تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

دکتر کیارش آرامش ( متخصص پزشکی اجتماعی و استادیار مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی ) از پزشکان صاحب ذوق و قلم میباشند که من همیشه مطالب جذابی رو که در ستون اخلاق پزشکی هفته نامه سپید مینویسند با علاقه می خونم.

نوشته زیر نقل قولی از ایشان است که در ستون اخلاق پزشکی هفته نامه سپید مورخ ۲۳/۳/۸۸ به چاپ رسیده است. مطلب بسیار پر محتوایی است که شاید تلنگری باشد بر برخی از ما که یک سری تعهد ها را به فراموشی سپرده ایم. باشد که به یاد آریم .

 فقط حساب دستت باشد !

در یک دشت بزرگ و بی انتها ، بازار شلوغ و پر غوغایی بر پا شده است. وسط دشت ، تپه ای است. من نفس نفس زنان دارم از تپه بالا می روم. بالای تپه معبدی است . در معبد را باز میکنم. داخل معبد متروک ، بوی کهنگی می آید. روی دیوارها شمایل هایی آویزان است که رویشان را غباری ضخیم پوشانیده است. شمایل ها را یکی یکی برمی دارم و با سر آستینم غبارشان را پاک میکنم. تصاویر چه آشنایند ! اولی دکتر شیخ است ، دومی آلبرت شوایتزر ، سومی پچ آدامز ... صدای نیایشی را از پشت سر می شنوم. برمی گردم. نوجوانی دارد نیایش میکند. حوب نگاه میکنم. خودم هستم ! خودم وقتی که نوجوان بودم ! ... حالا بیرون معبد ایستاده ام . دارم از تپه پایین می آیم.هر چه به بازار نزدیک می شوم ، همهمه بیشتر می شود.بازار عجیبی است . همه روپوش سپید بر تن دارند. همه سال های عمر خود را به صورت سکه درآورده اند و دارند خرید می کنند. بعضی ها تخصص میخرند. فروشنده وعده میدهد که اگر فلان رشته را بخرید، دیگر نانتان در روغن است. بعضی ها "تقرب" میخرند ، با این وعده که با آن میتوان به بورس رسید یا پست یا حداقل سهام فلان بیمارستان. بعضی ها غیر از عمر ، شرافت و صداقت شان را هم می فروشند.به جایش نگاه خیره ای را می خرند که حقیرانه میگوید: " فلانی عجب ویلایی دارد یا عجب ماشینی یا عجب پستی... " به پشت سر نگاه می کنم. خورشید در پشت معبد متروک در حال غروب است . با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم.ساعت ۵ صبح است. اولین فکری که به سراغم می آید این است که حقوق اسفندم هنوز پرداخت نشده است. با خودم می گویم فردا از حسابداری پیگیری می کنم. سرم را دوباره روی بالش می گذارم . لحظه ای به یاد نوجوانی می افتم که در معبد دیدم. راستی او می دانست که دغدغه سحرگاه من در آستانه ۴۰ سالگی این خواهد بود؟ با افسوس دوباره به خواب می روم.این بار در میان جنگلی هستم، در آفریقا. نزدیکی های سحر است. ساختمانی چوبی در میان جنگل است ، وای ! این بیمارستان دکتر شوایتزر است در دل جنگل های آفریقا. باورم نمی شود که قهرمان بزرگ دوران نوجوانی ام را دارم می بینم. همان پزشک بزرگ و انسان دوستی که زندگی مرفه در بهترین جای اروپا را رها كرد و مثل قطره اي شد از رحمت بي منتهاي  خداوند در دل اقيانوس تيره رنج و بيماري در آفريقاي سياه. همان شمايل معبد متروك ... نزديك تر مي شوم . پشت پنجره چراغي روشن است . باز هم چندمين شبي است كه دكتر شوايتزر تا سحر بر بالين كودكي بيمار بيدار مانده است .

 راستي دكتر شوايتزر، تو در بازار چه خريدي؟ مگر مست بودي كه رنج و بيدار خوابي را خريدي؟ مگر حساب دستت نبود؟

او مرا نگاه مي كند. با نگاه نافذش از خواب بيدار مي شوم... بايد سراغ حسابداري را بگيرم ...

يك جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد

اين چند هزارمين شب بيداري است؟

اي عشق فقط حساب دستت باشد! 



جمعه بیست و دوم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

در ویکی پدیا کارناوال بدین صورت تعریف شده است :

کارناوال یا کارنوال، یک جشن یا به عبارتی رژه همگانی در خیابان است که همراه با آن عنصرهایی از سیرک‌بازی و رقص‌های خیابانی آمیزه شده‌است. کارنوال بیشتر متعلق به فرهنگ رومی-کاتولیک است و کمتر عنصرهای پروتستانی را در خود جا دارد. با این وجود، این جشن در بیشتر جهان غرب جای محکم خود را پیدا کرده‌است.

مهمترین مکان هایی که کارناوال های معروفی دارن عبارتند از:

سیدنی در استرالیا

ریودوژانیرو و سائوپائولو در برزیل

سان‌دیه‌گو در کوبا

نیس در فرانسه

کلن، دوسلدورف و ماینز در آلمان

ونیز در ایتالیا و...

و اما بحث اصلی :

