایش دادیم . ابتدا اونها وسایل زندگی شون رو عوض کردن و نو گرفتن ولی بعد از مدتی شروع کردن به زن دوم گرفتن . ( خوب وسایل نو و جدید بانوی جدید هم میخواد )  تعداد کارگزان ۲ زنه این کارخونه از ۳ عدد در عرض چند ماه به ۴۵ نفر رسید .

خوب یکی نیست بگه جنبه داشته باشید دیگه . حالا پولتون زیاد شده باید شلوارتون هم ۲ تا بشه . شما ببینید در مراحل بالاتر مالی چه خبره !!!! اون چند زنه ها و .... تازه بماند منشی های جور وا جورشون . ( آی، نزن جاده خاکی ، به تعداد زن مردم چه کار داری؟ برو برا خودت فکری کن ) این پرانتزه  صدای وجدان شیرفرهاد بود .  

 امیدوارم شما همیشه وضع مالیتون در حدی باشه که فقط بتونید اولی رو بگیرید . تازه برخی از این خانم ها هم چنان قشنگ پولهاتون رو خرج میکنن که عمرا بتونید برای دومی پس انداز کنید . میتونید بگید میخوام برای خونه پس انداز کنم و یهو رمانی که پولهاتون زیاد شد برید و خونه ی  نداشتتون رو با آوردن زن دوم رو سر خودتون خراب کنید.  

از شوخی گذشته، این وقایع که گفتم در جوامع با سطح تحصیلات پایین بیشتر اتفاق می افته. افرادی که پدر و مادرشون در اوایل سن بلوغ برای اونها زن گرفته و این افراد خواسته و نا خواسته وارد این زندگی شدن . حالا دنبال اون چیزی میرن که شاید در جوانی همیشه در جستجویش بودند . من در مقاطع تحصیلی بالاتر که ازدواجشون با عقل و منطق و انتخاب صحیح صورت گرفته همچین چیزی خیلی کم دیدم . ( باز نگید مدرک تحصیلی شون رو به زخ ما کشیدن ! ) زمانی که زن و شوهر صمیمانه همدیگر رو دوست داشته باشند حاضر نیستند به هیچ عنوان پای فرد غریبه ای بین اونها باز بشه .

اصلا این چیزها به داروسازی چه ربطی داره ؟

نمیدونم ولی ربطش تو بیمارهایی است که میآن تو داروخونه و بعضا درد و دل میکنن . شاید اگه ما هم با مردم اینقدر روابط اجتماعی زیاد نداشتیم این مسایل از دیدمان پنهان بود . زمانی که افراد زیر رو می بینم به این ربط فکر میکنم . که آیا زن دوم  واقعا ارزش اين رو داره كه زندگي يك نفر رو ويران و شايد هم جهنم كني.

زمانی که می بینم در میان شلوغی داروخونه یک مرد کم محبت، سر اینکه چرا پزشک معالج همسرش همون داروهای قبلی رو نوشته، هر چی از دهنش در میآد ، جلوی اون همه آدم به این خانم میگه . خوب مرد حسابی به زنت چه ربطی داره که مریض شده.

زمانی که خانم بیماری که پزشک برای او آمپول ونوفر نوشته ، دور از چشم همسرش که آن طرف داروخانه است به ما میگه اگه شوهرم پرسید این داروها برای چیه ، نگید آمپول آهنه و گرنه نمی ذاره داروهام رو بگیرم . میگه غذا بخوری درست میشه . و جالب اينجاست كه شوهرش هم كنجكاوي ميكنه و ما يك جوري قضيه رو مهم جلوه ميديم كه حتما بايد اين آمپول ها زده بشه . در انتها تشكري معنا دار از طرف خانم بيمار كه سخن هاي ناگفته زيادي در نهان داشت .   

یا زني رو جلوي پيش خون داروخانه مي بينم كه از شدت ترس از عصبانيت همسرش به خودش مي لرزه و منتظره تا سريع تر داروهاي همسرش ( كاش داروهاي خود خانمه بود ) رو بگيره و ببره تا مبادا مورد اذيت و آزار اون قرار بگيره . در اين ميان كم نبود نعره هاي شوهرش : چه غلطي ميكني، زود باش ديگه . ( و ما صداي او را از بيرون داروخانه كه ايستاده بود مي شنيديم)

نمي دونم شما چقدر در كارت سوخت تون بنزين دارين ؟ اگه حدود ۱۶۰۰ لیتر داشتید و ۵۰ تا از اون رو کسی ازتون می گرفت چه می کردید؟ هیچی . عین خیالتون هم نبود . ولی مردی رو دیدم که با این سهمیه بنزین یک دعوای حسابی با زنش راه انداخت که چرا ۵۰ لیتر بنزین از کارت من زدی ؟

مردی عصبانی میآد پیشت که آقای دکتر زنم داره تنها بچه ام رو میکشه . من همین بچه رو دارم و ... حالا مگه چی شده ؟ هیچ چی رفته آمپول سوماتروپین زیرجلدی رو عضلانی برای بچه ام زده . اگه بمیره چه کار کنم؟ هر چقدر توضیخ میدی که بابا جان نترس بچه ات نمی میره ، قبول نمیکنه  و یک دعوای حسابی با زنش راه می اندازه .

در اين ميان فقط تو ميموني و يك بهت تمام نشدني كه داري خواب مي بيني يا بيداري ؟ واقعا اين مسائل چلوي چشمان تو اتفاق افتاد ؟ اون هم به خاطر مسائل واقعا ساده و پیش پا افتاده و واقعا مسخره.

چهره تك تك اين زنان جلوي چشمم هست. و اين افراد مي توانند همان هايي باشند كه با بهتر شدن وضع مالي شان به سراغ زن دوم ميروند. چون به زن به دید یک وسیله می نگرند که در عنان قدرت آنها گرفتار است . هر وقت از این وسیله خسته شدند میروند سراغ :

دیگری

تا حالا تجربه نوشتن اين طور پستي رو نداشتم كه با طنز شروع بشه و با تراژدي واقعي از حوادث جامعه پيرامون خودمون تموم بشه . اين اولين بار بود . به هر حال اين هم يك تجربه جديد بود .    


زاستي امروز تولد پيمان بود . ظهر بهش زنگ زدم و گفتم اصلا هم نميخوام بهت تبريك بگم ولي نمي دونم چرا بهش تبريك گفتم .

پيمان جان تولدت مبارك     



دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از هر چیز باید بگم که اولا: منظورم از داروخانه در اینجا همان داروخانه ایست که بنده در آن به فعالیت مشغولم به عنوان مسئول فنی نه داروخانه شخصی خودم . ثانیا:  درمود پست قبلی دوستان عزیزی که اطلاعات دارویی کافی در مورد سیلدنافیل ندارن ، بی زحمت مدام نپرسید که این چیه و چه کار میکنه . گرچه ماشالله تمام بچه های این دوره و زمونه خودشون ما رو درس میدن . لطفا سئوالات علمی خود رو از تو اینترنت پیدا کنید . ضمنا یه چیزی در مورد سیلدنافیل یادم آمد مربوط به ۳ سال پیش این هم باحاله:

۳ سال پیش در اوج طراوت ناشی از فارغ التحصیلی بودم و در یک داروخانه کار میکردم .( اساتید محترم که در مورد این دارو چیز زیادی روشون نشد به ما بگن و ما هم خدا رو شکر تو این زمینه ها بد فرم دانشجو و دانش پژوه بودیم و تا ته قضیه رو در نمی آوردیم ، ول نمی کردیم . اگه تو سایر درس ها هم همین جوری دانشجویی و تحقیق کرده بودیم الان کلی درجه علمی داشتیم . تقصیر ما نبود ، درصد سیلدنافیل درسامون پایین بود .) از بحث پرت نشم : یک روز یک خانم با نگرانی آمد تو داروخانه و گفت که آقای دکتر فرزندم معتاد شده . چند وقته پیش تو لباساش قرص ایکس پیدا کردم . خیلی نگرانم باید چه کار کنم . من هم کلی قیافه گرفتم و گفتم ببینم این قرصی رو که فرزندت میخوره . یه  دونه قرص به من نشون داد و گفت اینو از جیبش پیدا کردم . میگه تقویتیه !!! نگاه کردم دیدم بله ناجور تقویتیه . گفتم نه خانم پسرت معتاد نشده ، یکم سر به هوا شده . برو براش زن بگیر تا کار دست خودش و شما نداده . گیر داده بود که این چیه .به هر بدبختی بود براش توضیح دادم . تازه دوزاری خانم افتاد و گفت : ما چند روزی مسافرت بودیم و پسرم تنها خونه بوده . در این لحظه من داشتم از شدت خنده می ترکیدم . شانس آوردم خانمه زود رفت بیرون .

بله عزیزان این قرصه هم یه جورایی ایکسه هم تقویتیه و هم اگه با رویکردی درمانی نگاه کنی یک کم اثر درمانی داره .   

بماند. می ترسم وبلاگ رو به خاطر نشر اکاذیب پلمپ کنن . راستی در مورد داروخانه با حالمنون :

کی به ما داروخونه میده !

این جمله بالا مثل اشعار شاعر معاصر ایران ، عشقی ، که در اشعارش به حاکمان وقت بدفرم تکیه می انداخت یه جورایی برای بچه های ! معاونت غذا و دارو شهرمون دارای پیام است . بلکه بخوانند و جوابمان گویند .

تو این داروخونه که مشغول فعالیت هستیم چند تا پرسنل باحال داریم :

عطا : آچار فرانسه داروخونه 

مسئول ثبت نسخ دارویی، صندوق دار ، تنظیم کننده تمام نسخه های آخر ماه ، تائید نسخ اینترنتی و در نهایت اگه من نباشم و نسخه بیاد میشینه سر جای من و نسخ رو کنترل میکنه . خوش خنده . پدر یک دختر یک ساله که عاشق اونه . بسیار جدی در کار . من اگه بخوام یک پرسنل برای داروخانه خودم داشته باشم حتما اون رو انتخاب مبکنم .

