تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از اینکه در مورد نارسیس و ربطش به حال و هوای امروز بنده و اتفاقات داروخانه و .... حرفی بزنم می خوام بگم که از اول آبان ماه درگیر نقل و اتقال به خونه جدید بودم و خیلی کم وقت کردم مطلب بنویسم ، مخصوصا از سه شنبه هفته قبل که با گرفتن ماشین و کارگر و ... حسابی درگیر شدم . خدا روز بد بهتون نده . اساسا این اسباب کشی مقوله خسته کننده ای است . هنوز که هنوزه بعد از گذشت یک هفته نصف وسایل من تو خونه قبلی مونده . خلاصه کنم که این اسباب کشی بد دردی است که عوارض جانبی بالایی هم داره . مثلا هفته پیش کارگرها قرار بود ساعت ۳۰/۲ ظهر بیان که ۴ آمدن و ماشین اول رو تخلیه کردن که برق رفت و آسانسور هم تعطیل شد و اون بنده خدا ها مجبور شدن ۴ طبقه رو وسایل به دوش طی کنن . این هم از عوارض بدقولی خودشون بود .

موهبتی به نام دایی

نمیدونم شما با عمو هاتون بیشتر حال میکنین یا دایی هاتون ولی معمولا تو افرادی که من دیدم همیشه غلبه با یک طرفه . من که شخصا از دوران کودکی که یادم میآد همیشه با دایی هام راحت تر بودم و خدایی هم اونها کلی بهم حال دادن . دمشون گرم . نمیتونستم بدون تشکر از اونها مطلب رو ادامه بدم. همیشه خدا هر چی دردسر و کار داشتم همیشه توسط دایی هام مشکلات برطرف شده . تو این نقل و انتقال هم کلی کمکم کردن . از رنگ کردن خونه جدید تا اسباب کشی و برطرف کردن مشکلات و نواقص خونه جدید . حسابی انداختمشون توی زحمت . خوب بنده خدا ها لطف دارن وگرنه گناه نکردن که شدن داداش مادر اینجانب .

دایی رضا ، دایی محمود بازم ممنون . خدا انشالله نگه دارتون باشه .

و اما اصل ماجرا :

نمیدونم جریان نارسیس و نارسیسم تا حالا به گوشتون خورده یا نه ؟    آورده اند که :

در ایران باستان، پسر جوان زیبارویی که به عشق دلباختگان خود توجّهی نمی‌کرد و حتّی به الهه‌هایی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی می‌کرد می زیست. تا اینکه روزی به کنار چشمه‌ای می‌رود و در هنگام آب نوشیدن صورت خود را در آب می‌بیند و فریفتهٔ خود می‌شود. برای آنکه خود را در آغوش کشد، در آب می‌پرد و غرق می‌شود. خدایان به‌خاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس (نارسیسیوم) تبدیل می‌کنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند.

اگر اطلاعات کامل تری می خواهید در ادامه مطلب جریان مفصل تری از داستان نارسیس را قرار داده ام .

حالا چه جوری این رو به خودمون ربط بدیم ؟   

معلومه دیگه . این همه گیاهان دارویی خوندیم حیفه ندونیم که این نارسیسیوم چه جوری این اسم رو به خود گرفته . این که بیشتر تو ذهنمون می مونه تا فلان ماده موثره عجیب و غریب موجود در این گل که ثابت کردن در درمان کچی سر مار بوآی آمریکایی اختلاف معنی داری ( در حد P<0.05 ) با مثلا ماینوکسیدیل ۹۶ ٪ داره . گرچه هیچ کدوم از این ها اثری روی سر طاس ندارن که اگر داشتن این همه مردان کلاه به سر در جامعه مشاهده نمیگردید.

