تبليغاتX
دانشجویان ورودی 78 داروسازی اهواز



شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

 نمیدونم ضرب المثل یک بام و دو هوا رو شنیدید یا نه؟

میگویند در زمان قدیم که خونه هاشون مثل الان هشتاد طبقه نبود و اکثر مردم شبهای تابستون روی پشت بام خونه خودشون میخوابیدن زنی به همراه دختر و پسرش و طفلک عروس خانواده روی پشت بام خوابیده بودن . نیمه شب مادر بیدار میشه و به دخترش میگه که عزیزم پتو رو بکش رو خودت هوا سرد شده سرما میخوری، در همین حین نگاهی به پسرش و عروسش انداخته و پتو رو از روی سر اونها میکشه و میگه هوا به این گرمی چرا رفتید زیر پتو! به این میگن یک بام و دو هوا .

و اما اینکه به ما چه ربطی داشت:

تو کشور ما خوشبختانه بیمه های درمانی شدن حکایت یک بام و چند هوا . یکی ۱۰ درصد قیمت اقلام دارویی نسخه رو میده .یکی ۳۰ ٪ اون یکی همه قیمت رو قبول میکنه . بیمه دیگه برای اینکه مشتری هاش مریض بشن جایزده گذاشته و ... هزار تا ادا و اطفار دیگه . در این بین برخورد بیماران هم که دارای این بیمه ها هستن هم جالبه .

 بیماران بیمه های خدمات درمانی و تامین اجتماعی که بنده خدا ها (مثل خود ما) میان دارو رو میگیرن و پول رو بدون چون و چرا میدن و میرن.

بیمارن بیمه ارتش هم بچه های خوبی هستن . مخصوصا سربازها که کلی باحالن و کلی باهاشون گرم میگیریم.

ولی ، امان از نفتی ها و بانکی ها :

پا که توی داروخونه میذارن انگار در املاک اجدادی قدم گذاشتن و ما هم بنده های حلقه به گوش اونها هستیم . چرا  این رو ندارید . چرا اینجوری ؟ چرا اونجوری ؟ و هزار تا چرا ی دیگه .(البته همشون هم اینطوری نیستن) پول که اصلا نمیدن، بماند ، اگه هم بهشون بگی برو رسید داروهات رو از صندوق بگیر ، در بعضی موارد میخواهن از پشت پیش خون بکشنت بیرون و رسیدت کنن. مگه ما باید پول هم بدیم ( نه عزیزم شما فقط باید پول بگیرید . آحه اینجوری عادتتون دادن ) بعد میگی نه آقا جان پول نمیدی ، رسید داروهات رو میگیری تا من داروهات رو چک کنم .

چند روز پیش یکی از همین بیمارن که نمیدونم مال کدوم بانک بود ( شما باور کنید که من نمیدونم ، چون خودم مجبورم، باور کردم) بهش گفتم رسید دارهات رو از صندوق بگیر . رفت و دیدم داره داد و بیداد میکنه (البته با لحنی ملایم )

گفتم چه خبره ؟

 گفت باید ۱۵۰ تومان پول بدم ؟

۱۵۰ هزار تومن که نیست پدر جان  ۱۵۰ تک تومنی است .

برای چی؟

پزشکت یادش رفته تو نسخه سرنگ بنویسه برای اونه .

نه . همه داروخونه ها مجانی میدن . شما ها گرون فروشید و....

من هم که دیدم حال و حوصله ندارم روزم رو با این یارو خراب کنم گفتم نمیخواد . شما رو  میذاریم جزء بیمارن بی بضاعت که پول دارو ندارن بدن . این ۱۵۰ تومن هم خودمون میدیم . بیمار هم با قدی افراشته به نشانه پیروزی بر سر پرداخت نکردن مبلغ هنگفت ۱۵۰۰ ریال با غرور مثال نزدنی داروخانه رو ترک کرد.

گفتم که، مشکل اینها نیست که عادت ندارن پول بدن . عادتشون دادن به پول ندادن و مبالغ کلان گرفتن .