فری: مرد خوش زبان

مسئول پیچیدن نسخه ها و سفارش داروها . شدیدا استقلالی . پدر یک پسر ۱۰ ساله که اون هم شدیدا استقلالیه . فریدون بسیار خوش برخورد و مودبه . امکان نداره نتونه مخ کسی رو بزنه . کلی هوادار داره بین مریض های داروخونه .

عمو حسن : مرد خوش قلب و آشپز حرفه ای  

  عمو حسن دقیقا مثل معاون کلانتر میمونه . پشت نشان فلزی اش قلبی از طلا داره . مسئول ثبت نسخه است . بسیار شیرین و جذابه . عاشق موسیقی و پای ثابت ساز و آهنگ داروخانه . میمیک صورتش بسیار شیرینه . مثل رضا شفیعی جم ولی نه به اون چاقی. بهت نگاه کنه و زل بزنه محاله بتونی خودت رو نگه داری و نخندی. بسیار صاف و صادقه .دست پختش حرف نداره . تو تابستون که عصر داروخونه خلوت بود چنان آشپزی ای می کرد که انگشتات رو باهاش میخوردی . همیشه هوا بچه ها رو داره و چایی رو دم میندازه . من که خیلی دوستش دارم . از همه ما هم سن  سالش بیشتره .

علیرضا : مدیر داروخانه

مرد خوبیه . تو کارش جدیه و خیرخواه مردم و  .....

احمد : خورزوخان

باید با صدای بلند صداش کنی. یک پسر ساده دل که چند سال پیش تو این داروخونه بوده و هنوز که هنوزه دست گل هایی که آب داده نقل محفل ما است . الان یک سالی هست هیچ کس ندیدش . اگه شما ازش خبری دارید به ما اطلاع بدید و یک داروخانه رو از نگرانی آمدن مجددش نجات دهید .

حامد : آخر نظم و قانون و پرستیژ

در یک کلام خیلی گله. حسابدار داروخانه است و بعضی وقت ها میاد بهمون سر میزنه .

اصغر : مرد زحمتکش

مسئول نظافت و این جور چیزهاست . پسر خوبیه و همه دوستش دارن .

صندوقدار محترم

یه خانمه که آوردن اسمش صحیح نیست . بنده خدا چه گیری افتاده از دست ما . بعضی وقت ها از دست ما عصبانی میشه .

و در آخر :

خودم  

یک کم شیطون. دارای کودک درون بسیار بازیگوش. دارای کمپلکسی از شخصیت ها که میتونه با هر کس مثل خودش باهاش رفتار کنه. یک کم خجالتی !!! شاید هم نه .  سر به سر همه میذاره از پیرمرد گرفته تا بچه و شدیدا جدی تو کار . تو بحث کاری با هیچ کس شوخی نداره . چون با جوون مردم سر و کار داره . یک دفعه یکی از همکاراش بهش گفت که وقتی جدی میشی من ازت میترسم. بلافاصله رفت تو آینه خودشو دید که واقعا اینقدر وحشتناکه ! دید نه دوستش رقیق الاحساسه . و چیزهای دیگه که باید شما در موردش بگید .



چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه تو داروخونه همه جور سوژه ای پیدا میشه . مثل آقایی که امروز آمد تو داروخونه و گفت واکسن آنفلوانزا میخوام . گفتیم نداریم چند روزه تموم شده . (خدا نکته یه چیز بین مردم شایعه بشه . چند روز پیش صف کشیده بودن تو داروخونه ۵تا ۵ تا میخریدن . میگفتن قراره کمیاب بشه . مردم خودکشی کردن . فکر کردن این هم پیاز و سیب زمینی که بخرن انبار کنن . یکی هم میگفت که تو بازار ۲۵۰۰۰ فروخته میشه . آخه کمیابه !!!! ) این آقای محترم شدیدا گیر داده بود شما واکسن دارید و به من نمیدید . گذاشتید برای آشناهاتون . قسم و آیه هم کارساز نبود و چه دلیل محکمی هم داشت این مرد محترم ! دلیل آورد که الان یه پیر مرده تو خیابون به من گفته که از شما واکسن گرفته . پس شما هم دارید و به من نمیدید. من میرم با مامور می آم . من پیگیری می کنم . من شما رو ....... بقیه تهدید ها بماند .  

و اما بخش خنده دارش بعد از یک اعصاب خوردی زیاد:

یکی از دوستان برام تعریف کرد : چند روز پیش یک مرد مسن و همسرش آمدن داروخانه . مرده جلو آمد و گفت ۲ تا سیلدنافیل بده . پرسیدیم چرا ۲ تا و جواب حکیمانه شنیدیم :

یکی برای خودم . یکی برای زنم

امروز هم یک بیمار محترمی با دفترچه خدمات درمانی آمده داروخانه که آقا پماد سوختگی ۶۴۶ دارید. متعجب به نسخه بیمار نگاه کردم دیدم سفیده . بالای دفترچه تو قسمت تشخیص پزشک نوشته : سوختگی . جلوی اون هم کد ارجاع زده ۶۴۶ !!! بیمار هم در به در این داروخونه به اون داروخونه دنبال این پماده گشته . جالب اینجاست که مبگفت : یه داروخونه گفته باید بگردی . کمیابه . قیمتش هم ۱۲۰ هزار تومنه . ( بدفرم بنده خدا رو گذاشته سر کار)

 



یکشنبه دوازدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزيزم

اين كه اين عكس چه ربطي به اين مطلب داره تا چند لحظه ديگه معلوم ميشه.

وقتي كه يك راه پر و پيچ و خمي رو بهت نشون ميدن و ميگن كه بايد اين راه رو در طي ۶ سال طي كني چه حالي ميشي؟ خيلي سخته ولي كم كم هم سفرهاي خوبي پيدا ميكني و رنج سفر برات آسون ميشه. از بين ۴۰ تا همسفري كه داري با حدود ۳۰ تاشون صرفا هم سفري و لحظاتي رو با هم سپري ميكنيد . با هم مي گيد و مي خنديد. با هم رقابت مي كنيد، با هم بحث و مجادله مي كنيد گاهي هم با هم معاشقه مي كنيد. در اين ميان هستند هم سفرهايي كه تصميم مي گيرند راه زندگي خودشون رو از همين جاده منشعب كنند و  تا آخر راه ۶ ساله با هم به موازات شما حركت كنند و مابقي راه زندگي خود را در كنار هم باشند تا لحظه جدايي و مرگ .  

دور باد از عاشقان آن لحظه تلخ فراق

از بين ده همسفر با ۸ ، ۹ تاي ديگر به قول قديمي ها  رفيق گرمابه و هم پياله هستي و صفا و صميميتي دور از تصور بين شما حاكم است . ولي آن دو دوستِ باقيمانده؟ همراز و هم دل تو هستند در لحظات بي كسي  و تنهايي . مرهم دردهاي تو هستند در نبود نوشدارو و محرم اسرارت زماني كه دل خودت هم به آساني رازهايش را برملا ميكند.  بيشترين و بهترين خاطرات خوب و به ياد ماندني خودت رو از اين دوستان داري و چه زيباست يادآوري و رقصاندن خاطرات ساكن مانده در گوشه ذهنت زماني كه بعد از چندين سال با چشم دل به آنها نظاره ميكني .

امروز اصلا قصد نوشتن اين مطلب را نداشتم . مطلبي كه مسلما با نوشته هاي معمولا تلخ گذشته ام تفاوت دارد. شايد آن بُعد نهفته درونم با شنيدن يك خبر به تكاپو درآمده باشد . خبر مربوط به يكي از همون ۲ دوستي است كه گفتم . معمولا هر از چند گاهي با هم تلفني صحبت ميكنيم . از حال و احوال گرفته تا بررسي اوضاع كاري و يادآوري خاطرات گذشته تا برنامه هاي در پيش رو . در اكثر موارد باهاش مشورت مي كنم. هميشه راه هاي خوبي بهم نشون داده . هميشه صميمانه دوستش داشتم و دارم . امشب بعد از چند صباحي دوباره بهم زنگ زد . معمولا تماس هاي ما كمتر ۳۰ الي ۶۰ دقيقه نميشه . بعد از كلي صحبت كردن با تومانينه خاصي گفت كه آبان ماه آماده باش ! براي چي ؟ قراره يه خبر هايي بشه .  فهميدم كه داره كم كم به جرگه مردان مسئوليت پذير جامعه مي پيونده . ميدونم اگه اين مطلب رو بخونه كلي مسخره ميكنه ولي هميشه تو بحث ازدواج چالش هايي رو مطرح ميكرديم كه دقيقا با هم همخوني داشت . خوشبختانه اون تونست به اين چالشها غلبه كنه . با شنيدن خبر ازدواجش به شدت خوشحال شدم و به جاي مطلبي كه قرار بود امشب در مورد سرطان همسر يكي از دوستانم بنويسم ، تصميم گرفتم در اين مورد بنويسم . گرچه اين خوشحالي با سايه اي از نگراني هم همراه است . چون تجربه در مورد دوستان قديمي تر بهم نشون داده كه بعد از ازدواج اين عزيزان همانند گذشته به ياد دوستان قديمي نمي افتند مگر كاري داشته باشند. حسابي سرگرم زن و زندگي خودشون ميشن و همه چيز رو فراموش ميكنن. بهشون حق ميدم . اين از زيبايي هاي عشقه كه چنان روشنايي به زندگي افراد ميده كه شمع كم نور خاطرات گذشته در برابر آن قدرتي براي عرض اندام نداره و كم كم به خاموشي مي گرايد. من و ساير دوستانش هم كم كم در سايه آن شمع به خاموشي گرائيده به فراموشي سپرده ميشويم . همچنانكه در كلبه دل ساير دوستان متعهدِ متاهلمان به فراموشي سپرده شده ايم . گرچه اين سخنان از شادي من اندكي نمي كاهد بلكه همواره دعاي خير خودم رو بدرقه اين دوست تازه داماد و بقيه دامادهاي ميكنم كه در گنجينه خاطراتم مدت زماني زيادي را  به خود اختصاص داده اند .

