تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان گرامی

آخرین ویرایش کتاب USP NF 2009 (United States Pharmacopeia 32  National Formulary 27 و کتاب Martindale The Complete Drug Reference, 36th Edition جهت دانلود برای دوستان گرامی قرار داده ام . امیدوارم مفید باشد .

USP NF 2009 - United States Pharmacopeia 32 - National Formulary 27

لینک دانلود از رپیدشیر

حجم : 19.5 مگابایت


Martindale The Complete Drug Reference, 36th Edition

لینک دانلود MEGAUPLOAD 

حجم: 67 مگابایت

 

در صورت وجود هرگونه مشکل لطفا به من اطلاع دهید .



خدا رو شكر همسر دوستم به هوش آمده و فعلا در حال گذروندن برنامه هاي خاص فيزيوتراپيه تا بتونه از ICU به بخش منتقل بشه .

چند روز قبل يك پير مردي آمد داروخونه و بعد از اينكه در مورد نحوه مصرف داروهاش براش توضيح دادم با حالت رضايت مندي بهم گفت : خير ببيني جوون . و ادامه داد :

مهمترين هنر يك پزشك اينه كه بيمارش رو توجيه كنه .

وقتي كه به اين نكته دقت كني مي بيني كه واقعا توجيه كردن بيمار يكي از هنرهايي است كه برخي از پزشكان اون رو به درستي ياد نگرفته اند. زماني كه بهترين تشخيص رو داشته باشي ولي نتوني به بيمار انتقال بدي كه چه طور داروهاش رو مصرف كنه ، اون وقت تشخيص صحيحت با مصرف غلط داروها توسط بيمار بي نتيجه ميمونه.



جمعه بیست و چهارم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو پست قبلی نوشته بودم که این هفته ۳ تا بیمار داریم که قراره عمل بشن .

در مورد خانم دوستم: دیروز که به دوستم تماس گرفتم گفت که زیر عمل تشنج کرده و مجبور شدن از داروهای بیهوشی قویتر استفاده کنن . الان تو ICU است . پزشكان معالج گفتن كه اگر حالش بهتر بشه انشالله شنبه ميارنش تو بخش.

در مورد 2 نفر بعدي : يكشون 2 شنبه عمل چشم داشته كه البته چيز مهمي نبود ولي جريانش رو سر فرصت براتون مينويسم . الان به دليل اينكه بايد به چشم هاي تازه عمل شدم فرصت استراحت بدم تا چند روز بهتره با كامپيوتر كار نكنم . شايد يك هفته . نفر ديگه هم سه شنبه عملش با موفقيت همراه بوده . خدا رو شكر .

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد



شنبه هجدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

تا حالا حتما بارها و بارها این آیه شریفه رو تلاوت کردید و از نتایج معجزه آسای اون بهره بردید. خیلی وقت ها تو خیلی از مجالس این دعا رو هم آواز با سایر ملتمسین دعا خوندم و برای شفای بیماران دعا کردم. دعا کردم همه مریضهای صعب العلاج ، سرطانی ها و خلاصه همه مریض ها شفای عاجل پیدا کنن .

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی برسه که خوندن این دعا برام معنی دیگه ای پیدا کنه . بهتر بگم با خوندن این آیه درخواست شفای عاجل براي یک نفر داشته باشم . چند روز پیش از بیماری همسر یکی از دوستانم مطلع شدم که بسیار برام غم انگیز بود . چند روزی بود که با هم برای تهیه یک برنامه آموزشی دنبال کارها بودیم که ناگهان هه چیز تغییر کرد . بیماری همسرش عود پیدا کرد. بهم گفت که تومور مغزی داره . چندین بار عمل کرده ولی این بار اوضاع خیلی بدتر شده . وضعیت قرار گرفتن تومور در کنار سیستم عصبی به گونه ای است که اگه کوچکترین خطایی صورت بگیره بزرگترین عارضه بوجود میآد . هميشه ميدونستم كه دكتر بودن حس خوبي داره ولي با ديدن همسر دوستم كه خودش هم دكتره متوجه شدم كه بعضي وقتها دكتر نباشي بهتره . لااقل اينجوري ميشه گول دكترها رو بخوري كه آره تو حالت خوب ميشه، چيز مهمي نيست ، يك عمل كوچيكه و هزار تا حرف گول زننده ديگه كه خودت موقع درس خوندن حسابي اونها رو ياد گرفتي. حالا قضيه فرق داره . تو دكتري  و همه اين حرفا رو هم بلدي . تازه ميتوني جواب آزمايشات خودت رو هم بخوني و بفهمي كه چقدر اوضاعت خرابه . اينجاست كه حسابي روحيه ات رو از دست ميدي . به شدت نا اميد ميشي . برگشت دوباره اين افراد بسيار سخته . دميدن روح اميد در اين بيمارن كار هر كسي نيست . براي همينه كه ميگم بعضي وقت ها بهتره كه دكتر نباشي ، تا راحت تر گولشون رو بخوري و لااقل اميدوار تر باشي .