از این به بعد تمام حسابهای بانکی اینجانب مسدود خواهد شد. شرکت نفت هم سوبسید بنزین بنده رو که قراره دولت هدفمند کنه و بهم بده بلوکه میکنه . والا چون از اول هم  معلوم نبود ما در کدوم دهک سوبسیدی قرار میگیریم، بنابراین خیالمان از قطع بودن سوبسید بنزین راحت بود و این چنین تلافی آن را بر سر بیماران شرکت نفت درآوردیم .

آخییییییش



جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکسه هیچ ربطی به مطلب این پست نداره .

نمیدونم چرا از این عکسه خوشم آمد . داشتم دنبال یک عکس برای این مطلبم میگشتم که با این عکس مواجه شدم. شاید به دلیل اینه که تا به حال این همه آدم تو یک وبلاگ ندیده بودم، شاید هم این همه آدم یکجا تو یک وبلاگ من رو ندیده بودن و  اینجوری به من زل نزده بودن .

دنبال یه عکس مناسب میگشتم در مورد فقر و ثروت . ظاهرا که این بالایی ها وضع مالی بدی ندارن . تو یک نشریه چند روز پیش این چنین خواندم که :

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم ( نمی شناسیدش؟ زیر پاتون رو نگاه کنید ! البته تو نقشه ) حاکم دبی، به همسر جدیدش یک جزیره کامل هدیه داده . فکرشو بکن .نه یک ویلا تو جزیره بلکه خوده جزیره . نمیدونم این عربها این همه خاک رو از کجا میارن که آب اطرافشون رو جزیره میکنن. نه ! از ایران ؟ محاله .  خوب همین کارا رو میکنن که توقع دختر خانم های ایرانی هم بالا میره و ..... بعدش هم که سن ازدواج میره بالا و کی دیگه حال داره زن بگیره . ببینم با حقوق ما با احتساب اینکه قیمت زمین ثابت بمونه و ما همه اون رو جمع کنیم ، چند صد سال دیگه میتونیم یه جزیره برای همسر جدیدمون !!! ( ببخشید اشتباه لپی شد ) بخریم ؟ چند وقت پیش فیلم زن دوم رو گرفته بودم که آخر هفته که بیکار شدم نگاه کنم. اخوی گرامی از در نیامده تو با دیدن این سی دی گفت تو هنوز اولی رو نگرفته رفتی سراع دومی گفتم: آخه میگن دومی بهتره .  ( با این مطالبی که نوشتم فکر کنم خونم حلال شد ) . نمیخواستم بحث به اینجا بکشه ولی فیلم قشنگی بود. اگه وقت داشتید اون رو ببینید . چند روز پیش تو یک سمینار بازآموزی در مورد روانشناسی محیط کار صحبت شد . مدرس گرامی در یک کارخانه مشغول فعالیت و تحقیق بود . صحبت از این شد که ما به کارگران خودمون روش صحیح پول خرج کردن رو یاد ندادیم . ایشون ادامه داد: به عنوان مثال ما در کارخانه خودمان در یک مقطع زمانی حقوق کارگزان رو افرایش دادیم . ابتدا اونها وسایل زندگی شون رو عوض کردن و نو گرفتن ولی بعد از مدتی شروع کردن به زن دوم گرفتن . ( خوب وسایل نو و جدید بانوی جدید هم میخواد )  تعداد کارگزان ۲ زنه این کارخونه از ۳ عدد در عرض چند ماه به ۴۵ نفر رسید .

خوب یکی نیست بگه جنبه داشته باشید دیگه . حالا پولتون زیاد شده باید شلوارتون هم ۲ تا بشه . شما ببینید در مراحل بالاتر مالی چه خبره !!!! اون چند زنه ها و .... تازه بماند منشی های جور وا جورشون . ( آی، نزن جاده خاکی ، به تعداد زن مردم چه کار داری؟ برو برا خودت فکری کن ) این پرانتزه  صدای وجدان شیرفرهاد بود .  

 امیدوارم شما همیشه وضع مالیتون در حدی باشه که فقط بتونید اولی رو بگیرید . تازه برخی از این خانم ها هم چنان قشنگ پولهاتون رو خرج میکنن که عمرا بتونید برای دومی پس انداز کنید . میتونید بگید میخوام برای خونه پس انداز کنم و یهو رمانی که پولهاتون زیاد شد برید و خونه ی  نداشتتون رو با آوردن زن دوم رو سر خودتون خراب کنید.  