سلامتي و سپيدبختي تمام شما مخصوصا ....ِ عزيزم آرزوي هميشگي من است.  

تا زماني كه اين دوست عزيز ( منظورم همونيه كه تو اين مطلب با ... يادش كردم ) خودش رسما اعلام نكنه از گفتن اسمش معذورم . بعدا حتما ميگم.       



جمعه دهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تا اونجایی که یادم می آد بچه گی هام طرفدار سرسخت پرسپولیس بودم . اون سالهایی که این ۲ تیم بسیار غیرتی بازی می کردن و تو اکثر بازی هاشون بد فرم درگیری بود . ولی چند سالی هست ( دقیقا از وقتی رفتم اهواز ) که دیگه بازیهای این ۲ تیم برام جذابیت نداره . مخصوصا وقتی با هم بازی میکنن. چند صباحی طرفدار فولاد خوزستان شدم که دمش گرم یک بار هم قهرمان شد . هنوز یادم نمیره که وقتی بازی فولاد تموم میشد چه طوری مردم شادی کنان از ورزشگاه تختی به طرف میدون ساعت می آمدن و چه شور و نشاطی داشتن . مخصوصا اون روزی که فولاد قهرمان شد . همیشه دلم میخواسته تو بازی استقلال و پیروزی اون که زودتر گل میزنه ببازه. نمیدونم چرا ولی این جوری بیشتر حال میداد. تا یادم هست تو این ده سال اخیر همیشه یا یک ربع اول بازی رو دیدم و بعد کانال تلویزیون رو عوض کردم یا ۱۰ دقیقه آخر رو دیدم . این چند ساله هم که همه بازیها مساوی شده. دیگه امروز صدای تماشاچی ها درآمد که تبانی تبانی . بنده خدا مزدک هم ماست مالی کرد که نه بابا ؛این بنده خدا ها از تمام جون مایه میذارن ولی خوب مساوی میشه دیگه . آخر سر تماشاگرها داد میزدن:

فوتبال با سیاست؛ نخواستیم ؛ نخواستیم

امسال برای ولین بار بازی رو تماما دیدم . جز ۱۰ دقیقه نیمه دم که ۲ تا گل داشت بقیه اون به درد نمیخورد .

 حیف از وقت که صرف دیدن بازی کردم.



چهارشنبه هشتم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

برای این مطلب هر عنوانی که دوست داشتید بذارید . به بهترین عنوان ارسالی هم یک دعوتنامه پارسااسپایس هدیه میدم . هر چی باشه از چیپس و پفک نمکی که بهتره .

این شاید عکس من باشه که موندم با این مردم چه جوری رفتار کنم ؟

بعضی وقت ها حسابی خسته ای . حال و حوصله خودت رو هم نداری چه برسه به دیگران ولی چاره ای نیست باید بری سر کار و با مردم سر و کله بزنی . خدا نکنه که تو داروخانه کمی بی حوصله باشی . از همکار نسخه پیچ تا مشتری گرامی صد تا متلک بارت میکنن:

 ببین دکتر شده چه طوری رفتار میکنه!

حالا اینگار کی شده که خودشو میگیره ؟

کشتی خودتو ۴ سال درس خوندی ! این دیگه قیافه گرفتن داره ؟

 قبلا که دکتر نشده بود بیشتر محل میذاشت !

و چندین و چند چیز دیگه . یکی این وسط پیدا نمیشه بگه بابا این هم بنده خدا انسانه . خسته میشه . حال و حوصله نداره . اصلا مشکل داره . مگه ما با بقیه چه فرقی داریم . نمیشه که همیشه گفت و خندید و با هر کسی که اومد تو داروخونه دید و بوسی کرد .

بعضی وقت ها حسابی خسته میشم . از دست مردم . از دست دوستای صمیمی قدیمی . از دست اقوام و حتی از دست خودم . یاد جریان ملا نصرالدین افتادم که با پسرش سوار خر بودن و میرفتن . چند نفر رسیدن به ملا و گفتن خجالت نمیکشید هر ۲ تا تون سوار خر زبون بسته شدید . ملا پیاده شد و پسرش همچنان سوار خر بود . چند قدم جلوتر یک نفر رسید بهشون گفت پسر خجالت نمیکشی بابای پیرت پیاده است و تو سواره . ملا جاشو با پسرش عوض کرد . جلوتر مردی رسید و گفت که ملا شرم نمیکنی پسر کوچیکت رو پیاده میاری و خودت سواری؟ ملا هم پیاده شد . دم دروازه شهر مردمی که جمع بودن زدن زیر خنده که این ابلهان رو نگاه که خر دارند و هر ۲ پیاده میآیند .

خکایت ما هم شده جریان ملا . اگه بخندیم میگن تو که دکتری نباید اینجوری بخندی. نمیخندی میگن حالا دکتر شدی باید قیافه بگیری؟ با بیماران جدی برخورد میکنی میگن که ذوق مرگ مدرک دکترا شده . جو گیر شده این طوری رفتار میکنه . بهشون رو میدی که جنبه ندارن و سریع سوء استفاده میکنن . خلاصه ما که نفهمیدیم باید به کدوم ساز این جماعت رقصید . شاید اصلا نرقصیم بهتر باشه .

متاسفانه در بین مردم خیلی کم افرادی رو پیدا میکنی که روی حرفی که میزنن بمونن و نزنن زیر حرفشون . تو سیستم اداری رو نگاه میکنی میبینی همه چیز باید مکتوب باشه وگرنه چنان زیر آبی میرن که خدا میدونه . تو جمع آحاد مردم که دیگه نگو و نپرس . قداست صداقت رو بدجوری از بین بردن . نمیخوام بدبینانه به قضیه نگاه کنم ولی این جریان هست و با وضع فرهنگی الان جامعه ما همخونی داره . به عنوان مثال بگم:

چند روز پیش یکی از همکارای تکنسین داروخانه که سنی هم ازش گذشته یک هفته رفت مرخصی و مسافرت. یکی از بیمارهای تقریبا همیشگی داروخانه که آدم کاملی هم بود سراغشو گرفت ما هم گفتیم رفته مسافرت . بعد از آمدن این بنده خدا یک روز همان بیمار آمد داروخانه و دیدیم که رفتار همکارمون عوض شد . با دل خوری آمد و گفت دکتر مگه من چه کار کردم که این حرفها رو پشت سرم زدی ؟ من هم که حسابی تعجب کرده بودم پرسیدم جریان چیه ؟ گفت آقای فلانی ( همون بیمار خودمون ) میگه که تو که نبودی من سراغتو از دکتر تون گرفتم گفته که آدم بی لیاقتی بود ما هم اخراجش کردیم ! در کمال تعجب به آقای فلانی میگم من گفتم ؟ زل زده تو چشمام و میگه آره . بعد از چند دقیقه که دید کار داره به جای باریک میکشه گفت نه دکتر حرفی نزده . من خواستم شوخی کنم یک کم بخندیم . بهش میگم یادم نمیآد با هم شوخی داشته باشیم . در کمال پر رویی میفرمایند : حالا مگه چی شده ؟ هر چی دلشون میخواد به آدم نسبت میدن و بعد میگن حالا مگه چی شده ؟ بیمارمحترم در ادامه بیان داشتن:  اینگار تو یکی تو زمین خدا شدی ! نمیشه باهاتون شوخی کرد؟  

این جوریه که میگم نباید به بیمار ها روی خوش نشون بدی . ( البته نه همه آنها )

حالا باز هم بگید که فلانی دکتر شده خودشو میگیره . تا زمانی که فرهنگ مردم ما این جوری باشه من شخصا به دکترها حق میدم که خودشونو بگیرن . حداقل در برابر  برخی بیمارها .    



چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیزم

فرا رسیدن ۵ شهریور ماه سالروز میلاد دانشمند بزرگ ایران زمین حکیم محمدبن زکریای رازی و

روز داروساز

را به تمام دوستان و همکاران عزیزم تبریک میگم و برای همه آنها آرزوی موفقیت می کنم.


از امروز شروع شد .

اس ام اس ها و پیامهای تبریک همیشگی. ضمن تشکر از تمام دوستان عزیزم که زحمت میکشن و اس ام اس میزنن ،به اطلاع این دوستان میرسونم چون من خیلی از اس ام اس بازی خوشم نمیآد بنابراین سعی میکنم در اولین فرصت بهشون زنگ بزنم و هم تشکر کنم و هم این روز رو بهشون تبریک بگم .

خدا پدر رازی رو بیامرزه که به دنیا آمد وگر نه معلوم نبود که ما داروسازها باید چه می کردیم . کی می خواستیم به بهانه روز داروساز بعد از یک سال به دوستان قدیمی پیامکچه بفرستیم که دوست عزیزم که چشم دیدنت رو نداشتم و الان هم نمیخوام سر به تنت بمونه روزت مبارک . نمیدونم چرا ولی حس میکنم داروسازهایی که بدفرم کنار هم داروخونه دارن خیلی غلیظ تر از این چیزی که گفتم ته دلشون به هم تبریک میگن. خوب بالاخره داروخانه های نزدیک هم چه جورایی با هم رقابت سالم اقتصادی دارن .

نمیدونم این رازی بیکار بود الکل رو کشف کرد که بعدش این همه دردسر داشته باشیم . حالا بماند جریان الکل گندم و الکل خرما و ... که مدنی با مجوز وزارت خونه بهداشت محترم تولید شد و بعد دیدن ای بابا کی به اینها گفته شراب تولید کنید و جمع و جور کردن قضیه رو .

راستی این بنده خدا رازی اصلا کی بوده ؟ که ما هر سال به بهانه تولدش حسابی به خودمون می رسیم و فردا دوباره داروساز رو یادمون میره .اصلا چون رازی متولد شهریور بود باعث شد هر کی تو شهریور به دنیا بیاد هوس کنه داروساز شه . یکیش خودم . اصلا از نوشتن این جمله منظوری نداشتم !  باور کنید نمی خواستم اینقدر تابلو بگم که تولد من هم نزدیکه . حالا بماند که چندمه .

