تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیزم

تا حالا شده پستی رو بنویسید و کلی وقت صرف کنید و بعد از تمام شدنش یک دفعه تمام نیروهای منفی موجود به کمک شما بیان و نتونید اون رو ثبت کنید ؟ همه چیز پاک میشه . اگه اینطوری نشدید بهتون میگم چه حسی داره :

حس آدمی که از بلندی سقوط کرده و باید دوباره بلند شه و تا اون بلندی بالا بره. شاید هم حس آدمی که احساس میکنه باید از صفر شروع کنه.

چند دقیقه پیش یک پست نوشتم با عنوان خواستگاری که بعد از تموم شدنش بلاگفا یاری نکرد و مطلبی ثبت نشد و تمام نوشته هایم پرید . عیب نداره دوباره می نویسم . اما با عنوان خوستگاری ۲

قبل از هر چیز باید بگم : مگه فیلم هندیه که بیام و تو وبلاگم از یک نفر خواستگاری کنم . تازه اگه هم بخوام یک روزی این کار رو بکنم باید دید اصلا طرف اهل نت و وبلاگ هست ؟ که اگر نباشد باید متوسل به راه های دیگر شد . مثل نواختن گیتار در محدوده میدان دید آیفون تصویری آپارتمان آن بنده خدا و .... ( یادش بخیر قدیما خونه ها هم بزرگتر بودن و هم اینکه چند تا پنجره تو خیابون داشتن. ولی الان معلوم نیست با این آپارتمانهای چندین واحده برای کدومشون مینوازی. خدا نکنه این بین سوء تفاهمی هم  پیش بیاد که کلا گیتار تو سرت خورد میشه )

و اما اصل ماجرا :

چند روز پیش یکی از دوستانم را دیدم . او جریان خواستگاری رفتنش را برام تعریف کرد که من هم به دلیل اینکه حافظ اسرار ایشان هستم به اصرار ، از ذکر نام این بنده خدا صرف نظر میکنم.

نمیدونم شما که این مطلب رو می خونید ازدواج کردید یا نه ؟ ولی حتما تا حالا یا براتون خواستگار آمده یا رفتید خواستگاری. ( البته طبق اخبار مستند واصله این روزها دختر خانم ها هم از شازده پسرا رسما و اسما خواستگاری می نمایند - لطفا فمنیست ها این تیکه رو نخونن) تو مراسم خواستگاری همیشه اوضاع اون جوری که باید، پیش نمیره و گاهی سوتی هایی رد و بدل میشه که باعث افزایش شیرینی ماجرا میشه.

ابوی دوست ما آدم رک و باحالیه و باعث سوتی این خواستگاری . توجه شما رو به شنیدن ماجرا از زبان دوستم دعوت میکنم:

بعد از اینکه وارد خانه عروس خانم شدیم همه آمدن و نشستن . ما هم سر به زیر انداخته و مشغول بازی با انگشتهایمان بودیم . ابوی گرامی بحث را با کار و ... شروع کرد . اواسط مجلس بود که خانواده ها کم کم ترسشون از هم ریخت و نطق ها باز شد . ابوی گرام در مورد محل کارش صحبت میکرد که ناگهان شوهر خواهر بزرگتر عروس پرسیدند:

 شوهر خواهر بزرگتر ( با احساس غرور ) : شما آقای فلانی رو می شناسید؟ ( اگه اسمشو بگم شاید شما هم بشناسید پس نمیگم)

ابوی گرام ( با بیخیالی زائد الوصفی) : من با آدمهای زیادی تو محل کارم سر و کله میزنم . همه رو به فامیلی نمیشناسم . ولی از روی ظاهر اکثرا رو میشناسم .

شوهر خواهر بزرگتر : ایشون ..... ( توضیحاتی چند دقیقه ای در مورد محل کار فرد مورد نظر و ....)

ابوی گرام: متاسفانه یادم نمیآد. حالا ظاهرشون چه طوری بود؟

شوهر خواهر بزرگتر: قد بلند و چهارشانه و طناز و با نمک و ...

ابوی گرام : آهان همون که سبیلهای کلفتی داره و کچله؟  یادم آمد . چطور؟

شوهر خواهر بزرگتر:( با حالتی درهم ) : بله . همون . هیچ چی میخواستم بگم دایی مه.

( طفلک بد فرم ضایع شد. خوب آدم حسابی از اول بگو دایی من هم اونجا کار میکنه که اینجوری شسته نشی)

حالا ابوی گرام برای ماست مالی کردن قضیه : ب ب ب بله. بسیار آدم نیکو و بزرگواری است ( ولی باز هم سبیلش کلفته و کچله)

به دوستم گفتم این دایی بنده خدا ایراد دیگه ای نداشت که بابات مثل گرز اسفندیار بزنه تو سر باجناق آیندت .