از شوخی گذشته، این وقایع که گفتم در جوامع با سطح تحصیلات پایین بیشتر اتفاق می افته. افرادی که پدر و مادرشون در اوایل سن بلوغ برای اونها زن گرفته و این افراد خواسته و نا خواسته وارد این زندگی شدن . حالا دنبال اون چیزی میرن که شاید در جوانی همیشه در جستجویش بودند . من در مقاطع تحصیلی بالاتر که ازدواجشون با عقل و منطق و انتخاب صحیح صورت گرفته همچین چیزی خیلی کم دیدم . ( باز نگید مدرک تحصیلی شون رو به زخ ما کشیدن ! ) زمانی که زن و شوهر صمیمانه همدیگر رو دوست داشته باشند حاضر نیستند به هیچ عنوان پای فرد غریبه ای بین اونها باز بشه .

اصلا این چیزها به داروسازی چه ربطی داره ؟

نمیدونم ولی ربطش تو بیمارهایی است که میآن تو داروخونه و بعضا درد و دل میکنن . شاید اگه ما هم با مردم اینقدر روابط اجتماعی زیاد نداشتیم این مسایل از دیدمان پنهان بود . زمانی که افراد زیر رو می بینم به این ربط فکر میکنم . که آیا زن دوم  واقعا ارزش اين رو داره كه زندگي يك نفر رو ويران و شايد هم جهنم كني.

زمانی که می بینم در میان شلوغی داروخونه یک مرد کم محبت، سر اینکه چرا پزشک معالج همسرش همون داروهای قبلی رو نوشته، هر چی از دهنش در میآد ، جلوی اون همه آدم به این خانم میگه . خوب مرد حسابی به زنت چه ربطی داره که مریض شده.

زمانی که خانم بیماری که پزشک برای او آمپول ونوفر نوشته ، دور از چشم همسرش که آن طرف داروخانه است به ما میگه اگه شوهرم پرسید این داروها برای چیه ، نگید آمپول آهنه و گرنه نمی ذاره داروهام رو بگیرم . میگه غذا بخوری درست میشه . و جالب اينجاست كه شوهرش هم كنجكاوي ميكنه و ما يك جوري قضيه رو مهم جلوه ميديم كه حتما بايد اين آمپول ها زده بشه . در انتها تشكري معنا دار از طرف خانم بيمار كه سخن هاي ناگفته زيادي در نهان داشت .   

یا زني رو جلوي پيش خون داروخانه مي بينم كه از شدت ترس از عصبانيت همسرش به خودش مي لرزه و منتظره تا سريع تر داروهاي همسرش ( كاش داروهاي خود خانمه بود ) رو بگيره و ببره تا مبادا مورد اذيت و آزار اون قرار بگيره . در اين ميان كم نبود نعره هاي شوهرش : چه غلطي ميكني، زود باش ديگه . ( و ما صداي او را از بيرون داروخانه كه ايستاده بود مي شنيديم)

نمي دونم شما چقدر در كارت سوخت تون بنزين دارين ؟ اگه حدود ۱۶۰۰ لیتر داشتید و ۵۰ تا از اون رو کسی ازتون می گرفت چه می کردید؟ هیچی . عین خیالتون هم نبود . ولی مردی رو دیدم که با این سهمیه بنزین یک دعوای حسابی با زنش راه انداخت که چرا ۵۰ لیتر بنزین از کارت من زدی ؟

مردی عصبانی میآد پیشت که آقای دکتر زنم داره تنها بچه ام رو میکشه . من همین بچه رو دارم و ... حالا مگه چی شده ؟ هیچ چی رفته آمپول سوماتروپین زیرجلدی رو عضلانی برای بچه ام زده . اگه بمیره چه کار کنم؟ هر چقدر توضیخ میدی که بابا جان نترس بچه ات نمی میره ، قبول نمیکنه  و یک دعوای حسابی با زنش راه می اندازه .

در اين ميان فقط تو ميموني و يك بهت تمام نشدني كه داري خواب مي بيني يا بيداري ؟ واقعا اين مسائل چلوي چشمان تو اتفاق افتاد ؟ اون هم به خاطر مسائل واقعا ساده و پیش پا افتاده و واقعا مسخره.