گذشته از جدی و شوخی بد نیست زندگی نامه این بنده خدا رو بخونید و واقعا بدونید که چه شخصیت والایی بود:

از وبلاگ چهره های ماندگار زندگینامه حکیم محمدبن زکریای رازی را براتون استخراج کردم که امیدوارم بخونید:

حکیم محمدبن زکریای رازی

رازی یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی سده سوم هجری است.

نیمه دوم سده سوم (ه- ق) را جورج سارتون در تاریخ علم، هم بدین عنوان "عصر" محمدبن زکریای رازی (251- 313 ه ق) (865-925) نامیده است. عصر رازی دوره اولین جنبش نوزایی فرهنگی اسلامی به شمار می‌رود که در وسیع‌ترین محدوده زمانی خود فاصله میان سده‌های سوم و چهارم را در بر می‌گیرد. این دوره را که اوج "تمدن اسلام" دانسته‌اند، شاهد ظهور یک طبقه متوسط دولت مند و متنفذی بود که با برخورداری از اشتیاق و امکانات کسب دانش و موقع اجتماعی به پرورش و پراکنش فرهنگ کهن مدد رساند.

رازی یکی از بزرگترین آزاد اندیشان تمام دنیای اسلام نامید بوده است. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. در اینجا دو نظریه بنیادی از این اثر را باز خواهیم گفت:

بقیه زندگی نامه را در ادامه مطلب بخوانید

 



ادامه مطلب...


چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

دکتر کیارش آرامش ( متخصص پزشکی اجتماعی و استادیار مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی ) از پزشکان صاحب ذوق و قلم میباشند که من همیشه مطالب جذابی رو که در ستون اخلاق پزشکی هفته نامه سپید مینویسند با علاقه می خونم.

نوشته زیر نقل قولی از ایشان است که در ستون اخلاق پزشکی هفته نامه سپید مورخ ۲۳/۳/۸۸ به چاپ رسیده است. مطلب بسیار پر محتوایی است که شاید تلنگری باشد بر برخی از ما که یک سری تعهد ها را به فراموشی سپرده ایم. باشد که به یاد آریم .

 فقط حساب دستت باشد !

در یک دشت بزرگ و بی انتها ، بازار شلوغ و پر غوغایی بر پا شده است. وسط دشت ، تپه ای است. من نفس نفس زنان دارم از تپه بالا می روم. بالای تپه معبدی است . در معبد را باز میکنم. داخل معبد متروک ، بوی کهنگی می آید. روی دیوارها شمایل هایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است. شمایل ها را یکی یکی برمی دارم و با سر آستینم غبارشان را پاک میکنم. تصاویر چه آشنایند ! اولی دکتر شیخ است ، دومی آلبرت شوایتزر ، سومی پچ آدامز ... صدای نیایشی را از پشت سر می شنوم. برمی گردم. نوجوانی دارد نیایش میکند. حوب نگاه میکنم. خودم هستم ! خودم وقتی که نوجوان بودم ! ... حالا بیرون معبد ایستاده ام . دارم از تپه پایین می آیم.هر چه به بازار نزدیک می شوم ، همهمه بیشتر می شود.بازار عجیبی است . همه روپوش سپید بر تن دارند. همه سال های عمر خود را به صورت سکه درآورده اند و دارند خرید می کنند. بعضی ها تخصص میخرند. فروشنده وعده میدهد که اگر فلان رشته را بخرید، دیگر نانتان در روغن است. بعضی ها "تقرب" میخرند ، با این وعده که با آن میتوان به بورس رسید یا پست یا حداقل سهام فلان بیمارستان. بعضی ها غیر از عمر ، شرافت و صداقت شان را هم می فروشند.به جایش نگاه خیره ای را می خرند که حقیرانه میگوید: " فلانی عجب ویلایی دارد یا عجب ماشینی یا عجب پستی... " به پشت سر نگاه می کنم. خورشید در پشت معبد متروک در حال غروب است . با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم.ساعت ۵ صبح است. اولین فکری که به سراغم می آید این است که حقوق اسفندم هنوز پرداخت نشده است. با خودم می گویم فردا از حسابداری پیگیری می کنم. سرم را دوباره روی بالش می گذارم . لحظه ای به یاد نوجوانی می افتم که در معبد دیدم. راستی او می دانست که دغدغه سحرگاه من در آستانه ۴۰ سالگی این خواهد بود؟ با افسوس دوباره به خواب می روم.این بار در میان جنگلی هستم، در آفریقا. نزدیکی های سحر است. ساختمانی چوبی در میان جنگل است ، وای ! این بیمارستان دکتر شوایتزر است در دل جنگل های آفریقا. باورم نمی شود که قهرمان بزرگ دوران نوجوانی ام را دارم می بینم. همان پزشک بزرگ و انسان دوستی که زندگی مرفه در بهترین جای اروپا را رها كرد و مثل قطره اي شد از رحمت بي منتهاي  خداوند در دل اقيانوس تيره رنج و بيماري در آفريقاي سياه. همان شمايل معبد متروك ... نزديك تر مي شوم . پشت پنجره چراغي روشن است . باز هم چندمين شبي است كه دكتر شوايتزر تا سحر بر بالين كودكي بيمار بيدار مانده است .

 راستي دكتر شوايتزر، تو در بازار چه خريدي؟ مگر مست بودي كه رنج و بيدار خوابي را خريدي؟ مگر حساب دستت نبود؟

او مرا نگاه مي كند. با نگاه نافذش از خواب بيدار مي شوم... بايد سراغ حسابداري را بگيرم ...

يك جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد

اين چند هزارمين شب بيداري است؟

اي عشق فقط حساب دستت باشد! 



جمعه بیست و دوم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

در ویکی پدیا کارناوال بدین صورت تعریف شده است :

کارناوال یا کارنوال، یک جشن یا به عبارتی رژه همگانی در خیابان است که همراه با آن عنصرهایی از سیرک‌بازی و رقص‌های خیابانی آمیزه شده‌است. کارنوال بیشتر متعلق به فرهنگ رومی-کاتولیک است و کمتر عنصرهای پروتستانی را در خود جا دارد. با این وجود، این جشن در بیشتر جهان غرب جای محکم خود را پیدا کرده‌است.

مهمترین مکان هایی که کارناوال های معروفی دارن عبارتند از:

سیدنی در استرالیا

ریودوژانیرو و سائوپائولو در برزیل

سان‌دیه‌گو در کوبا

نیس در فرانسه

کلن، دوسلدورف و ماینز در آلمان

ونیز در ایتالیا و...

و اما بحث اصلی :

گاهی اوقات با دوستانم در این مورد بحث میکنم که در ایران هم مراسم مشابهی داریم که به نوعی میتونه یک کارناوال باشه ولی با این تفاوت که عمدتا در این کارناوال ها خبری از شادی نیست . مهمترین گردهمایی که در ایران به طور سالانه اتفاق میافته در ایام اول محرم صورت میگیره . همه مردم به خیابانها میان و به نوعی به تخلیه روانی خودشون می پردازن . در این ۱۰ روز مردم در جلوی امام زاده ها و مکان های اصلی شهرها جمع میشن و تا پاسی از شب به تماشای هیئت ها و دسته های عزاداری می پردازن . در این میان اقوام و دوستان معمولا دور هم جمع میشن و گپ و گفتگوی صمیمانه و شادی دارن که ذاتا با ماهیت این ایام تناسبی نداره . کلا وجود این گردهمایی ها به یک نیاز در جامعه ما تبدیل شده است مخصوصا برای جوانها . در سایر کشورها شاهد کارناوال های سالیانه هستیم و تمام مردم در این کارناوال های شادی شرکت میکنن و خودشون رو تخلیه میکنن . در ایران به دلیل اینکه چیزی به نام کارناوال شادی نداریم و نهایت امر ختم میشه به چند جشن ملی و مذهبی که اون هم خلاصه میشه به چند برنامه شاد و فیلم سینمایی از صدا و سیما ،بنابراین مردم منتظر میمونن تا یک فرصت مناسب پیش بیاد و خودشون به صورت خودجوش یک کارناوال راه بندازن . بارزترین نمونه این فرصت ها زمانی پیش میاد که تیم ملی فوتبال ایران بعد از هر چند سال یک بار به جام جهانی صعود میکنه ، در این زمان مردم منتظر فرصت، مخصوصا جوانها به خیابونها ریخته و به شادمانی و رقص و پایکوبی می پردازن. این مساله تا اونجایی که یادم میاد از بازی ایران و استرالیا شروع شد و در بازی ایران و آمریکا به اوج خودش رسید . در این بین تا جای ممکن پلیس کاری نداره ولی در مقابل بعضی ها که به آشوب گری مشغول میشن به شدت عکس العمل نشون میده.

نکته جالب بحث مربوط میشه به کارناوال های انتخاباتی امسال که تا کنون در ایران بی سابقه بوده . چندین شب پیاپی جوانها به بهانه حمایت از کاندیدای مورد علاقه خودشون بدون هیچ محدودیتی به شادی و رقص و پایکوبی پرداختن. اکثر مواقع تا نیمه های شب و حتی تا صبح (شب آخر مخصوصا) تو خیابونها بودن و تلافی این چند ساله رو درآوردن و چون میدونستن که دیگه این فرصت براشون در آینده ای نزدیک پیش نمیآد حسابی از فرصت استفاده کردن . این دقیقا همون چیزی است که جوانها بهش احتاج دارن = کارناوال شادی . نکته جالب توجه واکنش پلیس به این اجتماعات و کارناوال ها بود که با یک سیاست مدبّرانه حضوری آرام و آگاهانه داشت و همه امور را زیر نظر داشت و برخوردی ناشایست نکرد. مردم هم نشان دادن که فهم و درک آنها آنقدر بالا هست که با وجود اینکه ۲ گروه مختلف رو بروی هم صف آرایی کرده بودن ولی کوچکترین مشکلی پیش نیامد . رقص ، شادی ، پایکوبی ، طرفداری از نامزد مورد علاقه ولی در آرامش. قبول دارم که در بعضی مناطق درگیری مختصری هم داشتیم ولی با توجه به جامعه آماری بزرگی به وسعت ایران اسلامی عزیز میتوان از انها چشم پوشی کرد.