گذشته از شوخی : برای ذکر این داستان دلیلی داشتم که مربوط میشه به اتفاقی که چند روز پیش در داروخانه افتاد و مشابه اون در یکی از بیمارستان ها به نحو دیگه مشاهده شده بود . چند روز قبل در فضای بی سر و صدا و در سکوت حاکم بر داروخانه که ناشی از نظم و ترتیب و قانون مندی مشتری های داروخانه بود!!! و صدا به صدا نمی رسید . ناگهان صدای عربده ای همه رو متوجه خودش کرد. بعد از چند دقیقه داد و بیداد و تهدید های همیشگی جویای قضیه شدم که این مرد مهریان که داشت با این صدای دلنوازش برامون ترانه بهاری میخوند، چی میخواست ؟  متوجه شدم که در نسخه ای که داشته ۲۰۰ عدد قرص ....  نوشته شده بوده و ما در داروخانه فقط ۱۱۰ عدد قرص داشتیم . ( در ضمن این قرص چند وقتی بود که به دلیل مشکلات نامعلوم در هلال احمر کمیاب شده بود و ما برای بیمارن خودمون سهمیه گذاشته بودیم تا دارو به همه مریض ها برسه ) و این آقا غول مهربون هم خواستار تمام ۱۱۰ قرص که شده بود هیچ، میگفت اگه ۹۰ تای دیگه اون رو هم ندید شما رو میخورم . مثل جک و لوبیای سحر آمیز. بعد از مدتی دیدم ظاهرا با رفتن آقا غوله جریان تموم نشده و ادامه داره و اونجا بود که علت این قلدر بازی رو متوجه شدم . این آقا غوله تو یکی از ادارات مهم استان کار می کرده که تو قصه ما بهش میگیم استان داری . (البته منظورم استانداری نیست ها، اگه دقت کرده باشید این استان داری جدا نوشته میشه با اون استانداری که سر هم نوشته میشه فرق داره !!!) حالا بریم سراغ نارسیس : این آقا غوله هم شده بود مثل نارسیس با یک تفاوت کوچیک که زیبایی نارسیس رو نداشت ولی قدرتش از نارسیس بیشتر بود . اینقدر شیفته خودش و قدرت خودش شده بود که به هیچ چیز اهمیتی نمیداد . چون من آقا غوله هستم و یک پست کوچولو تو .... دارم ( نکنه شما فکر کنید منظورم اداره بالایی بود !)  باید تمام سهمیه دارویی مردم دیگه رو هم به من بدبد. زهی خیال باطل . آقا غوله گذشت دوران این قلدر بازی ها . چند وقت پیش هم یکی از اقوام آقا غوله مریض میشه و از بد حادثه به بیمارستانی میره که تا دیروز تمام مردم دهکده داستان ما میرفتن و اونجا مداوا میشدن . با این بنده خدا هم مثل افراد عادی برخورد میشه و چون جا نبوده مثل بقیه مردم دهکده تو راهرو بخش اورژانس بیمارستان روی تخت میمونه و مابقی داستان . و فردا صبح که آقا غوله از خواب بیدار میشه و تو آب چشمه دهکده به خودش و قدرتش نگاه میکنه و جون میگیره میره سراغ اون بیمارستان و رئیسش و حسابی حال اونها رو میگیره و قضیه بی کفایتی اونها رو رسانه ای میکنه و .... غافل از اینکه این مردم بی نوای دهکده هم هر روز تو این بیمارستان با همون شرایط درمان میشن . ولی چون زیبایی نارسیس و قدرت آقا غوله رو ندارن شکایت و گلایه شان به گوش کسی نمیرسه . 

این یک طرف جریان بود و پارادوکسی عجیب مشاهده کردم وقتی دیدم که مریضی که تمام دار و ندار خودش رو فروخته بود تا خرج بیماری همسرش کنه روزی که جواب آزمایش همسرش رو می گیره و جواب اون نشان دهنده ی بهبودی همسرش است با خریدن یک جعبه شیرینی و یک کیک بزرگ به منظور تشکر و قدردانی از بچه های داروخونه همه ما رو متعجب و شوک زده میکنه . شاید برای خرید همین کیک و شیرینی متحمل سختی زیادی شده باشه . برای کسی که پولی در دست نداره ۱۰۰۰۰ تومان هم خیلیه .....