چهره تك تك اين زنان جلوي چشمم هست. و اين افراد مي توانند همان هايي باشند كه با بهتر شدن وضع مالي شان به سراغ زن دوم ميروند. چون به زن به دید یک وسیله می نگرند که در عنان قدرت آنها گرفتار است . هر وقت از این وسیله خسته شدند میروند سراغ :

دیگری

تا حالا تجربه نوشتن اين طور پستي رو نداشتم كه با طنز شروع بشه و با تراژدي واقعي از حوادث جامعه پيرامون خودمون تموم بشه . اين اولين بار بود . به هر حال اين هم يك تجربه جديد بود .    


زاستي امروز تولد پيمان بود . ظهر بهش زنگ زدم و گفتم اصلا هم نميخوام بهت تبريك بگم ولي نمي دونم چرا بهش تبريك گفتم .

پيمان جان تولدت مبارك     



دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

قبل از هر چیز باید بگم که اولا: منظورم از داروخانه در اینجا همان داروخانه ایست که بنده در آن به فعالیت مشغولم به عنوان مسئول فنی نه داروخانه شخصی خودم . ثانیا:  درمود پست قبلی دوستان عزیزی که اطلاعات دارویی کافی در مورد سیلدنافیل ندارن ، بی زحمت مدام نپرسید که این چیه و چه کار میکنه . گرچه ماشالله تمام بچه های این دوره و زمونه خودشون ما رو درس میدن . لطفا سئوالات علمی خود رو از تو اینترنت پیدا کنید . ضمنا یه چیزی در مورد سیلدنافیل یادم آمد مربوط به ۳ سال پیش این هم باحاله:

۳ سال پیش در اوج طراوت ناشی از فارغ التحصیلی بودم و در یک داروخانه کار میکردم .( اساتید محترم که در مورد این دارو چیز زیادی روشون نشد به ما بگن و ما هم خدا رو شکر تو این زمینه ها بد فرم دانشجو و دانش پژوه بودیم و تا ته قضیه رو در نمی آوردیم ، ول نمی کردیم . اگه تو سایر درس ها هم همین جوری دانشجویی و تحقیق کرده بودیم الان کلی درجه علمی داشتیم . تقصیر ما نبود ، درصد سیلدنافیل درسامون پایین بود .) از بحث پرت نشم : یک روز یک خانم با نگرانی آمد تو داروخانه و گفت که آقای دکتر فرزندم معتاد شده . چند وقته پیش تو لباساش قرص ایکس پیدا کردم . خیلی نگرانم باید چه کار کنم . من هم کلی قیافه گرفتم و گفتم ببینم این قرصی رو که فرزندت میخوره . یه  دونه قرص به من نشون داد و گفت اینو از جیبش پیدا کردم . میگه تقویتیه !!! نگاه کردم دیدم بله ناجور تقویتیه . گفتم نه خانم پسرت معتاد نشده ، یکم سر به هوا شده . برو براش زن بگیر تا کار دست خودش و شما نداده . گیر داده بود که این چیه .به هر بدبختی بود براش توضیح دادم . تازه دوزاری خانم افتاد و گفت : ما چند روزی مسافرت بودیم و پسرم تنها خونه بوده . در این لحظه من داشتم از شدت خنده می ترکیدم . شانس آوردم خانمه زود رفت بیرون .

بله عزیزان این قرصه هم یه جورایی ایکسه هم تقویتیه و هم اگه با رویکردی درمانی نگاه کنی یک کم اثر درمانی داره .   

بماند. می ترسم وبلاگ رو به خاطر نشر اکاذیب پلمپ کنن . راستی در مورد داروخانه با حالمنون :

کی به ما داروخونه میده !

این جمله بالا مثل اشعار شاعر معاصر ایران ، عشقی ، که در اشعارش به حاکمان وقت بدفرم تکیه می انداخت یه جورایی برای بچه های ! معاونت غذا و دارو شهرمون دارای پیام است . بلکه بخوانند و جوابمان گویند .