 امیدوارم رئیس جمهور آینده کشور که زمام امور را در دست میگیرد صرف نظر از اینکه چه شخصی باشه ، این فضای پشت سر گذاشته شده رو به یاد داشته باشه و زمینه ای رو برای بوجود آوردن کارناوال های شادی در بین مردم فراهم کنه که همانند این روزها جوانان با آزادی بیشتر به شادی بپردازن. این یک نیاز مهم برای جوان های پر شور و پر انرژی ایران است که در محیطی سالم و پاک و در فضایی آرام و تحت کنترل و بدون دخالت نیروهای مداخله گر ! به تخلیه درونی خود بپردازن . مساله ای که اگر مورد توجه قرار بگیره میتونه جلوی خیلی از فساد های نهان موجود در اجتماع رو بگیره .  



پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 جای همه شما خالی چند روزی با یکی از دوستان قدیمی سفر بودم ( البته به چند نفر دیگه هم گفتیم که بیان ولی برنامه هیچ کدوم جور نشد ) و برای اولین بار تو این ۱۰ سال اخیر به مدت ۴ روز متوالی نرفتم طرف کامپیوتر و اینترنت و یه جورایی در آرامش کامل بودم . حیف که این موبایل لعنتی نمیذاشت . دفعه بعد که برم مسافرت تفریحی حتما موبایلم رو خاموش میکنم که دست هیچ کسی بهم نرسه . اصلا میرم یک جایی که نه اینترنت باشه نه موبایل آنتن بده و نه تلویزیون داشته باشه . نمیدونید که چه آرامشی دارید وقتی از سر و صدای شهر و دود و دم و مزاحمت های دیگران دور باشی و مهم تر از همه دور بودن از داروخانه که جای بسی شکر دارد.

امروز که پیام های وبلاگ رو میخوندم دیدم که بچه های ورودی ۸۲ داروسازی اهواز هم به مدیریت مریم خانم وبلاگ راه اندازی کردن . به این عزیزان پیوستن به جمع داروسازان وبلاگ نویس رو تبریک میگم و امیدوارم موفق باشن . این هم آدرس این دوستان . حتما بهشون سر بزنید:

وبلاگ دانشجویان ورودی 82 داروسازی اهواز



پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

اول تصمیم نداشتم این مطلب رو بنویسم ولی به طور اتفاقی با وبلاگ بچه های ورودی ۸۷ و ۸۵ داروسازی اهواز برخورد کردم . یادم آمد که ۱۰ سال پیش بود که روز ۱۴تیر ماه رفیتم سر جلسه کنکور ( روز تولد دکتر محراب ) امیدوارم اشتباه نگفته باشم . و چه راحت ۱۰ سال گذشت . با تمام خوبیها و بدیهایش . با تمام لحظات زیبا و به یادماندنی  و لحظات تلخش . با تمام قهر و آشتی های بچه گانه و با تمام ۳۶۵۰ روزش ( لطفا ایراد بنی اسرائیلی نگیرید چون من سالهای کبیسه رو حساب نکردم)

خلاصه کردن ۱۰ سال در یک پست بسیار سخت و ناشدنی است ولی سعی میکنم خیلی کوتاه از این ۱۰ سال یاد کنم . چون وقت نميكنم همه اون رو يكجا بگم تو چند تا پست گذري ميكنم بر اين سالها.

برمیگردم به سال ۷۸ :                

موقع انتخاب رشته گزینه های مورد نظر اونهایی بود که نیمه دوم کلاسهاشون شروع میشد تا ۶ ماه اول رو استراحت کنم . خدا خواست و اهواز قبول شدم . هنوز اون عکس العملی رو که وقتی شنیدم داروسازی قبول شدم و پریدم هوا یادم نرفته . شفاف شفاف یادم میاد. مثل خیلی دیگه از لحظات این ۱۰ سال . بماند با چه بدبختی بلیط قطار برای اهواز گیر آوردم تا برای ثبت نام بیام اهواز. نميدونم تاحالا اهواز رفتيد يا نه وقتي با قطار ميري دم صبح كه هوا روشن ميشه تنها چيزي كه ميبيني دشت صاف و بيابونه شديدا دلت ميگيره . وقتي هم وارد اهواز ميشي و از كنار خانه هاي سبك جنوب كيان آباد رد ميشي ديگه كلا روحيت تعطيل ميشه . اين دقيقا همون حس و حال روز اولي بود كه من وارد اهواز شدم .تازه به اون گرما و شرجي هواي شهريور ماه رو هم اضافه كنيد. ساعت۶.۳۰ صبح درب اصلي ساختمون مركزي دانشگاه بودم . هيچ كس نبود و پرسنل داشتن كم كم پيداشون ميشد. ميري طبقه سوم قسمت آموزش براي ثبت نام . این راهنمایی نگهبان ورودی ساختمون مرکزی به تمام جدید الورود ها بود.  اونجا بود كه براي اولين بار با خانم كيانپور آشنا شدم . مسئول ثبت نام دانشجوها بود . خيلي كمكم كرد تا بتونم كارهاي انتقاليم رو درست كنم و برم تهران يا اصفهان ولي نشد ديگه. بالاخره ميگن خاك خوزستان دامن گيره . دامن ما رو هم بدجوري ۶ سال گرفت . خدا رو شكر كه ول كرد. همون روز گفتن كه اصلا اسم شما جزء قبول شده ها نيست . چه حالی شدیم ما . يعني چه ؟ بعد از تماس با تهران بعد از چند ساعت معطلي گفتن كه نه درسته شما اينجا قبول شديد. اشتباه شده بود . بعد از پر كردن يك سري فرم و مدارك پاست دادن دانشكده داروسازي . كلبه آمال خيلي از جوونها . تو آموزش با اولين دانشجوي سال بالايي كه آشنا شدم دكتر سلطاني بود . از بچه هاي ۷۶ . اون زمان چهره شناخته شده دانشكده بود. نميدونم شايد همون باعث شد كه روحيه شيطنت من هم گل كنه . گرچه تو دانشكده كلا بچه آرومي بودم ولي اگه پا ميداد شيطوني هم ميكرديم ول در مقايسه با بچه هاي ۷۴ و ۷۶ و برخي از ۷۷ ها ما بچه هاي آروم تري بوديم . هيچ وقت اون اعتراض بچه هاي ۷۷ رو يادم نميره كه در اعتراض به يك مساله چند نفر از اونها متحدالشكل سرهاشون رو از ته تراشيده بودن.

بعد از ثبت نام گفتن بريد و بهمن ماه تماس بگيرد تا بگيم كي براي انتخاب رشته و شروع كلاسها بياييد...

تو اين مدت ۶ ماه حسابي استراحت كردم . يك بار هم آمدم اهواز تا دنبال يك خونه خوب بگردم و در نهايت يك خونه مناسب پيدا كردم . خانه اي تيپيك جنوبي با اون فرمت مخصوص . طبقه دوم . چيزي كه برام عذاب آور بود آب اهواز بود . بار اول كه از آب اهواز خوردم حالم داشت به هم ميخورد. تلخ و شور بود و جالب تر : براي اينكه به طبقه دوم يك ساخنمون ۲ طبقه  آب بخواد برسه بايد پمپ آب ميذاشتيم. وگر نه ار آب خبري نبود. تو شهر خودمون وقتي يك خونه اجاره ميكني امكانات اوليه رو هم بهت ميدن مثل كولر - موكت كف - آبگرم كن و .... ولي تو اهواز از اين خبرها نبود و مصيبت بود خريدن اين لوازم .

تا يادم نرفته بگم كه بچه هاي ورودي ۷۸ ترم اول خوابگاه كوت عبدالله بودن كه دست كمي از زندان گوانتانامو در زمان خودش نداشت .

با همه دردسرهاي خاص خودش از بهمن ۷۸ درس و كلاس شروع شد . هنوز هم برنامه كلاسها رو دارم .

ترم اول با خاطره خوب زبان (آقاي افشار كه حتما تمام دوستان ايشون رو يادشونه ) و رياضيات پایه  ليتهولد و ادبيات فارسي ( یادم استاد ادبیات فارسی لهجه بسیار شیرین اصفهانی داشت) و شیمی عمومی خانم مهندس مصطوفی ( که بعدا موفق به کسب دکتری شدن ) و در نهايت زیست شناسي  خانم دكتر خالو به اتمام رسيد . درست یادم نمیاد درس آزمایشگاه شیمی با مهندس مصطوفی بود یا مهندس رضازاده ( اتفاقا چند وقت پیش که اهواز بودم در یک  مراسمی پسر مهندس رو دیدم . من که نشناختم ولی دوستان معرفیش کردن . فتوکپی پدر گرامی.)   

دکتر خالو بسیار استاد متین و باشخصیتی بود و بسیار مقید زمان و به قول معروف on time . يادمه با دانشجوهاش كه ميخواست قرار بذاره مثلا ميگفت ساعت 50/10 يا 20/11 بيان . ميگفت چرا ما براي اين لحظات ارزش قائل نيستيم . چرا بايد هميشه سر ساعت 11 يا 11.30 قرار بذاريم و بقيه دقايق رو به حساب نياريم . يك نصيحت ديگه هم كه ميكردند اين بود كه محيط دانشگاه بهترين مكان براي شناخت يكديگر و در نهايت تصميم گيري براي ازدواج است . در اين محيط با توجه به سالهايي كه در كنار هم هستيد ميتونيد به شناخت خوبي از هم برسيد و براي ازدواج عاقلانه تصميم بگيريد. حقيقتا كه ايشان راست ميگفتند و خيلي از دوستان ما به اين نصيحت گوش كردن ولي چند نفري هم ظاهرا اون روز سر كلاس نبودن و تا آخر دوره هم كاري نكردن .