خدایا تو را سپاس که نه زیبایی نارسیس را به ما عطا کرده ای تا با مغرور شدن به آن در ورطه نابودی افتیم و نه قدرت امثال آقا غوله رو که عطش قدرت آن به مراتب بیشتر از عطش زیبایی نارسیس است .     



ادامه مطلب...


شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 نمیدونم ضرب المثل یک بام و دو هوا رو شنیدید یا نه؟

میگویند در زمان قدیم که خونه هاشون مثل الان هشتاد طبقه نبود و اکثر مردم شبهای تابستون روی پشت بام خونه خودشون میخوابیدن زنی به همراه دختر و پسرش و طفلک عروس خانواده روی پشت بام خوابیده بودن . نیمه شب مادر بیدار میشه و به دخترش میگه که عزیزم پتو رو بکش رو خودت هوا سرد شده سرما میخوری، در همین حین نگاهی به پسرش و عروسش انداخته و پتو رو از روی سر اونها میکشه و میگه هوا به این گرمی چرا رفتید زیر پتو! به این میگن یک بام و دو هوا .

و اما اینکه به ما چه ربطی داشت:

تو کشور ما خوشبختانه بیمه های درمانی شدن حکایت یک بام و چند هوا . یکی ۱۰ درصد قیمت اقلام دارویی نسخه رو میده .یکی ۳۰ ٪ اون یکی همه قیمت رو قبول میکنه . بیمه دیگه برای اینکه مشتری هاش مریض بشن جایزده گذاشته و ... هزار تا ادا و اطفار دیگه . در این بین برخورد بیماران هم که دارای این بیمه ها هستن هم جالبه .

 بیماران بیمه های خدمات درمانی و تامین اجتماعی که بنده خدا ها (مثل خود ما) میان دارو رو میگیرن و پول رو بدون چون و چرا میدن و میرن.

بیمارن بیمه ارتش هم بچه های خوبی هستن . مخصوصا سربازها که کلی باحالن و کلی باهاشون گرم میگیریم.

ولی ، امان از نفتی ها و بانکی ها :

پا که توی داروخونه میذارن انگار در املاک اجدادی قدم گذاشتن و ما هم بنده های حلقه به گوش اونها هستیم . چرا  این رو ندارید . چرا اینجوری ؟ چرا اونجوری ؟ و هزار تا چرا ی دیگه .(البته همشون هم اینطوری نیستن) پول که اصلا نمیدن، بماند ، اگه هم بهشون بگی برو رسید داروهات رو از صندوق بگیر ، در بعضی موارد میخواهن از پشت پیش خون بکشنت بیرون و رسیدت کنن. مگه ما باید پول هم بدیم ( نه عزیزم شما فقط باید پول بگیرید . آحه اینجوری عادتتون دادن ) بعد میگی نه آقا جان پول نمیدی ، رسید داروهات رو میگیری تا من داروهات رو چک کنم .

چند روز پیش یکی از همین بیمارن که نمیدونم مال کدوم بانک بود ( شما باور کنید که من نمیدونم ، چون خودم مجبورم، باور کردم) بهش گفتم رسید دارهات رو از صندوق بگیر . رفت و دیدم داره داد و بیداد میکنه (البته با لحنی ملایم )

گفتم چه خبره ؟

 گفت باید ۱۵۰ تومان پول بدم ؟

۱۵۰ هزار تومن که نیست پدر جان  ۱۵۰ تک تومنی است .

برای چی؟

پزشکت یادش رفته تو نسخه سرنگ بنویسه برای اونه .

نه . همه داروخونه ها مجانی میدن . شما ها گرون فروشید و....