تو این داروخونه که مشغول فعالیت هستیم چند تا پرسنل باحال داریم :

عطا : آچار فرانسه داروخونه 

مسئول ثبت نسخ دارویی، صندوق دار ، تنظیم کننده تمام نسخه های آخر ماه ، تائید نسخ اینترنتی و در نهایت اگه من نباشم و نسخه بیاد میشینه سر جای من و نسخ رو کنترل میکنه . خوش خنده . پدر یک دختر یک ساله که عاشق اونه . بسیار جدی در کار . من اگه بخوام یک پرسنل برای داروخانه خودم داشته باشم حتما اون رو انتخاب مبکنم .

فری: مرد خوش زبان

مسئول پیچیدن نسخه ها و سفارش داروها . شدیدا استقلالی . پدر یک پسر ۱۰ ساله که اون هم شدیدا استقلالیه . فریدون بسیار خوش برخورد و مودبه . امکان نداره نتونه مخ کسی رو بزنه . کلی هوادار داره بین مریض های داروخونه .

عمو حسن : مرد خوش قلب و آشپز حرفه ای  

  عمو حسن دقیقا مثل معاون کلانتر میمونه . پشت نشان فلزی اش قلبی از طلا داره . مسئول ثبت نسخه است . بسیار شیرین و جذابه . عاشق موسیقی و پای ثابت ساز و آهنگ داروخانه . میمیک صورتش بسیار شیرینه . مثل رضا شفیعی جم ولی نه به اون چاقی. بهت نگاه کنه و زل بزنه محاله بتونی خودت رو نگه داری و نخندی. بسیار صاف و صادقه .دست پختش حرف نداره . تو تابستون که عصر داروخونه خلوت بود چنان آشپزی ای می کرد که انگشتات رو باهاش میخوردی . همیشه هوا بچه ها رو داره و چایی رو دم میندازه . من که خیلی دوستش دارم . از همه ما هم سن  سالش بیشتره .

علیرضا : مدیر داروخانه

مرد خوبیه . تو کارش جدیه و خیرخواه مردم و  .....

احمد : خورزوخان

باید با صدای بلند صداش کنی. یک پسر ساده دل که چند سال پیش تو این داروخونه بوده و هنوز که هنوزه دست گل هایی که آب داده نقل محفل ما است . الان یک سالی هست هیچ کس ندیدش . اگه شما ازش خبری دارید به ما اطلاع بدید و یک داروخانه رو از نگرانی آمدن مجددش نجات دهید .

حامد : آخر نظم و قانون و پرستیژ

در یک کلام خیلی گله. حسابدار داروخانه است و بعضی وقت ها میاد بهمون سر میزنه .

اصغر : مرد زحمتکش

مسئول نظافت و این جور چیزهاست . پسر خوبیه و همه دوستش دارن .

صندوقدار محترم

یه خانمه که آوردن اسمش صحیح نیست . بنده خدا چه گیری افتاده از دست ما . بعضی وقت ها از دست ما عصبانی میشه .

و در آخر :

خودم  

یک کم شیطون. دارای کودک درون بسیار بازیگوش. دارای کمپلکسی از شخصیت ها که میتونه با هر کس مثل خودش باهاش رفتار کنه. یک کم خجالتی !!! شاید هم نه .  سر به سر همه میذاره از پیرمرد گرفته تا بچه و شدیدا جدی تو کار . تو بحث کاری با هیچ کس شوخی نداره . چون با جوون مردم سر و کار داره . یک دفعه یکی از همکاراش بهش گفت که وقتی جدی میشی من ازت میترسم. بلافاصله رفت تو آینه خودشو دید که واقعا اینقدر وحشتناکه ! دید نه دوستش رقیق الاحساسه . و چیزهای دیگه که باید شما در موردش بگید .



چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

همیشه تو داروخونه همه جور سوژه ای پیدا میشه . مثل آقایی که امروز آمد تو داروخونه و گفت واکسن آنفلوانزا میخوام . گفتیم نداریم چند روزه تموم شده . (خدا نکته یه چیز بین مردم شایعه بشه . چند روز پیش صف کشیده بودن تو داروخونه ۵تا ۵ تا میخریدن . میگفتن قراره کمیاب بشه . مردم خودکشی کردن . فکر کردن این هم پیاز و سیب زمینی که بخرن انبار کنن . یکی هم میگفت که تو بازار ۲۵۰۰۰ فروخته میشه . آخه کمیابه !!!! ) این آقای محترم شدیدا گیر داده بود شما واکسن دارید و به من نمیدید . گذاشتید برای آشناهاتون . قسم و آیه هم کارساز نبود و چه دلیل محکمی هم داشت این مرد محترم ! دلیل آورد که الان یه پیر مرده تو خیابون به من گفته که از شما واکسن گرفته . پس شما هم دارید و به من نمیدید. من میرم با مامور می آم . من پیگیری می کنم . من شما رو ....... بقیه تهدید ها بماند .  