اولين كلاسي كه تشكيل شد آزمايشگاه شيمي بود و سنتز آسپرين . به نوعي در باغ سبز نشون دادن چون اولين و آخرين سنتزي بود كه در دوران دانشجويي انجام داديم . بعد از تهيه آسپرين بود كه احساس داروساز بودن در ما متبلور شد . مثل تبلور آسپرين .... راستي مگه آسپرين هم متبلوره ؟ 

آخرين امتحان هم كه داديم امتحان رياضي بود كه در سالن كنفرانس كنار كتابخانه دانشكده داروسازي برگزار شد. اون زمان هنوز دانشكده پرستاري جدا نشده بود و اونها طبقه سوم دانشكده داروسازي بودن . بعد هم كه همه بچه ها رفتن سراغ خونه و زندگي خودشون و شماره تلفن اهوازي ها رو گرفتيم تا بعد از اعلام نتايج امتحانات ما رو خبر كنن.  

ادامه دارد....



یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

چند وقت پیش اخبار هتلی را نشان میداد که افراد ناراحت و عصابی میرفتن اونجا و با هر چیزی که دم دستشون بود میزدن و تمام وسایل اتاق رو می شکستن . یا بعد از خوردن ناهار و شام کلیه ظرف ها رو خورد میکردن . اینجوری از نظر روانی آرامش پیدا میکرن و به زندگی آروم خودشون برمی گشتن.

نمیدونم این چه فرهنگی است که تو مردم ما جا افتاده،هر کس میآد داروخونه هزار تا کار داره که همون موقع یادش می آد . و همه هم ما شالله عجله دارن . یکی بچشو گذاشته رو گاز ، یک بچه رو گذاشته تو حموم اون یکی پشت در و .... در این شرایط آستانه تحریکشون هم حسابی پایینه. مثلا اگه با همکارت حین کار کردن حرف هم بزنی و بخندی چند نفر مثل شمر بهت نگاه معنی دار میکنن. خیلی از افراد جامعه هم با هرکی دعوا میکنن میآن داروخونه تا خودشون رو خالی کنن . مثل مورد امروز ما :

یک آقایی آمد داروخونه و یک شربت گرفت .

چقدر شد؟

۷۰۰ تومان.

چه خبره جاهای دیگه میدن ۶۵۰ . تازه رو شیشه اون زده ۶۰۰ ( نمیدونم این ۵۰ تومان چه نقش مهمی در زندگی این افراد بازی میکنه . در حالیکه نون خالی هم بهت با ۵۰ تومان نمیدن)

آقا قیمت ها تغییر کرده . اصلا فاکتورشو میخوایی ببینی؟

نه شما گرون فروشید .

آره ما گرون فروشیم برو از اونجا که میگی میده ۶۵۰ بخر .

این آقای محترم هم هنگام خروج از داروخونه که دیگه بهونه ای نداره این اقدام جالب رو میکنه:

چطونه چپ چپ نگاه میکنین . بیام حالتونو بگیرم . دیگه از اینجای کار قضیه فیلم هندی میشه. همکارای ما که دنبال بهونه و منتظر ، این بابا هم که شر خر .

هاااااااااااااااااااااااای نفس کش  و از این صحبتها

.د .. ... ..ج. ... .... ..ت.. ... ... .. .. .و .. پ .. .ی .. ..

( این قسمت به دلیل مسائل فرهنگی سانسور شد )

در تمام داروخانه ها این جور مسائل فراوان مشاهده میشود . نمیدونم که با این مردم چه باید کرد؟ اگه شما فهمیدید به من هم بگید.

میشه مثل اون هتله یک بخش بذاریم هر کی آمد و از جایی دق و دلی داشت بیاد چند تا شیشه شربت بشکنه و تخلیه روانی بشه و بره بیرون . به خدا ثواب هم داره.



سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام خدمت دوستان عزيزم

نميدونم بچه كدوم شهر اين سرزمين پهناور هستيد ؟ نميدونم تا حالا اين اصطلاح رو شنيديد يا نه ؟ اصولا اگه بچه تهرون باشيد و به جاي اينكه بگيد « بلدم »  ميگيد : « بَلتَم » حتما اصطلاح شوخي شهرستاني رو هم بلتيد ، ببخشيد بلديد.

اصولا به هر شوخي كه واقعا با اصول اخلاقي و انساني مغايرت كامل داشته باشه و دور از مرام جوانمردي باشه به اين نام خونده ميشه. هر چي هم اين شوخي عوارض جانبي بيشتري داشته باشه خلوص شهرستاني بودن اون بيشتره. شما ميتونيد مثالهايي از اين قضيه رو به شرح ذيل تعلّم كنيد:

 ريختن .... در چاي يك بنده خدا . ( بسته به نوع انديكاسيون مورد نظر ماده اي كه تو چايي ميريزيم فرق ميكنه)

 پر كردن بخشي از سيگار يك بنده خدا با سر كبريت . ( اين كار نياز به آموزش داره و توصيه ميكنم كه خودسرانه اين كار رو نكنيد. )

 تعويض علامت شير آب سرد و گرم در .....

 ريختن شامپو در نوشابه زرد بچه ها .... ( باور كنيد اين كار رو يكي از دوستان 78 تو خوابگاه شهدا كرده بود . نميگم كي بود . ولي اكثر دوستان خوب ميشناسنش)  ضمنا اين يكي از شگردهاي گرفتن موش يخچال تو خوابگاهها بود.

 يكي ديگه از اين شوخي ها تو دوران دانشجويي تغيير تاريخ امتحانات ميان ترم و عدم اطلاع رساني به گروه رقيب بود . ( گروه رقيب حتما دخترهاي ورودي هستن ديگه ) من كه يادم نميآد اين كار رو كرده باشيم يا نه ؟ همكلاسي هامون رو نميدونم.

 يادمه سال اول دانشگاه درس رياضي داشتيم . كتابي كه معرفي كرده بودن رياضيات ليتهولد بود . بعد از كلاس با بچه ها رفته بوديم كتابخونه و يكي از دوستامون كه اسم كتاب رو فراموش كرده بود از يكي از سال بالاي ها پرسيد براي رياضي چه كتابي رو بگيرم ؟ اون جوانمرد هم در كمال خونسردي گفت برو كتاب رياضيات گايتون رو بگير و بخون . دوستمون وقتي اين رو به مسئول كتابخونه ( فكر كنم آقاي سبزي خدا بيامرز بود) گفت با خنده كل بچه ها مواجه شد و حسابي سوژه خنده شد . اين هم نوعي شوخي شهرستاني البته از نوع ملايمش .

يكي از همين شوخي ها رو  نسخه پيچ داروخونه برام تعريف كرد كه دوستش محتويات كرم موبر رو با كرم مو عوض ميكنه و به يكي از دوستاش ميدن ، اون بيچاره هم با زدن كرم به سرش بسي بلاها بر سرش آمده و چند وقتي درگير درمان سر و موهاي نازنين بر باد رفته اش شده بوده.


ديروز عصر باز هم مثل بقيه روزها يك عصر كسل كننده تو داروخونه داشتيم . نسخه هاي تكراري و بقيه چيزهايي كه خودتون بهتر ميدونيد . بعضي وقتها اصلا حال و حوصله نداري ، حسابي خسته اي و تازه بايد با مردم هم سر و كله بزني . چند نفر هم كه پيدا بشن برن تو سيستم عصبيت ديگه overdose ميكني. ولي در اين ميان اتفاقاتي مي افته كه قضيه كاملا برعكس ميشه . يك اتفاق يا يك حرف يكي از مشتري ها آن چنان ميخندونت كه همه خستگي اون روز از تنت بيرون ميره . ديروز يك پسر 10 – 12 ساله آمد داروخونه و تو اون اوضاع پرسيد آقا شامپو براي تقويت مو ميخوام ؟ گفتم چي ميخوايي؟ گفت : دوستام گفتن شامپو واجبينه صحت بگير براي موهات خوبه . ( داشتم ميتركيدم از خنده هر جوري بود خودمو كنترل كردم ) گفتم اوني كه ميخوايي شامپو ويتامينه است . اگه اوني كه گفتي رو بزني به سرت خيلي موهات رشد ميكنه اونوقت برات ضرر داره. ولي بعد از اون تا آخر شب سوژه خنده بچه هاي داروخونه بود. اين هم يك نوع شوخي شهرستاني باحال بود كه باعث شد من اين پست رو بنويسم.

 خواهشن شما با دوستانتون از اين كارها نكنيد .  

 



چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان گرامی

شما جزء آن دسته از اهالی نت هستید که مدام در حال دانلود فایل از رپیدشیر و مگاآپلود و... هستید؟

در دانلودهای پیاپی دچار مشکلات زیادی می شوید؟

 مثلا در رپیدشیر محدودیت دانلود دارید و یا در مگاآپلود باید ۴۵ ثانیه صبر کنید تا فایل آماده شود برای دانلود ؟

وارد کردن کد و ... بماند .

سایت رپدباز RAPIDBAZ يك سايت كاملا ايراني است كه به شما اجازه در اختيار داشتن سیستم مدیریت دانلود از سایتهای رپیدشر، مگاآپلود. فایل فکتوری و ... را ميدهد. بدون كمترين مشكل و محدوديت . استفاده از اون رو به تمام دوستان پيشنهاد ميكنم.

 براي ورود به سايت :

 سایت رپدباز RAPIDBAZ

با تشكر از دكتر نويد اخوت پور



جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیزم

تا حالا شده پستی رو بنویسید و کلی وقت صرف کنید و بعد از تمام شدنش یک دفعه تمام نیروهای منفی موجود به کمک شما بیان و نتونید اون رو ثبت کنید ؟ همه چیز پاک میشه . اگه اینطوری نشدید بهتون میگم چه حسی داره :

حس آدمی که از بلندی سقوط کرده و باید دوباره بلند شه و تا اون بلندی بالا بره. شاید هم حس آدمی که احساس میکنه باید از صفر شروع کنه.