گاهی اوقات با دوستانم در این مورد بحث میکنم که در ایران هم مراسم مشابهی داریم که به نوعی میتونه یک کارناوال باشه ولی با این تفاوت که عمدتا در این کارناوال ها خبری از شادی نیست . مهمترین گردهمایی که در ایران به طور سالانه اتفاق میافته در ایام اول محرم صورت میگیره . همه مردم به خیابانها میان و به نوعی به تخلیه روانی خودشون می پردازن . در این ۱۰ روز مردم در جلوی امام زاده ها و مکان های اصلی شهرها جمع میشن و تا پاسی از شب به تماشای هیئت ها و دسته های عزاداری می پردازن . در این میان اقوام و دوستان معمولا دور هم جمع میشن و گپ و گفتگوی صمیمانه و شادی دارن که ذاتا با ماهیت این ایام تناسبی نداره . کلا وجود این گردهمایی ها به یک نیاز در جامعه ما تبدیل شده است مخصوصا برای جوانها . در سایر کشورها شاهد کارناوال های سالیانه هستیم و تمام مردم در این کارناوال های شادی شرکت میکنن و خودشون رو تخلیه میکنن . در ایران به دلیل اینکه چیزی به نام کارناوال شادی نداریم و نهایت امر ختم میشه به چند جشن ملی و مذهبی که اون هم خلاصه میشه به چند برنامه شاد و فیلم سینمایی از صدا و سیما ،بنابراین مردم منتظر میمونن تا یک فرصت مناسب پیش بیاد و خودشون به صورت خودجوش یک کارناوال راه بندازن . بارزترین نمونه این فرصت ها زمانی پیش میاد که تیم ملی فوتبال ایران بعد از هر چند سال یک بار به جام جهانی صعود میکنه ، در این زمان مردم منتظر فرصت، مخصوصا جوانها به خیابونها ریخته و به شادمانی و رقص و پایکوبی می پردازن. این مساله تا اونجایی که یادم میاد از بازی ایران و استرالیا شروع شد و در بازی ایران و آمریکا به اوج خودش رسید . در این بین تا جای ممکن پلیس کاری نداره ولی در مقابل بعضی ها که به آشوب گری مشغول میشن به شدت عکس العمل نشون میده.

نکته جالب بحث مربوط میشه به کارناوال های انتخاباتی امسال که تا کنون در ایران بی سابقه بوده . چندین شب پیاپی جوانها به بهانه حمایت از کاندیدای مورد علاقه خودشون بدون هیچ محدودیتی به شادی و رقص و پایکوبی پرداختن. اکثر مواقع تا نیمه های شب و حتی تا صبح (شب آخر مخصوصا) تو خیابونها بودن و تلافی این چند ساله رو درآوردن و چون میدونستن که دیگه این فرصت براشون در آینده ای نزدیک پیش نمیآد حسابی از فرصت استفاده کردن . این دقیقا همون چیزی است که جوانها بهش احتاج دارن = کارناوال شادی . نکته جالب توجه واکنش پلیس به این اجتماعات و کارناوال ها بود که با یک سیاست مدبّرانه حضوری آرام و آگاهانه داشت و همه امور را زیر نظر داشت و برخوردی ناشایست نکرد. مردم هم نشان دادن که فهم و درک آنها آنقدر بالا هست که با وجود اینکه ۲ گروه مختلف رو بروی هم صف آرایی کرده بودن ولی کوچکترین مشکلی پیش نیامد . رقص ، شادی ، پایکوبی ، طرفداری از نامزد مورد علاقه ولی در آرامش. قبول دارم که در بعضی مناطق درگیری مختصری هم داشتیم ولی با توجه به جامعه آماری بزرگی به وسعت ایران اسلامی عزیز میتوان از انها چشم پوشی کرد.

 امیدوارم رئیس جمهور آینده کشور که زمام امور را در دست میگیرد صرف نظر از اینکه چه شخصی باشه ، این فضای پشت سر گذاشته شده رو به یاد داشته باشه و زمینه ای رو برای بوجود آوردن کارناوال های شادی در بین مردم فراهم کنه که همانند این روزها جوانان با آزادی بیشتر به شادی بپردازن. این یک نیاز مهم برای جوان های پر شور و پر انرژی ایران است که در محیطی سالم و پاک و در فضایی آرام و تحت کنترل و بدون دخالت نیروهای مداخله گر ! به تخلیه درونی خود بپردازن . مساله ای که اگر مورد توجه قرار بگیره میتونه جلوی خیلی از فساد های نهان موجود در اجتماع رو بگیره .  



پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 جای همه شما خالی چند روزی با یکی از دوستان قدیمی سفر بودم ( البته به چند نفر دیگه هم گفتیم که بیان ولی برنامه هیچ کدوم جور نشد ) و برای اولین بار تو این ۱۰ سال اخیر به مدت ۴ روز متوالی نرفتم طرف کامپیوتر و اینترنت و یه جورایی در آرامش کامل بودم . حیف که این موبایل لعنتی نمیذاشت . دفعه بعد که برم مسافرت تفریحی حتما موبایلم رو خاموش میکنم که دست هیچ کسی بهم نرسه . اصلا میرم یک جایی که نه اینترنت باشه نه موبایل آنتن بده و نه تلویزیون داشته باشه . نمیدونید که چه آرامشی دارید وقتی از سر و صدای شهر و دود و دم و مزاحمت های دیگران دور باشی و مهم تر از همه دور بودن از داروخانه که جای بسی شکر دارد.

امروز که پیام های وبلاگ رو میخوندم دیدم که بچه های ورودی ۸۲ داروسازی اهواز هم به مدیریت مریم خانم وبلاگ راه اندازی کردن . به این عزیزان پیوستن به جمع داروسازان وبلاگ نویس رو تبریک میگم و امیدوارم موفق باشن . این هم آدرس این دوستان . حتما بهشون سر بزنید:

وبلاگ دانشجویان ورودی 82 داروسازی اهواز



پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

اول تصمیم نداشتم این مطلب رو بنویسم ولی به طور اتفاقی با وبلاگ بچه های ورودی ۸۷ و ۸۵ داروسازی اهواز برخورد کردم . یادم آمد که ۱۰ سال پیش بود که روز ۱۴تیر ماه رفیتم سر جلسه کنکور ( روز تولد دکتر محراب ) امیدوارم اشتباه نگفته باشم . و چه راحت ۱۰ سال گذشت . با تمام خوبیها و بدیهایش . با تمام لحظات زیبا و به یادماندنی  و لحظات تلخش . با تمام قهر و آشتی های بچه گانه و با تمام ۳۶۵۰ روزش ( لطفا ایراد بنی اسرائیلی نگیرید چون من سالهای کبیسه رو حساب نکردم)

خلاصه کردن ۱۰ سال در یک پست بسیار سخت و ناشدنی است ولی سعی میکنم خیلی کوتاه از این ۱۰ سال یاد کنم . چون وقت نميكنم همه اون رو يكجا بگم تو چند تا پست گذري ميكنم بر اين سالها.