اين بار با التماس بيشتري اين دعا رو ميخونم :  

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

براي سلامتي همسر دوستم ، براي سلامتي دوستم و براي دميده شدن روح اميد در يك بيمار بي اميد و براي شاد شدن دختر بچه اي كوچولو كه هر روز بهش ميگن مامان حالش خوبه ! مامان قراره يك عمل كوچولو بشه ! مامان فردا كه عمل بشه پس فردا ميآد خونه! و صد تا بهونه ديگه كه حتي نميشه گفت چند درصد احتمال داره درست از كار درآد. اين همه بهونه به كار مي بري تا دل ناآرام و دلواپس اين كوچولو رو آروم كني. خيلي سخته كه دلت طوفان متلاطم باشه و بخواهي دل فرزندت رو آروم كني . بايد چنان آرامش ظاهري داشته باشي كه هيچ كس نتونه طوفان سهمگين درونت رو از دريچه چشمانت ببينه .    

فردا قرار اين مادر و همسر مهربان عمل بشه . از شما هم ميخوام كه براي اين عزيز و تمام بيماران ديگه دعا كنيد و اگه تونستيد اين آيه شريفه رو شما هم بخونيد .  

۲ نفر ديگه هم هستن كه اين هفته عمل دارن ولي نه به حساسي عمل جراحي اين مادر گرامي . ازتون ميخوام براي اين ۲ هم دعا كنيد .



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکس، تصویر نوستالژیک من و یک از دوستان قدیممه . فقط نمیدونم من بنفشه بودم یا سبزه.

حس زیبایی است . معمولا همیشه احساسش نمیکنی. گاهی وقتها سالها طول میکشه تا یک بار اون رو لمس کنی و به اندازه مدت زمان کوتاه بودن با یک دوست قدیمی اون رو در اختیار داشته باشی. تا حالا چند بار اون رو احساس کردم که شیرینی اون تا امروز برام باقی مونده . قویترین حس مربوط میشه به زمانی که بعد از ۲۰ سال معلم کلاس اولم، خانم مینا رو دیدم . بنده خدا بعد از مرگ همسرش خیلی شکسته شده بود . یادم بچه که بودم یک بار بغل دستیم مدادشو تیز کرد و داد به من که بیا اینو بزنیم تو لپه خانم معلم تا بادش خالی شه !!!  آخه یک کم معلممون تپل بود . دوست من هم فکر کرده بود که با مداد میشه باد لپ خانم معلم رو خالی کرد . هنوز هم که ۲۱ سال از اون موقع میگذره این جریان برام زنده مونده . حس شیرین بعدی مربوط به پارساله که تو جاده وقتی نگه داشتیم تا از یک ماشین راهنمایی و رانندگی آدرس بپرسیم دیدم که یکی از دوستان دوران دبیرستان که چند سالی بود ندیده بودمش تو اون ماشین بود . ماه های آخر سربازیش بود . و آخرین مورد هم دیروز بود که اون یکی دوستم (امیرحسین) رو که تو دبیرستان چندین سال کنار هم می نشستیم آمد داروخونه . دیدن یک دوست قدیمی بعد از چند سال بی خبری از اون حس واقعا شیرینیه که همه ما حتما چند بار اون رو تجربه کردیم. بعد از داروخونه با یه جعبه شرینی رفتم محل کار خانمش .{ همیشه دوست داشتم تو عروسی بهترین دوستام باشم و حسابی شلوغی کنم . ( چرا حرف میذارید تو دهن آدم ، من کی گفتم برم اونجا برقصم ؟ )  ولی تا حالا این موقعیت پیش نیومده . بهترین دوستام عروسی کردن و موقعیت پیش نیومده که من تو عروسی اونها شرکت کنم. } دوستم میگفت که پسرم تا چند وقت دیگه به دنیا می آد و بهت میگه عمو مجید . ( اینقدر عمو بودن خوبه . مدام بچه های برادرت ،مخصوصا اگه دختر باشن، سرت گول میمالن و حسابی پیادت میکنن. یا اینکه مثل چند وقت پیش تمام زندگیت رو به باد میدن و بعد که میبینن گند زدن با حالتی معصومانه میگن : خوب ببخشید . اینجاست که به راحتی با  ۲کلمه حرف میبینی که گوشات دراز شده و مجبوری بخندی و یک بوس از لپهای برادر زاده ات برداری و بری دسته گلی رو که آب داده جمع و جور کنی ) . تو این یک ساعتی که با هم بودیم کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و به دسته گل هایی که آب داده بودیم از افقی بالاتر نگاه کردیم و لذت بردیم . مثل این یکی:

یکی از دوستان واقعا شیطونمون تو دبیرستان به یکی از معلم ها در جمع چند نفر از بچه ها گفته بود علی موجی . این قضیه به گوش اون رسید و بیخ پیدا کرد تا اینکه میخواستن اون رو از دبیرستان اخراج کنن. خلاصه با وساطت چند تا از ریش سفیدها قرار شد بیاد سر کلاس و در جمع از معلم مربوطه معذرت خواهی کنه تا به خیر  و خوبی هه چیز تموم شه . این دوستمون هم آمد سر کلاس و بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت من از اینکه به آقای .... گفتم علی موجی پشیمونم و معذرت میخوام . وقتی این بنده خدا دوباره این کلمه رو به کار برد زدیم زیر خنده و کاری که قرار بود با این معذرت خواهی حل و فصل بشه دوباره بیخ پیدا کرد .

 



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو زندگی یکنواخت و یکسان امروزی ما همیشه تغییر میتونه چیز خوبی باشه . هیچ وقت یکنواختی رو دوست نداشتم و ندارم  . شاید یکی از دلایلی که همیشه از کار کردن تو داروخونه احساس رضایت نمیکردم همین یکنواختی اون بوده . این که همیشه باید یک جا بشینی (سکون مطلق) و روی داروها دستورهای مشابه و همیشگی دکترهای دور و برت رو بزنی که گاهی اوقات چه درست و چه غلط ۱۸۰ درجه با اون چیزهایی که تئوری خوندی مغایرت داره ،تازه باید حرفی هم نزنی و همون دستور رو به بیمار منتقل کنی . دقیقا میشه گفت داروساز های ما تو داروخانه نقش پرینتر رو دارن که هرچی بهشون دستور بدی عینا پرینت میکنن رو داروها . در حالیکه داروساز باید پروسسور (منظورم همون پردازشگره) باشه ، اطلاعاتی که بهش میرسه رو پردازش کنه و اصلاح شده اون رو به بیمار منتقل کنه . دریغ ....

از موضوع دور نشم . این اخلاق تغییر طلبی رو که دارم تو این وبلاگ هم اثرش رو گذاشته . به هر حال به خوبی خودتون ببخشید . اوایل که وبلاگ رو راه انداختم . تیر ماه سال ۸۴ ، یک حس آرمان گرایانه داشتم که بتونم تمام بچه های ۷۸ رو کنار هم نگه دارم . لااقل در فضای مجازی وب که فاصله و مکان معنا نداره و به عبارت بهتر بُعد مکان در آن کاملا حذف شده ( شاید روزی برسه که انسان بتونه بعد زمان رو هم حذف کنه . خدا میدونه . شاید ...) ولی بعد از مدتی که حمایت سرسخت بچه های ۷۸ رو دیدم !!!! حسابی خورد تو ذوقم . محتوی وبلاگ رو به ارائه مطالب علمی تغییر دادم . بعد دیدم که تو این زمینه هم هستند افرادیکه به خوبی حق مطلب رو ادا کنن . شروع کردم به تغییر لحن گفتارم به طنز گونه نوشتن و کنایه زدن . چند روز قبل یک وبلاگ دیدم که صاحب وبلاگ خاطرات روزانه خودش رو می نوشت. تا بعدا براش باقی بمونه . ایده جالبی بود . دفتر خاطرات اینترنتی. خوشم آمد و تصمیم گرفتم تغییر بعدی وبلاگ رو این طور قرار بدم . این ۳ -۴ تا پست اخیر رو که خونده باشید از این ایده منشاء گرفته . خاطراتم را در مکانی می نویسم که در واقع به نوعی بُعد مکان رو بی معنی کرده . یک پارادوکس دوست داشتنی !! می نویسم تا هم برای خودم بماند و هم شما در خواندن آنها همراهی ام کنید .    