چند دقیقه پیش یک پست نوشتم با عنوان خواستگاری که بعد از تموم شدنش بلاگفا یاری نکرد و مطلبی ثبت نشد و تمام نوشته هایم پرید . عیب نداره دوباره می نویسم . اما با عنوان خوستگاری ۲

قبل از هر چیز باید بگم : مگه فیلم هندیه که بیام و تو وبلاگم از یک نفر خواستگاری کنم . تازه اگه هم بخوام یک روزی این کار رو بکنم باید دید اصلا طرف اهل نت و وبلاگ هست ؟ که اگر نباشد باید متوسل به راه های دیگر شد . مثل نواختن گیتار در محدوده میدان دید آیفون تصویری آپارتمان آن بنده خدا و .... ( یادش بخیر قدیما خونه ها هم بزرگتر بودن و هم اینکه چند تا پنجره تو خیابون داشتن. ولی الان معلوم نیست با این آپارتمانهای چندین واحده برای کدومشون مینوازی. خدا نکنه این بین سوء تفاهمی هم  پیش بیاد که کلا گیتار تو سرت خورد میشه )

و اما اصل ماجرا :

چند روز پیش یکی از دوستانم را دیدم . او جریان خواستگاری رفتنش را برام تعریف کرد که من هم به دلیل اینکه حافظ اسرار ایشان هستم به اصرار ، از ذکر نام این بنده خدا صرف نظر میکنم.

نمیدونم شما که این مطلب رو می خونید ازدواج کردید یا نه ؟ ولی حتما تا حالا یا براتون خواستگار آمده یا رفتید خواستگاری. ( البته طبق اخبار مستند واصله این روزها دختر خانم ها هم از شازده پسرا رسما و اسما خواستگاری می نمایند - لطفا فمنیست ها این تیکه رو نخونن) تو مراسم خواستگاری همیشه اوضاع اون جوری که باید، پیش نمیره و گاهی سوتی هایی رد و بدل میشه که باعث افزایش شیرینی ماجرا میشه.

ابوی دوست ما آدم رک و باحالیه و باعث سوتی این خواستگاری . توجه شما رو به شنیدن ماجرا از زبان دوستم دعوت میکنم:

بعد از اینکه وارد خانه عروس خانم شدیم همه آمدن و نشستن . ما هم سر به زیر انداخته و مشغول بازی با انگشتهایمان بودیم . ابوی گرامی بحث را با کار و ... شروع کرد . اواسط مجلس بود که خانواده ها کم کم ترسشون از هم ریخت و نطق ها باز شد . ابوی گرام در مورد محل کارش صحبت میکرد که ناگهان شوهر خواهر بزرگتر عروس پرسیدند:

 شوهر خواهر بزرگتر ( با احساس غرور ) : شما آقای فلانی رو می شناسید؟ ( اگه اسمشو بگم شاید شما هم بشناسید پس نمیگم)

ابوی گرام ( با بیخیالی زائد الوصفی) : من با آدمهای زیادی تو محل کارم سر و کله میزنم . همه رو به فامیلی نمیشناسم . ولی از روی ظاهر اکثرا رو میشناسم .

شوهر خواهر بزرگتر : ایشون ..... ( توضیحاتی چند دقیقه ای در مورد محل کار فرد مورد نظر و ....)

ابوی گرام: متاسفانه یادم نمیآد. حالا ظاهرشون چه طوری بود؟

شوهر خواهر بزرگتر: قد بلند و چهارشانه و طناز و با نمک و ...

ابوی گرام : آهان همون که سبیلهای کلفتی داره و کچله؟  یادم آمد . چطور؟

شوهر خواهر بزرگتر:( با حالتی درهم ) : بله . همون . هیچ چی میخواستم بگم دایی مه.

( طفلک بد فرم ضایع شد. خوب آدم حسابی از اول بگو دایی من هم اونجا کار میکنه که اینجوری شسته نشی)

حالا ابوی گرام برای ماست مالی کردن قضیه : ب ب ب بله. بسیار آدم نیکو و بزرگواری است ( ولی باز هم سبیلش کلفته و کچله)

به دوستم گفتم این دایی بنده خدا ایراد دیگه ای نداشت که بابات مثل گرز اسفندیار بزنه تو سر باجناق آیندت .

ولی دم باباء گرم . خوب اول کاری برجک باجناق آینده پسرش رو دود کرد فرستاد هوا .



 یکی دیگر از این دسته گلها مربوط میشود به یکی از آشنایان خودم که الان سنی ازش گذشته .

بنا بر تعاریف رسیده وقتی ایشان در عنفوان جوانی جهت تشکیل خانواده و انداختن طوق غلامی به گردنش منزل یکی از بندگان خدا رو دق الباب می کنه:

با استقبال گرم خانواده عروس مواجه میشود. دختری طناز و زیبا رو ، با ابروانی کمانی و قامتی ترکه ای به پذیرایی از این تازه داماد می پردازد. ایشان هم مراد دل را یافته و دل در کمند دیدگان یار می سپارد. بعد از پایان مراسم و زمانی که مادر گرامی و خواهران شیردلش از او درباره دختر نظر می خواهند، او با رضایت تمام به بیان کمالاتی که دیده می پردازد. از حسن سلیقه در انتخاب لباس گرفته تا نحوه پذیرایی و.... که ناگهان آسمان بر سرش خراب میشود وقتی می شنود:

آن طناز مه رو که پذیرایی میکرد خواهر تازه به خانه بخت رفته عروس بوده !!! و عروس کسی نبود جز آن دختر سفیدپوشی که در اندرونی خانه به نظاره نشسته بود . 

   و این نام آشنای ما همچنان به دنبال نیمه گم شده یا بهتر بگم مفقود شده خود می گردد.



چهارشنبه یازدهم دی 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیز

تمام دوستان عزیز تو داروخانه با نسخه های قدیمی که برای تجدید داروها مراجعه میکنن حتما برخورد کرده اند ولی نکته جالب اینجاست که این نسخه ها مربوط به چه زمانی باشد. ۱ سال پیش ، ۲ سال پیش یا بیشتر ولی مسلما مربوط به ۳۷ سال پیش نیست.

چند روز قبل پیر مردی آمد داروخانه و نسخه زیر رو نشونم داد و گفت بی زحمت داروها رو بدبد. نسخه رو که دیدم کلی تعجب کردم . سن نسخه ار من ۱۰ سالی بیشتر بود . ولی ماشالله خوب مونده بود . داروهاش رو که اصلا نتونستم بخونم. از بین دوستان قدیمی تر اگر کسی میتونه این داروها رو بخونه لطفا با دستورهاش بگه تا من هم یاد بگیرم. ممنون. نمیدونم تو این مدت چه طوری این نسخه سالم مونده بود.

 

برای مشاهده تصویر در سایز اصلی:

حدود ۴۰۰ کیلو بایت

کلیک کنید


پی نوشت:

دوست عزیزم دکتر نوید اخوت جواب سئوال رو در قسمت نظرات نوشتند. من عمدا جواب رو تو صفحه اصلی نذاشتم تا شما حداقل سعی کنید ببینید میشه نسخه رو خوند یا باید از افراد با سابقه کمک گرفت.

صمیمانه از دکتر اخوت تشکر میکنم.



چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیز

امروز اتفاق جالبی تو داروخونه افتاد. ساعت ۶ غروب بود و مثل همیشه داروخانه شلوغ . در این میان دیدم که یکی از بچه های داروخانه داره با یک آقایی بحث میکنه . طرف دنبال صاحب داروخانه بود. فکر کردم که از اداره مالیات یا مشابه اون آمده. رفتم گفتم بفرمائید:

جواب: از نیروی انتظامی هستم . شما چرا تو داروخانه خانمهاتون رعایت شئونات رو نمیکنن؟

یک فرم هم درآوردکه طرح سرکشی به اماکن عمومیه.

 حالا قضیه کلا این بود که یکی از همکاران خانم که برای بررسی نسخ در شیفت خارج از ساعت کاری خودش آمده بود روسری سرش کرده بود . روپوش و مقنعه نداشت.

خلاصه تو فرمش نوشت که در داروخانه شئونات رعایت نمیشه و تذکر لازم داده شده . بعد اضافه کرد در مرتبه بعدی با شما برخورد میشه.

گفتم چه کار کنم بهش بگم چادر سرت کن. الان وقت کاری ایشون نیست برای کاری آمده داروخانه . 

جواب: به هر حال تو داروخانه است با ظاهر نامناسب.

بعد هم به در و دیوار نگاه کرد و ادامه داد شما حق ندارید عکسهای مستهجن !! بزنید. خوشبختانه به قول این آقا از این عکسها که نداشتیم . پرسیدم اگه مشکل داره چرا اجازه میدید چاپ کنن اونوقت میگی نباید تبلیغات رو تو داروخانه بزنید. 

در پایان هم پرسید چند تا مرد اینجا کار میکنن ؟؟؟!!!

گفتم بفرما داخل هم ببین . در جواب: با نماینده های دانشگاه حتما میآییم.

نمیخوام اصلا این طرح رو ببرم زیر سئوال یا نحوه برخورد این عزیز رو ولی اینکه داروخانه ها رو با محل هایی مثل بوتیک لباس فروشی و .... یکی کنی کار جالبی نیست.

حتما چند روز بعد هم میرن مطب پزشکها که منشی شما شئونات رو رعایت نمیکنن. چون اکثر اونها با روسری هستن....

همه جور بازرسی از داروخانه دیده بودیم به جز این یکی . حالا باید هر روز به پرسنل یادآوری کنیم که روسریتو درست سرت کن . مقنعه بپوش  و.....



شنبه دوم آذر 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیز

چند روزی هست که حسابی سرما خوردم و افتادم. دیگه حالی برای آپ کردن ندارم. ولی چیزی که باعث شد تا این مطلب رو بنویسم اتفاق امروز بود.

بعد از ۳ روز که رفتم سر کار تمام همکاران اداره برام طبابت کردن.

یکی میگفت دارچین دم کن بخور. اون یک میگفت ۴ تخمه بخوری خوب میشی. نفر بعدی : دکتر دونه به بخور گلوتو نرم میکنه و....