برمیگردم به سال ۷۸ :                

موقع انتخاب رشته گزینه های مورد نظر اونهایی بود که نیمه دوم کلاسهاشون شروع میشد تا ۶ ماه اول رو استراحت کنم . خدا خواست و اهواز قبول شدم . هنوز اون عکس العملی رو که وقتی شنیدم داروسازی قبول شدم و پریدم هوا یادم نرفته . شفاف شفاف یادم میاد. مثل خیلی دیگه از لحظات این ۱۰ سال . بماند با چه بدبختی بلیط قطار برای اهواز گیر آوردم تا برای ثبت نام بیام اهواز. نميدونم تاحالا اهواز رفتيد يا نه وقتي با قطار ميري دم صبح كه هوا روشن ميشه تنها چيزي كه ميبيني دشت صاف و بيابونه شديدا دلت ميگيره . وقتي هم وارد اهواز ميشي و از كنار خانه هاي سبك جنوب كيان آباد رد ميشي ديگه كلا روحيت تعطيل ميشه . اين دقيقا همون حس و حال روز اولي بود كه من وارد اهواز شدم .تازه به اون گرما و شرجي هواي شهريور ماه رو هم اضافه كنيد. ساعت۶.۳۰ صبح درب اصلي ساختمون مركزي دانشگاه بودم . هيچ كس نبود و پرسنل داشتن كم كم پيداشون ميشد. ميري طبقه سوم قسمت آموزش براي ثبت نام . این راهنمایی نگهبان ورودی ساختمون مرکزی به تمام جدید الورود ها بود.  اونجا بود كه براي اولين بار با خانم كيانپور آشنا شدم . مسئول ثبت نام دانشجوها بود . خيلي كمكم كرد تا بتونم كارهاي انتقاليم رو درست كنم و برم تهران يا اصفهان ولي نشد ديگه. بالاخره ميگن خاك خوزستان دامن گيره . دامن ما رو هم بدجوري ۶ سال گرفت . خدا رو شكر كه ول كرد. همون روز گفتن كه اصلا اسم شما جزء قبول شده ها نيست . چه حالی شدیم ما . يعني چه ؟ بعد از تماس با تهران بعد از چند ساعت معطلي گفتن كه نه درسته شما اينجا قبول شديد. اشتباه شده بود . بعد از پر كردن يك سري فرم و مدارك پاست دادن دانشكده داروسازي . كلبه آمال خيلي از جوونها . تو آموزش با اولين دانشجوي سال بالايي كه آشنا شدم دكتر سلطاني بود . از بچه هاي ۷۶ . اون زمان چهره شناخته شده دانشكده بود. نميدونم شايد همون باعث شد كه روحيه شيطنت من هم گل كنه . گرچه تو دانشكده كلا بچه آرومي بودم ولي اگه پا ميداد شيطوني هم ميكرديم ول در مقايسه با بچه هاي ۷۴ و ۷۶ و برخي از ۷۷ ها ما بچه هاي آروم تري بوديم . هيچ وقت اون اعتراض بچه هاي ۷۷ رو يادم نميره كه در اعتراض به يك مساله چند نفر از اونها متحدالشكل سرهاشون رو از ته تراشيده بودن.

بعد از ثبت نام گفتن بريد و بهمن ماه تماس بگيرد تا بگيم كي براي انتخاب رشته و شروع كلاسها بياييد...

تو اين مدت ۶ ماه حسابي استراحت كردم . يك بار هم آمدم اهواز تا دنبال يك خونه خوب بگردم و در نهايت يك خونه مناسب پيدا كردم . خانه اي تيپيك جنوبي با اون فرمت مخصوص . طبقه دوم . چيزي كه برام عذاب آور بود آب اهواز بود . بار اول كه از آب اهواز خوردم حالم داشت به هم ميخورد. تلخ و شور بود و جالب تر : براي اينكه به طبقه دوم يك ساخنمون ۲ طبقه  آب بخواد برسه بايد پمپ آب ميذاشتيم. وگر نه ار آب خبري نبود. تو شهر خودمون وقتي يك خونه اجاره ميكني امكانات اوليه رو هم بهت ميدن مثل كولر - موكت كف - آبگرم كن و .... ولي تو اهواز از اين خبرها نبود و مصيبت بود خريدن اين لوازم .

تا يادم نرفته بگم كه بچه هاي ورودي ۷۸ ترم اول خوابگاه كوت عبدالله بودن كه دست كمي از زندان گوانتانامو در زمان خودش نداشت .

با همه دردسرهاي خاص خودش از بهمن ۷۸ درس و كلاس شروع شد . هنوز هم برنامه كلاسها رو دارم .

ترم اول با خاطره خوب زبان (آقاي افشار كه حتما تمام دوستان ايشون رو يادشونه ) و رياضيات پایه  ليتهولد و ادبيات فارسي ( یادم استاد ادبیات فارسی لهجه بسیار شیرین اصفهانی داشت) و شیمی عمومی خانم مهندس مصطوفی ( که بعدا موفق به کسب دکتری شدن ) و در نهايت زیست شناسي  خانم دكتر خالو به اتمام رسيد . درست یادم نمیاد درس آزمایشگاه شیمی با مهندس مصطوفی بود یا مهندس رضازاده ( اتفاقا چند وقت پیش که اهواز بودم در یک  مراسمی پسر مهندس رو دیدم . من که نشناختم ولی دوستان معرفیش کردن . فتوکپی پدر گرامی.)   

دکتر خالو بسیار استاد متین و باشخصیتی بود و بسیار مقید زمان و به قول معروف on time . يادمه با دانشجوهاش كه ميخواست قرار بذاره مثلا ميگفت ساعت 50/10 يا 20/11 بيان . ميگفت چرا ما براي اين لحظات ارزش قائل نيستيم . چرا بايد هميشه سر ساعت 11 يا 11.30 قرار بذاريم و بقيه دقايق رو به حساب نياريم . يك نصيحت ديگه هم كه ميكردند اين بود كه محيط دانشگاه بهترين مكان براي شناخت يكديگر و در نهايت تصميم گيري براي ازدواج است . در اين محيط با توجه به سالهايي كه در كنار هم هستيد ميتونيد به شناخت خوبي از هم برسيد و براي ازدواج عاقلانه تصميم بگيريد. حقيقتا كه ايشان راست ميگفتند و خيلي از دوستان ما به اين نصيحت گوش كردن ولي چند نفري هم ظاهرا اون روز سر كلاس نبودن و تا آخر دوره هم كاري نكردن .