یکشنبه دوازدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزيزم

اين كه اين عكس چه ربطي به اين مطلب داره تا چند لحظه ديگه معلوم ميشه.

وقتي كه يك راه پر و پيچ و خمي رو بهت نشون ميدن و ميگن كه بايد اين راه رو در طي ۶ سال طي كني چه حالي ميشي؟ خيلي سخته ولي كم كم هم سفرهاي خوبي پيدا ميكني و رنج سفر برات آسون ميشه. از بين ۴۰ تا همسفري كه داري با حدود ۳۰ تاشون صرفا هم سفري و لحظاتي رو با هم سپري ميكنيد . با هم مي گيد و مي خنديد. با هم رقابت مي كنيد، با هم بحث و مجادله مي كنيد گاهي هم با هم معاشقه مي كنيد. در اين ميان هستند هم سفرهايي كه تصميم مي گيرند راه زندگي خودشون رو از همين جاده منشعب كنند و  تا آخر راه ۶ ساله با هم به موازات شما حركت كنند و مابقي راه زندگي خود را در كنار هم باشند تا لحظه جدايي و مرگ .  

دور باد از عاشقان آن لحظه تلخ فراق

از بين ده همسفر با ۸ ، ۹ تاي ديگر به قول قديمي ها  رفيق گرمابه و هم پياله هستي و صفا و صميميتي دور از تصور بين شما حاكم است . ولي آن دو دوستِ باقيمانده؟ همراز و هم دل تو هستند در لحظات بي كسي  و تنهايي . مرهم دردهاي تو هستند در نبود نوشدارو و محرم اسرارت زماني كه دل خودت هم به آساني رازهايش را برملا ميكند.  بيشترين و بهترين خاطرات خوب و به ياد ماندني خودت رو از اين دوستان داري و چه زيباست يادآوري و رقصاندن خاطرات ساكن مانده در گوشه ذهنت زماني كه بعد از چندين سال با چشم دل به آنها نظاره ميكني .

امروز اصلا قصد نوشتن اين مطلب را نداشتم . مطلبي كه مسلما با نوشته هاي معمولا تلخ گذشته ام تفاوت دارد. شايد آن بُعد نهفته درونم با شنيدن يك خبر به تكاپو درآمده باشد . خبر مربوط به يكي از همون ۲ دوستي است كه گفتم . معمولا هر از چند گاهي با هم تلفني صحبت ميكنيم . از حال و احوال گرفته تا بررسي اوضاع كاري و يادآوري خاطرات گذشته تا برنامه هاي در پيش رو . در اكثر موارد باهاش مشورت مي كنم. هميشه راه هاي خوبي بهم نشون داده . هميشه صميمانه دوستش داشتم و دارم . امشب بعد از چند صباحي دوباره بهم زنگ زد . معمولا تماس هاي ما كمتر ۳۰ الي ۶۰ دقيقه نميشه . بعد از كلي صحبت كردن با تومانينه خاصي گفت كه آبان ماه آماده باش ! براي چي ؟ قراره يه خبر هايي بشه .  فهميدم كه داره كم كم به جرگه مردان مسئوليت پذير جامعه مي پيونده . ميدونم اگه اين مطلب رو بخونه كلي مسخره ميكنه ولي هميشه تو بحث ازدواج چالش هايي رو مطرح ميكرديم كه دقيقا با هم همخوني داشت . خوشبختانه اون تونست به اين چالشها غلبه كنه . با شنيدن خبر ازدواجش به شدت خوشحال شدم و به جاي مطلبي كه قرار بود امشب در مورد سرطان همسر يكي از دوستانم بنويسم ، تصميم گرفتم در اين مورد بنويسم . گرچه اين خوشحالي با سايه اي از نگراني هم همراه است . چون تجربه در مورد دوستان قديمي تر بهم نشون داده كه بعد از ازدواج اين عزيزان همانند گذشته به ياد دوستان قديمي نمي افتند مگر كاري داشته باشند. حسابي سرگرم زن و زندگي خودشون ميشن و همه چيز رو فراموش ميكنن. بهشون حق ميدم . اين از زيبايي هاي عشقه كه چنان روشنايي به زندگي افراد ميده كه شمع كم نور خاطرات گذشته در برابر آن قدرتي براي عرض اندام نداره و كم كم به خاموشي مي گرايد. من و ساير دوستانش هم كم كم در سايه آن شمع به خاموشي گرائيده به فراموشي سپرده ميشويم . همچنانكه در كلبه دل ساير دوستان متعهدِ متاهلمان به فراموشي سپرده شده ايم . گرچه اين سخنان از شادي من اندكي نمي كاهد بلكه همواره دعاي خير خودم رو بدرقه اين دوست تازه داماد و بقيه دامادهاي ميكنم كه در گنجينه خاطراتم مدت زماني زيادي را  به خود اختصاص داده اند .