من هم که دیدم حال و حوصله ندارم روزم رو با این یارو خراب کنم گفتم نمیخواد . شما رو  میذاریم جزء بیمارن بی بضاعت که پول دارو ندارن بدن . این ۱۵۰ تومن هم خودمون میدیم . بیمار هم با قدی افراشته به نشانه پیروزی بر سر پرداخت نکردن مبلغ هنگفت ۱۵۰۰ ریال با غرور مثال نزدنی داروخانه رو ترک کرد.

گفتم که، مشکل اینها نیست که عادت ندارن پول بدن . عادتشون دادن به پول ندادن و مبالغ کلان گرفتن .


از این به بعد تمام حسابهای بانکی اینجانب مسدود خواهد شد. شرکت نفت هم سوبسید بنزین بنده رو که قراره دولت هدفمند کنه و بهم بده بلوکه میکنه . والا چون از اول هم  معلوم نبود ما در کدوم دهک سوبسیدی قرار میگیریم، بنابراین خیالمان از قطع بودن سوبسید بنزین راحت بود و این چنین تلافی آن را بر سر بیماران شرکت نفت درآوردیم .

آخییییییش



جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکسه هیچ ربطی به مطلب این پست نداره .

نمیدونم چرا از این عکسه خوشم آمد . داشتم دنبال یک عکس برای این مطلبم میگشتم که با این عکس مواجه شدم. شاید به دلیل اینه که تا به حال این همه آدم تو یک وبلاگ ندیده بودم، شاید هم این همه آدم یکجا تو یک وبلاگ من رو ندیده بودن و  اینجوری به من زل نزده بودن .

دنبال یه عکس مناسب میگشتم در مورد فقر و ثروت . ظاهرا که این بالایی ها وضع مالی بدی ندارن . تو یک نشریه چند روز پیش این چنین خواندم که :

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم ( نمی شناسیدش؟ زیر پاتون رو نگاه کنید ! البته تو نقشه ) حاکم دبی، به همسر جدیدش یک جزیره کامل هدیه داده . فکرشو بکن .نه یک ویلا تو جزیره بلکه خوده جزیره . نمیدونم این عربها این همه خاک رو از کجا میارن که آب اطرافشون رو جزیره میکنن. نه ! از ایران ؟ محاله .  خوب همین کارا رو میکنن که توقع دختر خانم های ایرانی هم بالا میره و ..... بعدش هم که سن ازدواج میره بالا و کی دیگه حال داره زن بگیره . ببینم با حقوق ما با احتساب اینکه قیمت زمین ثابت بمونه و ما همه اون رو جمع کنیم ، چند صد سال دیگه میتونیم یه جزیره برای همسر جدیدمون !!! ( ببخشید اشتباه لپی شد ) بخریم ؟ چند وقت پیش فیلم زن دوم رو گرفته بودم که آخر هفته که بیکار شدم نگاه کنم. اخوی گرامی از در نیامده تو با دیدن این سی دی گفت تو هنوز اولی رو نگرفته رفتی سراع دومی گفتم: آخه میگن دومی بهتره .  ( با این مطالبی که نوشتم فکر کنم خونم حلال شد ) . نمیخواستم بحث به اینجا بکشه ولی فیلم قشنگی بود. اگه وقت داشتید اون رو ببینید . چند روز پیش تو یک سمینار بازآموزی در مورد روانشناسی محیط کار صحبت شد . مدرس گرامی در یک کارخانه مشغول فعالیت و تحقیق بود . صحبت از این شد که ما به کارگران خودمون روش صحیح پول خرج کردن رو یاد ندادیم . ایشون ادامه داد: به عنوان مثال ما در کارخانه خودمان در یک مقطع زمانی حقوق کارگزان رو افرایش دادیم . ابتدا اونها وسایل زندگی شون رو عوض کردن و نو گرفتن ولی بعد از مدتی شروع کردن به زن دوم گرفتن . ( خوب وسایل نو و جدید بانوی جدید هم میخواد )  تعداد کارگزان ۲ زنه این کارخونه از ۳ عدد در عرض چند ماه به ۴۵ نفر رسید .