اولين كلاسي كه تشكيل شد آزمايشگاه شيمي بود و سنتز آسپرين . به نوعي در باغ سبز نشون دادن چون اولين و آخرين سنتزي بود كه در دوران دانشجويي انجام داديم . بعد از تهيه آسپرين بود كه احساس داروساز بودن در ما متبلور شد . مثل تبلور آسپرين .... راستي مگه آسپرين هم متبلوره ؟ 

آخرين امتحان هم كه داديم امتحان رياضي بود كه در سالن كنفرانس كنار كتابخانه دانشكده داروسازي برگزار شد. اون زمان هنوز دانشكده پرستاري جدا نشده بود و اونها طبقه سوم دانشكده داروسازي بودن . بعد هم كه همه بچه ها رفتن سراغ خونه و زندگي خودشون و شماره تلفن اهوازي ها رو گرفتيم تا بعد از اعلام نتايج امتحانات ما رو خبر كنن.  

ادامه دارد....



دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

اولین کنگره بین المللی پزشکی قانونی ایران تاریخ 4 الی 6 خرداد 1388

با همکاری سازمان پزشکی قانونی و دانشگاه علوم پزشکی تهران

13 امتیازبازآموزی برای داروسازان ، کلیه متخصصین و پزشکان عمومی ، دندانپزشکان و علوم آزمایشگاهی و 8 امتیاز بازآموزی برای پرستاران و ماماها

ثبت نام از طریق سایت  http://NCFM.tums.ac.ir

لینک ثبت نام

آدرس دبیرخانه : تهران . انتهای بلوار کشاورز . بیمارستان امام خمینی .

تلفکس : 66916940-66916943

مکان برگزاری کنگره : تهران . بیمارستان امام خمینی . تالار امام

 



یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

چند وقت پیش اخبار هتلی را نشان میداد که افراد ناراحت و عصابی میرفتن اونجا و با هر چیزی که دم دستشون بود میزدن و تمام وسایل اتاق رو می شکستن . یا بعد از خوردن ناهار و شام کلیه ظرف ها رو خورد میکردن . اینجوری از نظر روانی آرامش پیدا میکرن و به زندگی آروم خودشون برمی گشتن.

نمیدونم این چه فرهنگی است که تو مردم ما جا افتاده،هر کس میآد داروخونه هزار تا کار داره که همون موقع یادش می آد . و همه هم ما شالله عجله دارن . یکی بچشو گذاشته رو گاز ، یک بچه رو گذاشته تو حموم اون یکی پشت در و .... در این شرایط آستانه تحریکشون هم حسابی پایینه. مثلا اگه با همکارت حین کار کردن حرف هم بزنی و بخندی چند نفر مثل شمر بهت نگاه معنی دار میکنن. خیلی از افراد جامعه هم با هرکی دعوا میکنن میآن داروخونه تا خودشون رو خالی کنن . مثل مورد امروز ما :

یک آقایی آمد داروخونه و یک شربت گرفت .

چقدر شد؟

۷۰۰ تومان.

چه خبره جاهای دیگه میدن ۶۵۰ . تازه رو شیشه اون زده ۶۰۰ ( نمیدونم این ۵۰ تومان چه نقش مهمی در زندگی این افراد بازی میکنه . در حالیکه نون خالی هم بهت با ۵۰ تومان نمیدن)

آقا قیمت ها تغییر کرده . اصلا فاکتورشو میخوایی ببینی؟

نه شما گرون فروشید .

آره ما گرون فروشیم برو از اونجا که میگی میده ۶۵۰ بخر .

این آقای محترم هم هنگام خروج از داروخونه که دیگه بهونه ای نداره این اقدام جالب رو میکنه:

چطونه چپ چپ نگاه میکنین . بیام حالتونو بگیرم . دیگه از اینجای کار قضیه فیلم هندی میشه. همکارای ما که دنبال بهونه و منتظر ، این بابا هم که شر خر .

هاااااااااااااااااااااااای نفس کش  و از این صحبتها

.د .. ... ..ج. ... .... ..ت.. ... ... .. .. .و .. پ .. .ی .. ..

( این قسمت به دلیل مسائل فرهنگی سانسور شد )

در تمام داروخانه ها این جور مسائل فراوان مشاهده میشود . نمیدونم که با این مردم چه باید کرد؟ اگه شما فهمیدید به من هم بگید.

میشه مثل اون هتله یک بخش بذاریم هر کی آمد و از جایی دق و دلی داشت بیاد چند تا شیشه شربت بشکنه و تخلیه روانی بشه و بره بیرون . به خدا ثواب هم داره.



چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزيزم

۲ تا كتاب براي دانلود ميذارم . اميدوارم براتون مفيد باشه.

FASTtrack Pharmaceutics - Dosage Form and Design

This is a revision guide for students giving bullet points of basic information on pharmaceutics - dosage form and design. "FASTtrack" is a new series of indispensable study guides created especially for undergraduate pharmacy students.The content of each title focuses on what pharmacy students really need to know in order to pass exams, providing concise, bulleted information, key points, tips and an all-important self-assessment section which includes MCQs, case studies, sample essay questions and worked examples.This title follows on from the "FASTtrack: Physical Pharmacy" book by David Attwood and Alexander T Florence covering information on the formulation, what components are used and the dosage form. In addition, this title will complement "FASTtrack: Pharmaceutics - Delivery and Taregting" by Yvonne Perrie and Thomas Rades. The "FASTtrack" series provides the ultimate lecture notes and is a must-have for all pharmacy undergraduate students wanting to revise and test themselves for forthcoming exams. A FASTtrack website includes MCQs, sample online content and much more.
 