سلامتي و سپيدبختي تمام شما مخصوصا ....ِ عزيزم آرزوي هميشگي من است.  

تا زماني كه اين دوست عزيز ( منظورم همونيه كه تو اين مطلب با ... يادش كردم ) خودش رسما اعلام نكنه از گفتن اسمش معذورم . بعدا حتما ميگم.       



جمعه دهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تا اونجایی که یادم می آد بچه گی هام طرفدار سرسخت پرسپولیس بودم . اون سالهایی که این ۲ تیم بسیار غیرتی بازی می کردن و تو اکثر بازی هاشون بد فرم درگیری بود . ولی چند سالی هست ( دقیقا از وقتی رفتم اهواز ) که دیگه بازیهای این ۲ تیم برام جذابیت نداره . مخصوصا وقتی با هم بازی میکنن. چند صباحی طرفدار فولاد خوزستان شدم که دمش گرم یک بار هم قهرمان شد . هنوز یادم نمیره که وقتی بازی فولاد تموم میشد چه طوری مردم شادی کنان از ورزشگاه تختی به طرف میدون ساعت می آمدن و چه شور و نشاطی داشتن . مخصوصا اون روزی که فولاد قهرمان شد . همیشه دلم میخواسته تو بازی استقلال و پیروزی اون که زودتر گل میزنه ببازه. نمیدونم چرا ولی این جوری بیشتر حال میداد. تا یادم هست تو این ده سال اخیر همیشه یا یک ربع اول بازی رو دیدم و بعد کانال تلویزیون رو عوض کردم یا ۱۰ دقیقه آخر رو دیدم . این چند ساله هم که همه بازیها مساوی شده. دیگه امروز صدای تماشاچی ها درآمد که تبانی تبانی . بنده خدا مزدک هم ماست مالی کرد که نه بابا ؛این بنده خدا ها از تمام جون مایه میذارن ولی خوب مساوی میشه دیگه . آخر سر تماشاگرها داد میزدن:

فوتبال با سیاست؛ نخواستیم ؛ نخواستیم

امسال برای ولین بار بازی رو تماما دیدم . جز ۱۰ دقیقه نیمه دم که ۲ تا گل داشت بقیه اون به درد نمیخورد .

 حیف از وقت که صرف دیدن بازی کردم.



چهارشنبه هشتم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

برای این مطلب هر عنوانی که دوست داشتید بذارید . به بهترین عنوان ارسالی هم یک دعوتنامه پارسااسپایس هدیه میدم . هر چی باشه از چیپس و پفک نمکی که بهتره .

این شاید عکس من باشه که موندم با این مردم چه جوری رفتار کنم ؟

بعضی وقت ها حسابی خسته ای . حال و حوصله خودت رو هم نداری چه برسه به دیگران ولی چاره ای نیست باید بری سر کار و با مردم سر و کله بزنی . خدا نکنه که تو داروخانه کمی بی حوصله باشی . از همکار نسخه پیچ تا مشتری گرامی صد تا متلک بارت میکنن:

 ببین دکتر شده چه طوری رفتار میکنه!

حالا اینگار کی شده که خودشو میگیره ؟

کشتی خودتو ۴ سال درس خوندی ! این دیگه قیافه گرفتن داره ؟

 قبلا که دکتر نشده بود بیشتر محل میذاشت !