خوب یکی نیست بگه جنبه داشته باشید دیگه . حالا پولتون زیاد شده باید شلوارتون هم ۲ تا بشه . شما ببینید در مراحل بالاتر مالی چه خبره !!!! اون چند زنه ها و .... تازه بماند منشی های جور وا جورشون . ( آی، نزن جاده خاکی ، به تعداد زن مردم چه کار داری؟ برو برا خودت فکری کن ) این پرانتزه  صدای وجدان شیرفرهاد بود .  

 امیدوارم شما همیشه وضع مالیتون در حدی باشه که فقط بتونید اولی رو بگیرید . تازه برخی از این خانم ها هم چنان قشنگ پولهاتون رو خرج میکنن که عمرا بتونید برای دومی پس انداز کنید . میتونید بگید میخوام برای خونه پس انداز کنم و یهو رمانی که پولهاتون زیاد شد برید و خونه ی  نداشتتون رو با آوردن زن دوم رو سر خودتون خراب کنید.  

از شوخی گذشته، این وقایع که گفتم در جوامع با سطح تحصیلات پایین بیشتر اتفاق می افته. افرادی که پدر و مادرشون در اوایل سن بلوغ برای اونها زن گرفته و این افراد خواسته و نا خواسته وارد این زندگی شدن . حالا دنبال اون چیزی میرن که شاید در جوانی همیشه در جستجویش بودند . من در مقاطع تحصیلی بالاتر که ازدواجشون با عقل و منطق و انتخاب صحیح صورت گرفته همچین چیزی خیلی کم دیدم . ( باز نگید مدرک تحصیلی شون رو به زخ ما کشیدن ! ) زمانی که زن و شوهر صمیمانه همدیگر رو دوست داشته باشند حاضر نیستند به هیچ عنوان پای فرد غریبه ای بین اونها باز بشه .

اصلا این چیزها به داروسازی چه ربطی داره ؟

نمیدونم ولی ربطش تو بیمارهایی است که میآن تو داروخونه و بعضا درد و دل میکنن . شاید اگه ما هم با مردم اینقدر روابط اجتماعی زیاد نداشتیم این مسایل از دیدمان پنهان بود . زمانی که افراد زیر رو می بینم به این ربط فکر میکنم . که آیا زن دوم  واقعا ارزش اين رو داره كه زندگي يك نفر رو ويران و شايد هم جهنم كني.

زمانی که می بینم در میان شلوغی داروخونه یک مرد کم محبت، سر اینکه چرا پزشک معالج همسرش همون داروهای قبلی رو نوشته، هر چی از دهنش در میآد ، جلوی اون همه آدم به این خانم میگه . خوب مرد حسابی به زنت چه ربطی داره که مریض شده.

زمانی که خانم بیماری که پزشک برای او آمپول ونوفر نوشته ، دور از چشم همسرش که آن طرف داروخانه است به ما میگه اگه شوهرم پرسید این داروها برای چیه ، نگید آمپول آهنه و گرنه نمی ذاره داروهام رو بگیرم . میگه غذا بخوری درست میشه . و جالب اينجاست كه شوهرش هم كنجكاوي ميكنه و ما يك جوري قضيه رو مهم جلوه ميديم كه حتما بايد اين آمپول ها زده بشه . در انتها تشكري معنا دار از طرف خانم بيمار كه سخن هاي ناگفته زيادي در نهان داشت .   