DOWNLOAD

size: 2.7 MB


 Dictionary of Medical Acronyms & Abbreviations

DOWNLOAD

size: 2.31 MB



سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام خدمت دوستان عزيزم

نميدونم بچه كدوم شهر اين سرزمين پهناور هستيد ؟ نميدونم تا حالا اين اصطلاح رو شنيديد يا نه ؟ اصولا اگه بچه تهرون باشيد و به جاي اينكه بگيد « بلدم »  ميگيد : « بَلتَم » حتما اصطلاح شوخي شهرستاني رو هم بلتيد ، ببخشيد بلديد.

اصولا به هر شوخي كه واقعا با اصول اخلاقي و انساني مغايرت كامل داشته باشه و دور از مرام جوانمردي باشه به اين نام خونده ميشه. هر چي هم اين شوخي عوارض جانبي بيشتري داشته باشه خلوص شهرستاني بودن اون بيشتره. شما ميتونيد مثالهايي از اين قضيه رو به شرح ذيل تعلّم كنيد:

 ريختن .... در چاي يك بنده خدا . ( بسته به نوع انديكاسيون مورد نظر ماده اي كه تو چايي ميريزيم فرق ميكنه)

 پر كردن بخشي از سيگار يك بنده خدا با سر كبريت . ( اين كار نياز به آموزش داره و توصيه ميكنم كه خودسرانه اين كار رو نكنيد. )

 تعويض علامت شير آب سرد و گرم در .....

 ريختن شامپو در نوشابه زرد بچه ها .... ( باور كنيد اين كار رو يكي از دوستان 78 تو خوابگاه شهدا كرده بود . نميگم كي بود . ولي اكثر دوستان خوب ميشناسنش)  ضمنا اين يكي از شگردهاي گرفتن موش يخچال تو خوابگاهها بود.

 يكي ديگه از اين شوخي ها تو دوران دانشجويي تغيير تاريخ امتحانات ميان ترم و عدم اطلاع رساني به گروه رقيب بود . ( گروه رقيب حتما دخترهاي ورودي هستن ديگه ) من كه يادم نميآد اين كار رو كرده باشيم يا نه ؟ همكلاسي هامون رو نميدونم.

 يادمه سال اول دانشگاه درس رياضي داشتيم . كتابي كه معرفي كرده بودن رياضيات ليتهولد بود . بعد از كلاس با بچه ها رفته بوديم كتابخونه و يكي از دوستامون كه اسم كتاب رو فراموش كرده بود از يكي از سال بالاي ها پرسيد براي رياضي چه كتابي رو بگيرم ؟ اون جوانمرد هم در كمال خونسردي گفت برو كتاب رياضيات گايتون رو بگير و بخون . دوستمون وقتي اين رو به مسئول كتابخونه ( فكر كنم آقاي سبزي خدا بيامرز بود) گفت با خنده كل بچه ها مواجه شد و حسابي سوژه خنده شد . اين هم نوعي شوخي شهرستاني البته از نوع ملايمش .

يكي از همين شوخي ها رو  نسخه پيچ داروخونه برام تعريف كرد كه دوستش محتويات كرم موبر رو با كرم مو عوض ميكنه و به يكي از دوستاش ميدن ، اون بيچاره هم با زدن كرم به سرش بسي بلاها بر سرش آمده و چند وقتي درگير درمان سر و موهاي نازنين بر باد رفته اش شده بوده.


ديروز عصر باز هم مثل بقيه روزها يك عصر كسل كننده تو داروخونه داشتيم . نسخه هاي تكراري و بقيه چيزهايي كه خودتون بهتر ميدونيد . بعضي وقتها اصلا حال و حوصله نداري ، حسابي خسته اي و تازه بايد با مردم هم سر و كله بزني . چند نفر هم كه پيدا بشن برن تو سيستم عصبيت ديگه overdose ميكني. ولي در اين ميان اتفاقاتي مي افته كه قضيه كاملا برعكس ميشه . يك اتفاق يا يك حرف يكي از مشتري ها آن چنان ميخندونت كه همه خستگي اون روز از تنت بيرون ميره . ديروز يك پسر 10 – 12 ساله آمد داروخونه و تو اون اوضاع پرسيد آقا شامپو براي تقويت مو ميخوام ؟ گفتم چي ميخوايي؟ گفت : دوستام گفتن شامپو واجبينه صحت بگير براي موهات خوبه . ( داشتم ميتركيدم از خنده هر جوري بود خودمو كنترل كردم ) گفتم اوني كه ميخوايي شامپو ويتامينه است . اگه اوني كه گفتي رو بزني به سرت خيلي موهات رشد ميكنه اونوقت برات ضرر داره. ولي بعد از اون تا آخر شب سوژه خنده بچه هاي داروخونه بود. اين هم يك نوع شوخي شهرستاني باحال بود كه باعث شد من اين پست رو بنويسم.

 خواهشن شما با دوستانتون از اين كارها نكنيد .  

 



چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان گرامی

شما جزء آن دسته از اهالی نت هستید که مدام در حال دانلود فایل از رپیدشیر و مگاآپلود و... هستید؟

در دانلودهای پیاپی دچار مشکلات زیادی می شوید؟

 مثلا در رپیدشیر محدودیت دانلود دارید و یا در مگاآپلود باید ۴۵ ثانیه صبر کنید تا فایل آماده شود برای دانلود ؟

وارد کردن کد و ... بماند .

سایت رپدباز RAPIDBAZ يك سايت كاملا ايراني است كه به شما اجازه در اختيار داشتن سیستم مدیریت دانلود از سایتهای رپیدشر، مگاآپلود. فایل فکتوری و ... را ميدهد. بدون كمترين مشكل و محدوديت . استفاده از اون رو به تمام دوستان پيشنهاد ميكنم.

 براي ورود به سايت :

 سایت رپدباز RAPIDBAZ

با تشكر از دكتر نويد اخوت پور



جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیزم

تا حالا شده پستی رو بنویسید و کلی وقت صرف کنید و بعد از تمام شدنش یک دفعه تمام نیروهای منفی موجود به کمک شما بیان و نتونید اون رو ثبت کنید ؟ همه چیز پاک میشه . اگه اینطوری نشدید بهتون میگم چه حسی داره :

حس آدمی که از بلندی سقوط کرده و باید دوباره بلند شه و تا اون بلندی بالا بره. شاید هم حس آدمی که احساس میکنه باید از صفر شروع کنه.