ولی دم باباء گرم . خوب اول کاری برجک باجناق آینده پسرش رو دود کرد فرستاد هوا .



 یکی دیگر از این دسته گلها مربوط میشود به یکی از آشنایان خودم که الان سنی ازش گذشته .

بنا بر تعاریف رسیده وقتی ایشان در عنفوان جوانی جهت تشکیل خانواده و انداختن طوق غلامی به گردنش منزل یکی از بندگان خدا رو دق الباب می کنه:

با استقبال گرم خانواده عروس مواجه میشود. دختری طناز و زیبا رو ، با ابروانی کمانی و قامتی ترکه ای به پذیرایی از این تازه داماد می پردازد. ایشان هم مراد دل را یافته و دل در کمند دیدگان یار می سپارد. بعد از پایان مراسم و زمانی که مادر گرامی و خواهران شیردلش از او درباره دختر نظر می خواهند، او با رضایت تمام به بیان کمالاتی که دیده می پردازد. از حسن سلیقه در انتخاب لباس گرفته تا نحوه پذیرایی و.... که ناگهان آسمان بر سرش خراب میشود وقتی می شنود:

آن طناز مه رو که پذیرایی میکرد خواهر تازه به خانه بخت رفته عروس بوده !!! و عروس کسی نبود جز آن دختر سفیدپوشی که در اندرونی خانه به نظاره نشسته بود . 

   و این نام آشنای ما همچنان به دنبال نیمه گم شده یا بهتر بگم مفقود شده خود می گردد.



پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم.

 بیست و یکمین دوره آزمون تخصصی (PhD) رشته های داروسازی سال ۸۸-۸۹ آغاز شد . جهت مطالعه دفترچه راهنماي شركت در آزمون و کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید.

بیست و یکمین دوره آزمون تخصصی (PhD) داروسازی



اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو در اردیبهشت ماه سال جاری در اصفهان برگزار میگردد. این برنامه به صورت متناوب برگزار گردیده و هر روز دارای ۴ امتیاز بازآموزی میباشد. جمعا ۲۸ امتیاز.

جهت مشاهده اطلاعات تکمیلی ،تصاویر اسکن شده نامه مربوطه را مشاهده نمائید:

اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو صفحه 1

 

اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو صفحه 2



سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیزم

امروز صبح که به وبلاگم سر زدم کاملا متعجب شدم . دیدم که قالب وبلاگ به طور تصادفی به پیش فرض بلاگفا تغییر کرده است . بعد از بررسی متوجه شدم که بلاگفا قالبهای طراحی شده توسط http://www.blogskin.ir را بدون اطلاع به صاحبان وبلاگ به قالب پیش فرض خودش تغییر داده .

ضمن تشکر از این اقدام واقعا معقولانه بلاگفا مراتب اعتراض کاملا صمیمانه خودمون رو اعلام میکنیم.

بابا دمتون گرم . حداقل قبلش خبر میدادید . ما هم کلی پول نمیدادیم برای طراحی قالب و ...

 از دوستان عزیز هم خواهش میکنم تا اصلاح قالب وبلاگ و تعیین تکلیف نهایی فعلا این قالب واقعا پر محتوای بلاگفا رو تحمل کنید.



دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

امروز که داشتم پست الکترونیکم ( مثلا معادل فارسی ایمیله ! ولی کدوم فارسی. هم پست و هم الکترونیک از واژه های غریبه هستند ) رو چک میکردم با ایمیلی با این عنوان مواجه شدم:

Dr daroosaz niaz

و این هم متن پیامش بدون تغییر :

ba salam va khaste nabashid va tabrike sale no
bande mikhaham dar tehran ye daroo khane tasis konam niaz be dr
daroosaz baraye mojavez mikhaham age peyda kardid mano ba khabar konid
sherik ham misham
moshkeli nist
ba tashakor

خدا رو شکر که من نه امتیازم به تاسیس داروخونه تو تهران میرسه و نه به خریدش . ولی اگه شما خواستید بگید آدرس میل شریکتون رو بهتون بدم. ( البته به صورت خصوصی)

این بنده خدا راست میگه مشکلی نیست . وقتی پول باشه هیچ چیزی مشکل نیست . وقتی تو این شرایط کنونی میشه با پول مدرک داروسازی رو خرید اون هم از نوع دانشگاهی دیگه امتیازش که سهله.