دست همشون درد نکنه به هر حال لطف دارن ولی جالب تر از همه یه سرایدار داریم به اسم مش رحیم خیلی آدم باحالیه. امروز آمد گفت : دکتر !!! برات طبابت کنم ؟ گفتم بفرما .

مش رحیم:

 کپسول آموکسی سیلین هر ۸ ساعت.

شربت دکسترومتورفان روزی ۴ بار . اگه اکسپکتورانت هم بود خوبه خلط آوره.

قرص سرماخوردگی هر ۶ ساعت

قرص استامینوفن هم روزی ۳ تا بخوری خوبه . اگه تب داشته باشی برطرف میشه.

جالب اینجا بود که اسم هیچ کدوم از داروها رو اشتباه نگفت.

ازش پرسیدم مش رحیم چند کلاس سواد داری؟ گفت هیچ چی  

این فرهنگ مردم ما در موارد خود درمانی است اونوقت به داروسازها میگن دارو بدون تجویز پزشک به بیمارها ندین. تو مملکت ما که خدایی هر که به دنیا میآد مادرزاد دکتری عمومی رو داره. اینقدر تو شکم مادرش از این تجویزها شنیده که همه رو بلده...



شنبه بیست و پنجم آبان 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

امروز بعد از ظهر به طور اتفاقی روزنامه جام جم مورخ ۲۱/۸/۸۷ را داشتم تو یک مغازه میخوندم . یک تیتر جالب در بخش تماسهای تلفنی که مردم مشکلاتشون رو بیان میکنن زده بود با عنوان اشتباه در تحویل دارو!! برام جالب شد رفتم و متن اون رو خوندم یک آقایی ضمن تماس تلفنی با روزنامه جریان رو اینطور تعریف کرده بود که چند وقت پیش برای دریافت دارو به داروخانه مراجعه کردم و بعد از دریافت دارو در منزل متوجه اشتباه داروخانه شدم که به جای قطره بینی برای من قطره چشمی گذاشتن و من با خوندن جعبه دارو متوجه اشتباه شدم ولی وقتی به داروخانه مراجعه کردم اونها با بی تفاوتی قطره رو عوض کردن.

جالب اینکه در پایان این آقا از مسئولان وزارت بهداشت!!! خواسته افراد با صلاحیت بیشتر تو داروخانه ها بذارن.

اولا واقعا من که نمیدونم تو داروخونه با کدوم ساز این مردم باید ......

ثانیا کاشکی همکاران محترم داروخانه به جای بی تفاوتی حداقل به این بیمار توضیح میدادن که ریختن قطره چشمی در بینی و گوش هیچ ضرری نداره و به این مساله نمیشه گفت اشتباه پزشکی!!! تا کار به روزنامه و وزارت بهداشت!!!! و.... نکشه.

چند روز پیش هم یک دعوای درست و حسابی تو داروخونه با یکی از بیمارها داشتیم که شما چرا اختلاف قیمت یک دارویی که گرون شده رو از مردم میگیرید. هرچی میگفتیم که بیمه فقط اینقدر از پول دارو رو میده باز متوجه نمیشد و داد میزد. دست آخر پرسنل داروخانه هم صداشونو بردن بالا و کار بالا گرفت و ..... آخر سر ما از خیر نسخه گذشته و داروها رو هم دادیم بیمار که فقط بره و وقت بقیه بیمارها رو که منتظر بودن نگیره.

این ها رو گفتم تا به اصل ماجرا برسیم: حکایت شیرین درس خونده ها که از زور شیرینی کام ما رو تلخ کرده

نمیخوام ارزش علم رو ببرم زیر سئوال .همیشه دوران کودکی میگفتن علم بهتر است یا ثروت؟ ما هم که جو گیر بودیم میگفتیم علم!!! ولی الان بارها و بارها شده که پشیمون میشم و میگم مسلما ثروت بهتره... وقتی تو روزنامه میخونی که فلان فوتبالیست تو یک تیم نه چندان مطرح لیگ برتری که نهایتا دیپلم تجربی داره و از بد حادثه یا هم سن تو یا از تو کوچکتره  این ماشینها رو تا حالا عوض کرده:

پیکان - پژو ۲۰۶ - پرشیا - زانتیا - هیوندای آزارا و نهایتا هم سانتافه .تازه ناراحته که چرا ایران خودرو پژو ۴۰۷ ( آخرین مدل پژو که آمده تو ایران) رو با شرایط در اختیارش قرار نمیده !!!

واقعا آدم از علم و دانش بیزار میشه. تو محیط داروخونه اون طوری باهات برخورد میکنن و تو زندگی هم که هشت (۸) و نهت  (۹) حسابی به هم گره خوردن.

وقتی درسم تموم شده بود و تازه عشق خدمت رسانی داشتم یکی از دوستان دبیرستانم رو دیدم. گفت دیپلم رو که گرفتم رفتم دنبال کار الان یک حوضچه پرورش ماهی دارم که حداقل ۱۵۰ میلیون پولشه. تو چی داری؟

خندیدم و گفتم ۱.۵ میلیون هم ندارم . یه دکتری داروسازی که الان با ۷۲ میلیون به راحتی قابل خریدنه. منظورم همین شعبه های بین المللی دانشگاه های تیپ یکه.

و یک احساس سرخوردگی که چرا اصلا آمدم سراغ علم که تو جامعه ما اصلا برای اون ارزشی قائل نیستن. نه مردم و نه مسئولان .

یک جوک جالبی یک جا خوندم که نوشته بود :

وقتی پولداری و چرت و پرت میگی . بقیه میگن : چیزی فرمودید؟ وقتی هم که بی پول باشی وقتی حرف حساب بزنی میگن: باز تو چرت گفتی؟

حالا به نظر شما کدوم بهتره علم یا ثروت؟ 



سه شنبه شانزدهم مهر 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

چند روز پيش براي بازرسي از داروخانه يكي از همكاران در يكي از مناطق سطح پايين از لحاظ فرهنگي و سطح بالا از نظر توقع رفته بودم. وقتي وارد داروخانه شدم ديدم نسخه پيچ داروخانه در حال بحث كردن با يكي از بيمارهاست كه خانمي كامل سن بود. جند دفعه توضيح داد ولي بيمار به ظاهر محترم حرف خودشو ميزد " اين چند تا قرص هر بسته 700 تومن 3تاش ميشه 2100 و .... و در نهايت اينكه چرا 700 تومان ( تعرفه حق فني ) زيادتر گرفتي؟

نسخه پيچ نتونست اونو قانع كنه. همكار محترم داروساز هم هرچي گفت فايده نداشت. جالب اينكه يكي از بيماران تو داروخانه گفت بابا اين حق دكتريشونه ؟!!!! ( چه عجب يكي اينو فهميد. ) همكارم كه ديد فايده نداره گفت خانم بازرس دانشگاه اينجاست اگه شكايت داري به ايشون بگو. من هم هر چي گفتم به خرج طرف نرفت. آخر سر هم گفت : شما نون دولت رو ميخوريد و صندلي و پست به دست ميآريد و خون ما مردم رو تو شيشه ميكنيد  و ....

 ( اين چند تا نقطه آخر همان بد و بيراه هايي بود كه نثار اموات ما كرد و رفت )

ياد مطلب طنزي كه چند وقت پيش تو يكي از نشريات به مناسبت روز پزشك و  داروساز چاپ شده بود افتادم. از زبان 2 تا خانم كه با هم چشم و همچشمي داشتن بيان شده بود:

خانم 1 : آره تابستون با شوهرم رفتيم دوبي . خيلي خوب بود . البته نفري 600000 تومان گرفتن ولي نوش جونشون. حلالشون باشه به ما كه خيلي خوش گذشت.

همون خانم: اسم دخترمو نوشتم كلاس ايروبيك ( همان رقص استهاله يافته)  ماهي 100000 تومان شهريه میدیم . نوش جونشون . حلالشون باشه. ما كه راضي ايم.

و چند مورد مشابه و در نهايت...

ديروز پسرم مريض شده بود بردمش دكتر 3000 تومان ويزيت گرفت معاينش كرد . داروخانه هم كلي پول گرفت براي دواهاش . حرومشون باشه . ايشالله كوفتشون بشه . از گلوشون پايين نره . مگه چه كار كردن  2 دقيقه بچه رو معاينه كردن و چند تا قرص پيچيدن دادن دستمون.

تا زماني كه فرهنگ جامعه ما بدين صورت بمونه نه تنها براي آخرت اجدادمون كاري نكرديم كه باعث غفران اونها بشیم بلكه هر روز تنشون رو با بد و بيراه هايي كه از طرف اين عزيزان نثارشون ميشه تو قبر  می لرزونيم.

 



چهارشنبه دهم مهر 1387  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به همکاران گرامی

جشن بزرگ مهر و ماه 2

با حضور هنرمندان سينماي ايران :

محمد رضا شريفي نيا

حامد بهداد

پوريا پورسرخ

 سخنراني مهمان ويژه :

دکتر عليرضا آزمنديان

 بنيانگذار تکنولوژي فکر در ايران

و برنامه هاي مفرح و شاد ديگري همچون : 

- اجراي موسيقي زنده سنتي

- اجراي موسيقي زنده پاپ با حضور خوانندگان برتر کشور

- اجراي زنده رقصهاي سنتي و باستاني

- اجراي زنده برنامه ليزر شو بهمراه موزيک زنده

- اجراي زنده نقالي و شاهنامه خواني 

- اجراي برنامه زنده طنز

- اجراي مسابقه بهمراه جوايز نفيس

- پذيرايي بهمراه شام گرم

و ...

زمان : پنجشنبه 11 مهر ماه 1387 ساعت  19 الي 23

مکان : سالن 1200 نفره امام علي (ع) - دانشگاه شهيد بهشتي تهران

قيمت بليط جشن : 22,500 تومان

مشاهده کامل پوستر

براي کسب اطلاعات بيشتر با روابط عمومي گروه مارشال مدرن

(سيد محمد طباطبايي) تماس حاصل فرماييد :

09122867270



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