چند دقیقه پیش یک پست نوشتم با عنوان خواستگاری که بعد از تموم شدنش بلاگفا یاری نکرد و مطلبی ثبت نشد و تمام نوشته هایم پرید . عیب نداره دوباره می نویسم . اما با عنوان خوستگاری ۲

قبل از هر چیز باید بگم : مگه فیلم هندیه که بیام و تو وبلاگم از یک نفر خواستگاری کنم . تازه اگه هم بخوام یک روزی این کار رو بکنم باید دید اصلا طرف اهل نت و وبلاگ هست ؟ که اگر نباشد باید متوسل به راه های دیگر شد . مثل نواختن گیتار در محدوده میدان دید آیفون تصویری آپارتمان آن بنده خدا و .... ( یادش بخیر قدیما خونه ها هم بزرگتر بودن و هم اینکه چند تا پنجره تو خیابون داشتن. ولی الان معلوم نیست با این آپارتمانهای چندین واحده برای کدومشون مینوازی. خدا نکنه این بین سوء تفاهمی هم  پیش بیاد که کلا گیتار تو سرت خورد میشه )

و اما اصل ماجرا :

چند روز پیش یکی از دوستانم را دیدم . او جریان خواستگاری رفتنش را برام تعریف کرد که من هم به دلیل اینکه حافظ اسرار ایشان هستم به اصرار ، از ذکر نام این بنده خدا صرف نظر میکنم.

نمیدونم شما که این مطلب رو می خونید ازدواج کردید یا نه ؟ ولی حتما تا حالا یا براتون خواستگار آمده یا رفتید خواستگاری. ( البته طبق اخبار مستند واصله این روزها دختر خانم ها هم از شازده پسرا رسما و اسما خواستگاری می نمایند - لطفا فمنیست ها این تیکه رو نخونن) تو مراسم خواستگاری همیشه اوضاع اون جوری که باید، پیش نمیره و گاهی سوتی هایی رد و بدل میشه که باعث افزایش شیرینی ماجرا میشه.

ابوی دوست ما آدم رک و باحالیه و باعث سوتی این خواستگاری . توجه شما رو به شنیدن ماجرا از زبان دوستم دعوت میکنم:

بعد از اینکه وارد خانه عروس خانم شدیم همه آمدن و نشستن . ما هم سر به زیر انداخته و مشغول بازی با انگشتهایمان بودیم . ابوی گرامی بحث را با کار و ... شروع کرد . اواسط مجلس بود که خانواده ها کم کم ترسشون از هم ریخت و نطق ها باز شد . ابوی گرام در مورد محل کارش صحبت میکرد که ناگهان شوهر خواهر بزرگتر عروس پرسیدند:

 شوهر خواهر بزرگتر ( با احساس غرور ) : شما آقای فلانی رو می شناسید؟ ( اگه اسمشو بگم شاید شما هم بشناسید پس نمیگم)

ابوی گرام ( با بیخیالی زائد الوصفی) : من با آدمهای زیادی تو محل کارم سر و کله میزنم . همه رو به فامیلی نمیشناسم . ولی از روی ظاهر اکثرا رو میشناسم .

شوهر خواهر بزرگتر : ایشون ..... ( توضیحاتی چند دقیقه ای در مورد محل کار فرد مورد نظر و ....)

ابوی گرام: متاسفانه یادم نمیآد. حالا ظاهرشون چه طوری بود؟

شوهر خواهر بزرگتر: قد بلند و چهارشانه و طناز و با نمک و ...

ابوی گرام : آهان همون که سبیلهای کلفتی داره و کچله؟  یادم آمد . چطور؟

شوهر خواهر بزرگتر:( با حالتی درهم ) : بله . همون . هیچ چی میخواستم بگم دایی مه.

( طفلک بد فرم ضایع شد. خوب آدم حسابی از اول بگو دایی من هم اونجا کار میکنه که اینجوری شسته نشی)

حالا ابوی گرام برای ماست مالی کردن قضیه : ب ب ب بله. بسیار آدم نیکو و بزرگواری است ( ولی باز هم سبیلش کلفته و کچله)

به دوستم گفتم این دایی بنده خدا ایراد دیگه ای نداشت که بابات مثل گرز اسفندیار بزنه تو سر باجناق آیندت .

ولی دم باباء گرم . خوب اول کاری برجک باجناق آینده پسرش رو دود کرد فرستاد هوا .



 یکی دیگر از این دسته گلها مربوط میشود به یکی از آشنایان خودم که الان سنی ازش گذشته .

بنا بر تعاریف رسیده وقتی ایشان در عنفوان جوانی جهت تشکیل خانواده و انداختن طوق غلامی به گردنش منزل یکی از بندگان خدا رو دق الباب می کنه:

با استقبال گرم خانواده عروس مواجه میشود. دختری طناز و زیبا رو ، با ابروانی کمانی و قامتی ترکه ای به پذیرایی از این تازه داماد می پردازد. ایشان هم مراد دل را یافته و دل در کمند دیدگان یار می سپارد. بعد از پایان مراسم و زمانی که مادر گرامی و خواهران شیردلش از او درباره دختر نظر می خواهند، او با رضایت تمام به بیان کمالاتی که دیده می پردازد. از حسن سلیقه در انتخاب لباس گرفته تا نحوه پذیرایی و.... که ناگهان آسمان بر سرش خراب میشود وقتی می شنود:

آن طناز مه رو که پذیرایی میکرد خواهر تازه به خانه بخت رفته عروس بوده !!! و عروس کسی نبود جز آن دختر سفیدپوشی که در اندرونی خانه به نظاره نشسته بود . 

   و این نام آشنای ما همچنان به دنبال نیمه گم شده یا بهتر بگم مفقود شده خود می گردد.



پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم.

 بیست و یکمین دوره آزمون تخصصی (PhD) رشته های داروسازی سال ۸۸-۸۹ آغاز شد . جهت مطالعه دفترچه راهنماي شركت در آزمون و کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید.