به قول یکی از دوستام که میگفت حالا که اینجوریه من هم مدرکم رو میفروشم . تا چند سال کار کنم تا به اندازه پول مدرکم جمع کنم . همین الان مدرک رو میفروشم، پلاک و سندش رو هم میزنم به نام نفر جدید . من هم میرم با پولش حال میکنم.

خدا رو چه دیدی . شاید روزی مدرک فروشی هم رسمی شد :

مدرکه مدل ۸۴ ، موتور سالم ، کف آفتاب ندیده ، رنگ اورجینال ، ماله یک دکتره که فقط زده بودش تو داروخونه . کارکرد: خصوصیه . بعدا میگم. قیمت : معادل ۶ سال عمر مفید یک انسان . به نظر شما چند می ارزه؟



جمعه بیست و یکم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

در هر جامعه ای فرهنگ شکل گرفته در بزرگسالان نشئت گرفته از آموخته های آنها در دوران کودکی و نوجوانی افراد آن جامعه است . این آموخته های سنین کودکی ( چه خوب و چه بد) چه از والدین باشد چه از آموزگاران و یا سایر بزرگترها چنان تاثیر عمیقی بر فرد میگذارد که تا آخر عمر به سختی قابل تغییر است .

در همین راستا یکی از برنامه هایی که وزارت بهداشت مورد توجه قرار داده است آموزش کودکان در خصوص مصرف منطقی دارو میباشد. نمی دونم اطلاع دارید یا نه ولی تا کنون چندین کتاب کودک در همین رابطه توسط معاونت غذا و داروی وزارت بهداشت چاپ شده است . یکی از طرح های وزارت بهداشت برگزاری جشنواره کشوری کودک و مصرف منطقی دارو در تیر ماه امسال در شیراز میباشد . در آبان ماه سال ۸۷ همزمان با هفته کتاب  و کتاب خوانی با توزیع کتابهای منتشر شده توسط وزارت بهداشت در برخی مدارس استانها تحت عنوان کتابخانه دنیای دارو از بچه ها خواسته شد که در ارتباط با موضوعات این کتابها آثار خود را در قالب شعر ، داستان ، مقاله ، تئاتر و ... ارسال کنند تا آثار برگزیده استانی به این جشنواره ارسال گردد.

چند روز پیش که آثار بچه ها رو برای داوری آورده بودند با طرخ های بسیار جالبی مواجه شدم . برای نمونه یکی از نقاشی ها رو که یکی از بچه های کلاس ۵ ابتدایی کشیده و به نظر من بسیار خلاقانه طراحی شده است رو میگذارم :

مشاهده سایز اصلی نقاشی

ان شالله در فرصت مناسب بقیه نقاشی ها رو هم اسکن می کنم و برایتان میگذارم . تا ببینید که دنیای داروسازی و دارو از نگاه کودکان دبستانی که در آینده احتمالا داروسازان نسل فردا خواهند بود چگونه است .

 



برای مشاهده سایر نقاشی ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ضمنا این هم آدرس سایت جشنواره :

نخستين جشنواره كشوري كودك ومصرف منطقي دارو



ادامه مطلب...


دوشنبه هفدهم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیز.

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .

اونقدر که از تموم شدن تعطیلات خوشحال هستم از اومدن عید نبودم. روز اول بعد از تحویل سال نو که مخابرات طفلک ترکید از بس این جماعت ذوق زده برای هم اس ام اس یا پیامکچه عیدی فرستاده بودن. تا ۲-۳ روز برام اس ام اس میآمد که پیشاپیش سال نو شما مبارک .  فکر کنم به هیچ کدوم از اونها جواب ندادم . با هر کس هم که خیلی تعارف داشتم بهش زنگ میزدم و تبریک میگفتم . فکر کنم دچار اس ام اس فوبیا شده باشم .

یادمه بچه که بودم مثلا ۲۰ سال پیش وقتی هرجا میرفتم بهم عیدی میدادن، اونها رو جمع میکردم تا آخر عید بشمارم ببینم چقدر شده ؟ بعدش هم برم فیلم آتاری و میکرو و ... بگیرم ( نمیدونم آتاری رو یادتون هست یا نه ولی از ۵ - ۶ سالگی من عاشق آتاری بازی مخصوصا اون هواپیما بودم ، هنوز هم آتاری خودمو دارم . یادمه سال ۶۵ در حدود ۱۰۰۰۰ تومان دادم آتاری خریدم . اگه اون موقع با این پول ۱۰ سانتیمتر زمین خریده بودم که الان کلی مایه دار شده بودم ؟!! دیگه صبح و شب و نصفه شبمون شده بود بازی . طفلک تلویزیون خونه داغ میکرد. ) خلاصه این جریان عیدی دادن به بنده تمومی نداشت تا اینکه مثلا سنی از ما گذشت . واقعا دستشون درد نکنه ولی زشته وقتی میری یک جایی عیدی برات دشت میارن . بابا دیگه من خودم به بچه های برادرم عیدی میدم هلو . اونوقت هر جا میری : 