یا زني رو جلوي پيش خون داروخانه مي بينم كه از شدت ترس از عصبانيت همسرش به خودش مي لرزه و منتظره تا سريع تر داروهاي همسرش ( كاش داروهاي خود خانمه بود ) رو بگيره و ببره تا مبادا مورد اذيت و آزار اون قرار بگيره . در اين ميان كم نبود نعره هاي شوهرش : چه غلطي ميكني، زود باش ديگه . ( و ما صداي او را از بيرون داروخانه كه ايستاده بود مي شنيديم)

نمي دونم شما چقدر در كارت سوخت تون بنزين دارين ؟ اگه حدود ۱۶۰۰ لیتر داشتید و ۵۰ تا از اون رو کسی ازتون می گرفت چه می کردید؟ هیچی . عین خیالتون هم نبود . ولی مردی رو دیدم که با این سهمیه بنزین یک دعوای حسابی با زنش راه انداخت که چرا ۵۰ لیتر بنزین از کارت من زدی ؟

مردی عصبانی میآد پیشت که آقای دکتر زنم داره تنها بچه ام رو میکشه . من همین بچه رو دارم و ... حالا مگه چی شده ؟ هیچ چی رفته آمپول سوماتروپین زیرجلدی رو عضلانی برای بچه ام زده . اگه بمیره چه کار کنم؟ هر چقدر توضیخ میدی که بابا جان نترس بچه ات نمی میره ، قبول نمیکنه  و یک دعوای حسابی با زنش راه می اندازه .

در اين ميان فقط تو ميموني و يك بهت تمام نشدني كه داري خواب مي بيني يا بيداري ؟ واقعا اين مسائل چلوي چشمان تو اتفاق افتاد ؟ اون هم به خاطر مسائل واقعا ساده و پیش پا افتاده و واقعا مسخره.

چهره تك تك اين زنان جلوي چشمم هست. و اين افراد مي توانند همان هايي باشند كه با بهتر شدن وضع مالي شان به سراغ زن دوم ميروند. چون به زن به دید یک وسیله می نگرند که در عنان قدرت آنها گرفتار است . هر وقت از این وسیله خسته شدند میروند سراغ :

دیگری

تا حالا تجربه نوشتن اين طور پستي رو نداشتم كه با طنز شروع بشه و با تراژدي واقعي از حوادث جامعه پيرامون خودمون تموم بشه . اين اولين بار بود . به هر حال اين هم يك تجربه جديد بود .    


زاستي امروز تولد پيمان بود . ظهر بهش زنگ زدم و گفتم اصلا هم نميخوام بهت تبريك بگم ولي نمي دونم چرا بهش تبريك گفتم .

پيمان جان تولدت مبارك     



دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از هر چیز باید بگم که اولا: منظورم از داروخانه در اینجا همان داروخانه ایست که بنده در آن به فعالیت مشغولم به عنوان مسئول فنی نه داروخانه شخصی خودم . ثانیا:  درمود پست قبلی دوستان عزیزی که اطلاعات دارویی کافی در مورد سیلدنافیل ندارن ، بی زحمت مدام نپرسید که این چیه و چه کار میکنه . گرچه ماشالله تمام بچه های این دوره و زمونه خودشون ما رو درس میدن . لطفا سئوالات علمی خود رو از تو اینترنت پیدا کنید . ضمنا یه چیزی در مورد سیلدنافیل یادم آمد مربوط به ۳ سال پیش این هم باحاله:

۳ سال پیش در اوج طراوت ناشی از فارغ التحصیلی بودم و در یک داروخانه کار میکردم .( اساتید محترم که در مورد این دارو چیز زیادی روشون نشد به ما بگن و ما هم خدا رو شکر تو این زمینه ها بد فرم دانشجو و دانش پژوه بودیم و تا ته قضیه رو در نمی آوردیم ، ول نمی کردیم . اگه تو سایر درس ها هم همین جوری دانشجویی و تحقیق کرده بودیم الان کلی درجه علمی داشتیم . تقصیر ما نبود ، درصد سیلدنافیل درسامون پایین بود .) از بحث پرت نشم : یک روز یک خانم با نگرانی آمد تو داروخانه و گفت که آقای دکتر فرزندم معتاد شده . چند وقته پیش تو لباساش قرص ایکس پیدا کردم . خیلی نگرانم باید چه کار کنم . من هم کلی قیافه گرفتم و گفتم ببینم این قرصی رو که فرزندت میخوره . یه  دونه قرص به من نشون داد و گفت اینو از جیبش پیدا کردم . میگه تقویتیه !!! نگاه کردم دیدم بله ناجور تقویتیه . گفتم نه خانم پسرت معتاد نشده ، یکم سر به هوا شده . برو براش زن بگیر تا کار دست خودش و شما نداده . گیر داده بود که این چیه .به هر بدبختی بود براش توضیح دادم . تازه دوزاری خانم افتاد و گفت : ما چند روزی مسافرت بودیم و پسرم تنها خونه بوده . در این لحظه من داشتم از شدت خنده می ترکیدم . شانس آوردم خانمه زود رفت بیرون .

بله عزیزان این قرصه هم یه جورایی ایکسه هم تقویتیه و هم اگه با رویکردی درمانی نگاه کنی یک کم اثر درمانی داره .   

بماند. می ترسم وبلاگ رو به خاطر نشر اکاذیب پلمپ کنن . راستی در مورد داروخانه با حالمنون :

کی به ما داروخونه میده !

این جمله بالا مثل اشعار شاعر معاصر ایران ، عشقی ، که در اشعارش به حاکمان وقت بدفرم تکیه می انداخت یه جورایی برای بچه های ! معاونت غذا و دارو شهرمون دارای پیام است . بلکه بخوانند و جوابمان گویند .

تو این داروخونه که مشغول فعالیت هستیم چند تا پرسنل باحال داریم :

عطا : آچار فرانسه داروخونه 

مسئول ثبت نسخ دارویی، صندوق دار ، تنظیم کننده تمام نسخه های آخر ماه ، تائید نسخ اینترنتی و در نهایت اگه من نباشم و نسخه بیاد میشینه سر جای من و نسخ رو کنترل میکنه . خوش خنده . پدر یک دختر یک ساله که عاشق اونه . بسیار جدی در کار . من اگه بخوام یک پرسنل برای داروخانه خودم داشته باشم حتما اون رو انتخاب مبکنم .

فری: مرد خوش زبان

مسئول پیچیدن نسخه ها و سفارش داروها . شدیدا استقلالی . پدر یک پسر ۱۰ ساله که اون هم شدیدا استقلالیه . فریدون بسیار خوش برخورد و مودبه . امکان نداره نتونه مخ کسی رو بزنه . کلی هوادار داره بین مریض های داروخونه .

عمو حسن : مرد خوش قلب و آشپز حرفه ای  

  عمو حسن دقیقا مثل معاون کلانتر میمونه . پشت نشان فلزی اش قلبی از طلا داره . مسئول ثبت نسخه است . بسیار شیرین و جذابه . عاشق موسیقی و پای ثابت ساز و آهنگ داروخانه . میمیک صورتش بسیار شیرینه . مثل رضا شفیعی جم ولی نه به اون چاقی. بهت نگاه کنه و زل بزنه محاله بتونی خودت رو نگه داری و نخندی. بسیار صاف و صادقه .دست پختش حرف نداره . تو تابستون که عصر داروخونه خلوت بود چنان آشپزی ای می کرد که انگشتات رو باهاش میخوردی . همیشه هوا بچه ها رو داره و چایی رو دم میندازه . من که خیلی دوستش دارم . از همه ما هم سن  سالش بیشتره .

علیرضا : مدیر داروخانه

مرد خوبیه . تو کارش جدیه و خیرخواه مردم و  .....