و چندین و چند چیز دیگه . یکی این وسط پیدا نمیشه بگه بابا این هم بنده خدا انسانه . خسته میشه . حال و حوصله نداره . اصلا مشکل داره . مگه ما با بقیه چه فرقی داریم . نمیشه که همیشه گفت و خندید و با هر کسی که اومد تو داروخونه دید و بوسی کرد .

بعضی وقت ها حسابی خسته میشم . از دست مردم . از دست دوستای صمیمی قدیمی . از دست اقوام و حتی از دست خودم . یاد جریان ملا نصرالدین افتادم که با پسرش سوار خر بودن و میرفتن . چند نفر رسیدن به ملا و گفتن خجالت نمیکشید هر ۲ تا تون سوار خر زبون بسته شدید . ملا پیاده شد و پسرش همچنان سوار خر بود . چند قدم جلوتر یک نفر رسید بهشون گفت پسر خجالت نمیکشی بابای پیرت پیاده است و تو سواره . ملا جاشو با پسرش عوض کرد . جلوتر مردی رسید و گفت که ملا شرم نمیکنی پسر کوچیکت رو پیاده میاری و خودت سواری؟ ملا هم پیاده شد . دم دروازه شهر مردمی که جمع بودن زدن زیر خنده که این ابلهان رو نگاه که خر دارند و هر ۲ پیاده میآیند .

خکایت ما هم شده جریان ملا . اگه بخندیم میگن تو که دکتری نباید اینجوری بخندی. نمیخندی میگن حالا دکتر شدی باید قیافه بگیری؟ با بیماران جدی برخورد میکنی میگن که ذوق مرگ مدرک دکترا شده . جو گیر شده این طوری رفتار میکنه . بهشون رو میدی که جنبه ندارن و سریع سوء استفاده میکنن . خلاصه ما که نفهمیدیم باید به کدوم ساز این جماعت رقصید . شاید اصلا نرقصیم بهتر باشه .

متاسفانه در بین مردم خیلی کم افرادی رو پیدا میکنی که روی حرفی که میزنن بمونن و نزنن زیر حرفشون . تو سیستم اداری رو نگاه میکنی میبینی همه چیز باید مکتوب باشه وگرنه چنان زیر آبی میرن که خدا میدونه . تو جمع آحاد مردم که دیگه نگو و نپرس . قداست صداقت رو بدجوری از بین بردن . نمیخوام بدبینانه به قضیه نگاه کنم ولی این جریان هست و با وضع فرهنگی الان جامعه ما همخونی داره . به عنوان مثال بگم:

چند روز پیش یکی از همکارای تکنسین داروخانه که سنی هم ازش گذشته یک هفته رفت مرخصی و مسافرت. یکی از بیمارهای تقریبا همیشگی داروخانه که آدم کاملی هم بود سراغشو گرفت ما هم گفتیم رفته مسافرت . بعد از آمدن این بنده خدا یک روز همان بیمار آمد داروخانه و دیدیم که رفتار همکارمون عوض شد . با دل خوری آمد و گفت دکتر مگه من چه کار کردم که این حرفها رو پشت سرم زدی ؟ من هم که حسابی تعجب کرده بودم پرسیدم جریان چیه ؟ گفت آقای فلانی ( همون بیمار خودمون ) میگه که تو که نبودی من سراغتو از دکتر تون گرفتم گفته که آدم بی لیاقتی بود ما هم اخراجش کردیم ! در کمال تعجب به آقای فلانی میگم من گفتم ؟ زل زده تو چشمام و میگه آره . بعد از چند دقیقه که دید کار داره به جای باریک میکشه گفت نه دکتر حرفی نزده . من خواستم شوخی کنم یک کم بخندیم . بهش میگم یادم نمیآد با هم شوخی داشته باشیم . در کمال پر رویی میفرمایند : حالا مگه چی شده ؟ هر چی دلشون میخواد به آدم نسبت میدن و بعد میگن حالا مگه چی شده ؟ بیمارمحترم در ادامه بیان داشتن:  اینگار تو یکی تو زمین خدا شدی ! نمیشه باهاتون شوخی کرد؟  

این جوریه که میگم نباید به بیمار ها روی خوش نشون بدی . ( البته نه همه آنها )

حالا باز هم بگید که فلانی دکتر شده خودشو میگیره . تا زمانی که فرهنگ مردم ما این جوری باشه من شخصا به دکترها حق میدم که خودشونو بگیرن . حداقل در برابر  برخی بیمارها .    



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