بفرمائید قابل نداره دشت سال نو .... ریال (یا تومن . چه فرقی داره؟)

ولی تو این همه دشت سال نو که گرفتم یکیش خیلی حال داد . اون هم معلومه دیگه عیدی مامانه . آخه کمتر ار تراول نمیده . وجدانن دمش گرم . ( البته این قضیه فقط در مورد بچه های خودش صدق میکنه حالا از فردا کامنت خصوصی نذارید دکتر آدرس خونتونو بده بیایم عیدیتون . قدم همه شما به روی چشم ولی تا اطلاع ثانوی ما خونه نیستیم . حداقل تا عید سال بعد)

بعد ار اینکه ساعتهای محترم رو یک ساعت تخریب کردن و جلو بردن ، ساعت ۸ صبح دیدم در میزنن . ( بعدا فهمیدم که همسایه عزیزمون بوده) من هم که خواب بودم تخت گرفتم خوابیدم و در رو باز نکردم .  آخه مگه کله پاچه فروشی یا حلیم فروشیه ؟ مگه نذری میدن که شب پشت در خونه آدم جا میندازید ؟ بابا مسلمونها بگیرید بخوابید بذارین یک روز تعطیلی هم به چشم ما بیاد . گرهام بل کلی زد تو سرش تا تلفن رو کشف کرد تا آدمهای بیکاری مثل این عزیز زنگ بزنن ببینن طرف خونه هست یا نه ؟ اصلا خوابه؟ بیداره ؟ آمادگی داره مهمون بپذیره یا نه؟ بعضی ها که روشون واقعا زیاده . یک روز خونه مادبزرگم بودم تازه از سفر آمده بودیم و همگی حسابی خسته بودیم. برای شام هم دعوت داشتیم خانه عمو کوچیکه . تلفن زنگ زد و یکی از اقوام نسلهای گذشته ( اگه از لحاظ ژنتیکی هم برسی میکردید متوجه میشدید که تو ۱ الی ۲ کروموزوم قرابت فامیلی داریم) یاد ما کرده بود. هرچی مادربزرگم میگفت که ما داریم میریم مهمونی الان هم از سفر آمدیم و آمادگی نداریم مگه طرف به خرجش میرفت: ۱۰ دقیقه میایم ! نه اصلا ۵ دقیقه ! نمیشه؟ خوب ۲ دقیقه دم در ببینیمتون و بریم ؟!!!  

از خاطرات با حال عید هم این بود که با یکی از دوستان رفتیم یک رستوران سنتی تو س....... موسیقی زنده با صدای دلخراش و گوشنواز استاد ایکس طنین انداز بود . صدای باد و بارون ( همون شبی که چند جا سیل آمد) و جوی آب و ..... خلاصه تا آخرین لحظات که کلی خوش گذشت . ولی جای شما خالی وقتی صورت حساب رو آوردن. پول شام و انعام و بنده را فراموش نکنید( جهت اطلاعات بیشتر به پست ناهار مراجعه کنید) یک طرف جمله آخر صورت حساب هم یک طرف.

ورودیه موسیقی برای هر نفر ۳۵۰۰ تومان

از ایجا بود که به ذهنم رسید که امسال که قراره تعرفه داروخانه ها رو دولت تعیین کنه و اوضاع خراب میشه . بیام و تو داروخانه از گروه های ژانگولر استفاده کنم . بیماران تا داروهاشون بخواد آماده بشه یک تفریحی هم میکنن و به ازاء هر نفر یک ورودیه ژانگولری هم میگیریم . تازه هم ثواب داره هم مردم راضی از داروخونه میرن بیرون. تازه میشه شهر بازی کودکان و سالن آرایش و واکسی هم زد . به این میگن درآمد ناخالص. چون از خلوص داروسازی به دست نمیآد . دوستان عزیز هم ناراحت نشن و من رو متهم نکنن که با حرفه مقدس داروسازی چرا ایجور شوخی کردی؟ این طنز تلخ را به شیرینی تعرفه های جدید که متعاقبا اعلام میشود حتما خواهید بخشید. یک زمانی من جدی مینوشتم و کلی هم حرص و جوش میخوردم . دیدم بقیه به شوخی میگیرن . حالا من شوخی مینویسم تا بقیه دوست داشتن جدی بگیرن . دوست هم نداشتن بی خیال . با هم لحظاتی میخندیم و خوشیم .

وای خدا کاش یک روزی مسعود شصت چی داروساز بشه !!!



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