احمد : خورزوخان

باید با صدای بلند صداش کنی. یک پسر ساده دل که چند سال پیش تو این داروخونه بوده و هنوز که هنوزه دست گل هایی که آب داده نقل محفل ما است . الان یک سالی هست هیچ کس ندیدش . اگه شما ازش خبری دارید به ما اطلاع بدید و یک داروخانه رو از نگرانی آمدن مجددش نجات دهید .

حامد : آخر نظم و قانون و پرستیژ

در یک کلام خیلی گله. حسابدار داروخانه است و بعضی وقت ها میاد بهمون سر میزنه .

اصغر : مرد زحمتکش

مسئول نظافت و این جور چیزهاست . پسر خوبیه و همه دوستش دارن .

صندوقدار محترم

یه خانمه که آوردن اسمش صحیح نیست . بنده خدا چه گیری افتاده از دست ما . بعضی وقت ها از دست ما عصبانی میشه .

و در آخر :

خودم  

یک کم شیطون. دارای کودک درون بسیار بازیگوش. دارای کمپلکسی از شخصیت ها که میتونه با هر کس مثل خودش باهاش رفتار کنه. یک کم خجالتی !!! شاید هم نه .  سر به سر همه میذاره از پیرمرد گرفته تا بچه و شدیدا جدی تو کار . تو بحث کاری با هیچ کس شوخی نداره . چون با جوون مردم سر و کار داره . یک دفعه یکی از همکاراش بهش گفت که وقتی جدی میشی من ازت میترسم. بلافاصله رفت تو آینه خودشو دید که واقعا اینقدر وحشتناکه ! دید نه دوستش رقیق الاحساسه . و چیزهای دیگه که باید شما در موردش بگید .



چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه تو داروخونه همه جور سوژه ای پیدا میشه . مثل آقایی که امروز آمد تو داروخونه و گفت واکسن آنفلوانزا میخوام . گفتیم نداریم چند روزه تموم شده . (خدا نکته یه چیز بین مردم شایعه بشه . چند روز پیش صف کشیده بودن تو داروخونه ۵تا ۵ تا میخریدن . میگفتن قراره کمیاب بشه . مردم خودکشی کردن . فکر کردن این هم پیاز و سیب زمینی که بخرن انبار کنن . یکی هم میگفت که تو بازار ۲۵۰۰۰ فروخته میشه . آخه کمیابه !!!! ) این آقای محترم شدیدا گیر داده بود شما واکسن دارید و به من نمیدید . گذاشتید برای آشناهاتون . قسم و آیه هم کارساز نبود و چه دلیل محکمی هم داشت این مرد محترم ! دلیل آورد که الان یه پیر مرده تو خیابون به من گفته که از شما واکسن گرفته . پس شما هم دارید و به من نمیدید. من میرم با مامور می آم . من پیگیری می کنم . من شما رو ....... بقیه تهدید ها بماند .  

و اما بخش خنده دارش بعد از یک اعصاب خوردی زیاد:

یکی از دوستان برام تعریف کرد : چند روز پیش یک مرد مسن و همسرش آمدن داروخانه . مرده جلو آمد و گفت ۲ تا سیلدنافیل بده . پرسیدیم چرا ۲ تا و جواب حکیمانه شنیدیم :

یکی برای خودم . یکی برای زنم

امروز هم یک بیمار محترمی با دفترچه خدمات درمانی آمده داروخانه که آقا پماد سوختگی ۶۴۶ دارید. متعجب به نسخه بیمار نگاه کردم دیدم سفیده . بالای دفترچه تو قسمت تشخیص پزشک نوشته : سوختگی . جلوی اون هم کد ارجاع زده ۶۴۶ !!! بیمار هم در به در این داروخونه به اون داروخونه دنبال این پماده گشته . جالب اینجاست که مبگفت : یه داروخونه گفته باید بگردی . کمیابه . قیمتش هم ۱۲۰ هزار تومنه . ( بدفرم بنده خدا رو گذاشته سر کار)

 



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