بیست و یکمین دوره آزمون تخصصی (PhD) داروسازی



اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو در اردیبهشت ماه سال جاری در اصفهان برگزار میگردد. این برنامه به صورت متناوب برگزار گردیده و هر روز دارای ۴ امتیاز بازآموزی میباشد. جمعا ۲۸ امتیاز.

جهت مشاهده اطلاعات تکمیلی ،تصاویر اسکن شده نامه مربوطه را مشاهده نمائید:

اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو صفحه 1

 

اولین کنگره ملی و بین المللی تجویز و مصرف منطقی دارو صفحه 2



سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان

با سلام به دوستان عزیزم

امروز صبح که به وبلاگم سر زدم کاملا متعجب شدم . دیدم که قالب وبلاگ به طور تصادفی به پیش فرض بلاگفا تغییر کرده است . بعد از بررسی متوجه شدم که بلاگفا قالبهای طراحی شده توسط http://www.blogskin.ir را بدون اطلاع به صاحبان وبلاگ به قالب پیش فرض خودش تغییر داده .

ضمن تشکر از این اقدام واقعا معقولانه بلاگفا مراتب اعتراض کاملا صمیمانه خودمون رو اعلام میکنیم.

بابا دمتون گرم . حداقل قبلش خبر میدادید . ما هم کلی پول نمیدادیم برای طراحی قالب و ...

 از دوستان عزیز هم خواهش میکنم تا اصلاح قالب وبلاگ و تعیین تکلیف نهایی فعلا این قالب واقعا پر محتوای بلاگفا رو تحمل کنید.



دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

امروز که داشتم پست الکترونیکم ( مثلا معادل فارسی ایمیله ! ولی کدوم فارسی. هم پست و هم الکترونیک از واژه های غریبه هستند ) رو چک میکردم با ایمیلی با این عنوان مواجه شدم:

Dr daroosaz niaz

و این هم متن پیامش بدون تغییر :

ba salam va khaste nabashid va tabrike sale no
bande mikhaham dar tehran ye daroo khane tasis konam niaz be dr
daroosaz baraye mojavez mikhaham age peyda kardid mano ba khabar konid
sherik ham misham
moshkeli nist
ba tashakor

خدا رو شکر که من نه امتیازم به تاسیس داروخونه تو تهران میرسه و نه به خریدش . ولی اگه شما خواستید بگید آدرس میل شریکتون رو بهتون بدم. ( البته به صورت خصوصی)

این بنده خدا راست میگه مشکلی نیست . وقتی پول باشه هیچ چیزی مشکل نیست . وقتی تو این شرایط کنونی میشه با پول مدرک داروسازی رو خرید اون هم از نوع دانشگاهی دیگه امتیازش که سهله.

به قول یکی از دوستام که میگفت حالا که اینجوریه من هم مدرکم رو میفروشم . تا چند سال کار کنم تا به اندازه پول مدرکم جمع کنم . همین الان مدرک رو میفروشم، پلاک و سندش رو هم میزنم به نام نفر جدید . من هم میرم با پولش حال میکنم.

خدا رو چه دیدی . شاید روزی مدرک فروشی هم رسمی شد :

مدرکه مدل ۸۴ ، موتور سالم ، کف آفتاب ندیده ، رنگ اورجینال ، ماله یک دکتره که فقط زده بودش تو داروخونه . کارکرد: خصوصیه . بعدا میگم. قیمت : معادل ۶ سال عمر مفید یک انسان . به نظر شما چند می ارزه؟



جمعه بیست و یکم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیز

در هر جامعه ای فرهنگ شکل گرفته در بزرگسالان نشئت گرفته از آموخته های آنها در دوران کودکی و نوجوانی افراد آن جامعه است . این آموخته های سنین کودکی ( چه خوب و چه بد) چه از والدین باشد چه از آموزگاران و یا سایر بزرگترها چنان تاثیر عمیقی بر فرد میگذارد که تا آخر عمر به سختی قابل تغییر است .

در همین راستا یکی از برنامه هایی که وزارت بهداشت مورد توجه قرار داده است آموزش کودکان در خصوص مصرف منطقی دارو میباشد. نمی دونم اطلاع دارید یا نه ولی تا کنون چندین کتاب کودک در همین رابطه توسط معاونت غذا و داروی وزارت بهداشت چاپ شده است . یکی از طرح های وزارت بهداشت برگزاری جشنواره کشوری کودک و مصرف منطقی دارو در تیر ماه امسال در شیراز میباشد . در آبان ماه سال ۸۷ همزمان با هفته کتاب  و کتاب خوانی با توزیع کتابهای منتشر شده توسط وزارت بهداشت در برخی مدارس استانها تحت عنوان کتابخانه دنیای دارو از بچه ها خواسته شد که در ارتباط با موضوعات این کتابها آثار خود را در قالب شعر ، داستان ، مقاله ، تئاتر و ... ارسال کنند تا آثار برگزیده استانی به این جشنواره ارسال گردد.

چند روز پیش که آثار بچه ها رو برای داوری آورده بودند با طرخ های بسیار جالبی مواجه شدم . برای نمونه یکی از نقاشی ها رو که یکی از بچه های کلاس ۵ ابتدایی کشیده و به نظر من بسیار خلاقانه طراحی شده است رو میگذارم :

مشاهده سایز اصلی نقاشی

ان شالله در فرصت مناسب بقیه نقاشی ها رو هم اسکن می کنم و برایتان میگذارم . تا ببینید که دنیای داروسازی و دارو از نگاه کودکان دبستانی که در آینده احتمالا داروسازان نسل فردا خواهند بود چگونه است .

 



برای مشاهده سایر نقاشی ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ضمنا این هم آدرس سایت جشنواره :

نخستين جشنواره كشوري كودك ومصرف منطقي دارو



ادامه مطلب...


دوشنبه هفدهم فروردین 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به تمام دوستان عزیز.

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .

اونقدر که از تموم شدن تعطیلات خوشحال هستم از اومدن عید نبودم. روز اول بعد از تحویل سال نو که مخابرات طفلک ترکید از بس این جماعت ذوق زده برای هم اس ام اس یا پیامکچه عیدی فرستاده بودن. تا ۲-۳ روز برام اس ام اس میآمد که پیشاپیش سال نو شما مبارک .  فکر کنم به هیچ کدوم از اونها جواب ندادم . با هر کس هم که خیلی تعارف داشتم بهش زنگ میزدم و تبریک میگفتم . فکر کنم دچار اس ام اس فوبیا شده باشم .

یادمه بچه که بودم مثلا ۲۰ سال پیش وقتی هرجا میرفتم بهم عیدی میدادن، اونها رو جمع میکردم تا آخر عید بشمارم ببینم چقدر شده ؟ بعدش هم برم فیلم آتاری و میکرو و ... بگیرم ( نمیدونم آتاری رو یادتون هست یا نه ولی از ۵ - ۶ سالگی من عاشق آتاری بازی مخصوصا اون هواپیما بودم ، هنوز هم آتاری خودمو دارم . یادمه سال ۶۵ در حدود ۱۰۰۰۰ تومان دادم آتاری خریدم . اگه اون موقع با این پول ۱۰ سانتیمتر زمین خریده بودم که الان کلی مایه دار شده بودم ؟!! دیگه صبح و شب و نصفه شبمون شده بود بازی . طفلک تلویزیون خونه داغ میکرد. ) خلاصه این جریان عیدی دادن به بنده تمومی نداشت تا اینکه مثلا سنی از ما گذشت . واقعا دستشون درد نکنه ولی زشته وقتی میری یک جایی عیدی برات دشت میارن . بابا دیگه من خودم به بچه های برادرم عیدی میدم هلو . اونوقت هر جا میری : 

بفرمائید قابل نداره دشت سال نو .... ریال (یا تومن . چه فرقی داره؟)

ولی تو این همه دشت سال نو که گرفتم یکیش خیلی حال داد . اون هم معلومه دیگه عیدی مامانه . آخه کمتر ار تراول نمیده . وجدانن دمش گرم . ( البته این قضیه فقط در مورد بچه های خودش صدق میکنه حالا از فردا کامنت خصوصی نذارید دکتر آدرس خونتونو بده بیایم عیدیتون . قدم همه شما به روی چشم ولی تا اطلاع ثانوی ما خونه نیستیم . حداقل تا عید سال بعد)

بعد ار اینکه ساعتهای محترم رو یک ساعت تخریب کردن و جلو بردن ، ساعت ۸ صبح دیدم در میزنن . ( بعدا فهمیدم که همسایه عزیزمون بوده) من هم که خواب بودم تخت گرفتم خوابیدم و در رو باز نکردم .  آخه مگه کله پاچه فروشی یا حلیم فروشیه ؟ مگه نذری میدن که شب پشت در خونه آدم جا میندازید ؟ بابا مسلمونها بگیرید بخوابید بذارین یک روز تعطیلی هم به چشم ما بیاد . گرهام بل کلی زد تو سرش تا تلفن رو کشف کرد تا آدمهای بیکاری مثل این عزیز زنگ بزنن ببینن طرف خونه هست یا نه ؟ اصلا خوابه؟ بیداره ؟ آمادگی داره مهمون بپذیره یا نه؟ بعضی ها که روشون واقعا زیاده . یک روز خونه مادبزرگم بودم تازه از سفر آمده بودیم و همگی حسابی خسته بودیم. برای شام هم دعوت داشتیم خانه عمو کوچیکه . تلفن زنگ زد و یکی از اقوام نسلهای گذشته ( اگه از لحاظ ژنتیکی هم برسی میکردید متوجه میشدید که تو ۱ الی ۲ کروموزوم قرابت فامیلی داریم) یاد ما کرده بود. هرچی مادربزرگم میگفت که ما داریم میریم مهمونی الان هم از سفر آمدیم و آمادگی نداریم مگه طرف به خرجش میرفت: ۱۰ دقیقه میایم ! نه اصلا ۵ دقیقه ! نمیشه؟ خوب ۲ دقیقه دم در ببینیمتون و بریم ؟!!!  

از خاطرات با حال عید هم این بود که با یکی از دوستان رفتیم یک رستوران سنتی تو س....... موسیقی زنده با صدای دلخراش و گوشنواز استاد ایکس طنین انداز بود . صدای باد و بارون ( همون شبی که چند جا سیل آمد) و جوی آب و ..... خلاصه تا آخرین لحظات که کلی خوش گذشت . ولی جای شما خالی وقتی صورت حساب رو آوردن. پول شام و انعام و بنده را فراموش نکنید( جهت اطلاعات بیشتر به پست ناهار مراجعه کنید) یک طرف جمله آخر صورت حساب هم یک طرف.

ورودیه موسیقی برای هر نفر ۳۵۰۰ تومان

از ایجا بود که به ذهنم رسید که امسال که قراره تعرفه داروخانه ها رو دولت تعیین کنه و اوضاع خراب میشه . بیام و تو داروخانه از گروه های ژانگولر استفاده کنم . بیماران تا داروهاشون بخواد آماده بشه یک تفریحی هم میکنن و به ازاء هر نفر یک ورودیه ژانگولری هم میگیریم . تازه هم ثواب داره هم مردم راضی از داروخونه میرن بیرون. تازه میشه شهر بازی کودکان و سالن آرایش و واکسی هم زد . به این میگن درآمد ناخالص. چون از خلوص داروسازی به دست نمیآد . دوستان عزیز هم ناراحت نشن و من رو متهم نکنن که با حرفه مقدس داروسازی چرا ایجور شوخی کردی؟ این طنز تلخ را به شیرینی تعرفه های جدید که متعاقبا اعلام میشود حتما خواهید بخشید. یک زمانی من جدی مینوشتم و کلی هم حرص و جوش میخوردم . دیدم بقیه به شوخی میگیرن . حالا من شوخی مینویسم تا بقیه دوست داشتن جدی بگیرن . دوست هم نداشتن بی خیال . با هم لحظاتی میخندیم و خوشیم .

وای خدا کاش یک روزی مسعود شصت چی داروساز بشه !!!



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