و اما بخش خنده دارش بعد از یک اعصاب خوردی زیاد:

یکی از دوستان برام تعریف کرد : چند روز پیش یک مرد مسن و همسرش آمدن داروخانه . مرده جلو آمد و گفت ۲ تا سیلدنافیل بده . پرسیدیم چرا ۲ تا و جواب حکیمانه شنیدیم :

یکی برای خودم . یکی برای زنم

امروز هم یک بیمار محترمی با دفترچه خدمات درمانی آمده داروخانه که آقا پماد سوختگی ۶۴۶ دارید. متعجب به نسخه بیمار نگاه کردم دیدم سفیده . بالای دفترچه تو قسمت تشخیص پزشک نوشته : سوختگی . جلوی اون هم کد ارجاع زده ۶۴۶ !!! بیمار هم در به در این داروخونه به اون داروخونه دنبال این پماده گشته . جالب اینجاست که مبگفت : یه داروخونه گفته باید بگردی . کمیابه . قیمتش هم ۱۲۰ هزار تومنه . ( بدفرم بنده خدا رو گذاشته سر کار)

 



سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان گرامی

آخرین ویرایش کتاب USP NF 2009 (United States Pharmacopeia 32  National Formulary 27 و کتاب Martindale The Complete Drug Reference, 36th Edition جهت دانلود برای دوستان گرامی قرار داده ام . امیدوارم مفید باشد .

USP NF 2009 - United States Pharmacopeia 32 - National Formulary 27

لینک دانلود از رپیدشیر

حجم : 19.5 مگابایت


Martindale The Complete Drug Reference, 36th Edition

لینک دانلود از رپیدشیر

حجم: 67 مگابایت

در صورت وجود هرگونه مشکل لطفا به من اطلاع دهید .



خدا رو شكر همسر دوستم به هوش آمده و فعلا در حال گذروندن برنامه هاي خاص فيزيوتراپيه تا بتونه از ICU به بخش منتقل بشه .

چند روز قبل يك پير مردي آمد داروخونه و بعد از اينكه در مورد نحوه مصرف داروهاش براش توضيح دادم با حالت رضايت مندي بهم گفت : خير ببيني جوون . و ادامه داد :

مهمترين هنر يك پزشك اينه كه بيمارش رو توجيه كنه .

وقتي كه به اين نكته دقت كني مي بيني كه واقعا توجيه كردن بيمار يكي از هنرهايي است كه برخي از پزشكان اون رو به درستي ياد نگرفته اند. زماني كه بهترين تشخيص رو داشته باشي ولي نتوني به بيمار انتقال بدي كه چه طور داروهاش رو مصرف كنه ، اون وقت تشخيص صحيحت با مصرف غلط داروها توسط بيمار بي نتيجه ميمونه.



جمعه بیست و چهارم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو پست قبلی نوشته بودم که این هفته ۳ تا بیمار داریم که قراره عمل بشن .

در مورد خانم دوستم: دیروز که به دوستم تماس گرفتم گفت که زیر عمل تشنج کرده و مجبور شدن از داروهای بیهوشی قویتر استفاده کنن . الان تو ICU است . پزشكان معالج گفتن كه اگر حالش بهتر بشه انشالله شنبه ميارنش تو بخش.

در مورد 2 نفر بعدي : يكشون 2 شنبه عمل چشم داشته كه البته چيز مهمي نبود ولي جريانش رو سر فرصت براتون مينويسم . الان به دليل اينكه بايد به چشم هاي تازه عمل شدم فرصت استراحت بدم تا چند روز بهتره با كامپيوتر كار نكنم . شايد يك هفته . نفر ديگه هم سه شنبه عملش با موفقيت همراه بوده . خدا رو شكر .

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد



شنبه هجدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

تا حالا حتما بارها و بارها این آیه شریفه رو تلاوت کردید و از نتایج معجزه آسای اون بهره بردید. خیلی وقت ها تو خیلی از مجالس این دعا رو هم آواز با سایر ملتمسین دعا خوندم و برای شفای بیماران دعا کردم. دعا کردم همه مریضهای صعب العلاج ، سرطانی ها و خلاصه همه مریض ها شفای عاجل پیدا کنن .

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی برسه که خوندن این دعا برام معنی دیگه ای پیدا کنه . بهتر بگم با خوندن این آیه درخواست شفای عاجل براي یک نفر داشته باشم . چند روز پیش از بیماری همسر یکی از دوستانم مطلع شدم که بسیار برام غم انگیز بود . چند روزی بود که با هم برای تهیه یک برنامه آموزشی دنبال کارها بودیم که ناگهان هه چیز تغییر کرد . بیماری همسرش عود پیدا کرد. بهم گفت که تومور مغزی داره . چندین بار عمل کرده ولی این بار اوضاع خیلی بدتر شده . وضعیت قرار گرفتن تومور در کنار سیستم عصبی به گونه ای است که اگه کوچکترین خطایی صورت بگیره بزرگترین عارضه بوجود میآد . هميشه ميدونستم كه دكتر بودن حس خوبي داره ولي با ديدن همسر دوستم كه خودش هم دكتره متوجه شدم كه بعضي وقتها دكتر نباشي بهتره . لااقل اينجوري ميشه گول دكترها رو بخوري كه آره تو حالت خوب ميشه، چيز مهمي نيست ، يك عمل كوچيكه و هزار تا حرف گول زننده ديگه كه خودت موقع درس خوندن حسابي اونها رو ياد گرفتي. حالا قضيه فرق داره . تو دكتري  و همه اين حرفا رو هم بلدي . تازه ميتوني جواب آزمايشات خودت رو هم بخوني و بفهمي كه چقدر اوضاعت خرابه . اينجاست كه حسابي روحيه ات رو از دست ميدي . به شدت نا اميد ميشي . برگشت دوباره اين افراد بسيار سخته . دميدن روح اميد در اين بيمارن كار هر كسي نيست . براي همينه كه ميگم بعضي وقت ها بهتره كه دكتر نباشي ، تا راحت تر گولشون رو بخوري و لااقل اميدوار تر باشي .

اين بار با التماس بيشتري اين دعا رو ميخونم :  

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشفو السوء

براي سلامتي همسر دوستم ، براي سلامتي دوستم و براي دميده شدن روح اميد در يك بيمار بي اميد و براي شاد شدن دختر بچه اي كوچولو كه هر روز بهش ميگن مامان حالش خوبه ! مامان قراره يك عمل كوچولو بشه ! مامان فردا كه عمل بشه پس فردا ميآد خونه! و صد تا بهونه ديگه كه حتي نميشه گفت چند درصد احتمال داره درست از كار درآد. اين همه بهونه به كار مي بري تا دل ناآرام و دلواپس اين كوچولو رو آروم كني. خيلي سخته كه دلت طوفان متلاطم باشه و بخواهي دل فرزندت رو آروم كني . بايد چنان آرامش ظاهري داشته باشي كه هيچ كس نتونه طوفان سهمگين درونت رو از دريچه چشمانت ببينه .    

فردا قرار اين مادر و همسر مهربان عمل بشه . از شما هم ميخوام كه براي اين عزيز و تمام بيماران ديگه دعا كنيد و اگه تونستيد اين آيه شريفه رو شما هم بخونيد .  

۲ نفر ديگه هم هستن كه اين هفته عمل دارن ولي نه به حساسي عمل جراحي اين مادر گرامي . ازتون ميخوام براي اين ۲ هم دعا كنيد .



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

این عکس، تصویر نوستالژیک من و یک از دوستان قدیممه . فقط نمیدونم من بنفشه بودم یا سبزه.

حس زیبایی است . معمولا همیشه احساسش نمیکنی. گاهی وقتها سالها طول میکشه تا یک بار اون رو لمس کنی و به اندازه مدت زمان کوتاه بودن با یک دوست قدیمی اون رو در اختیار داشته باشی. تا حالا چند بار اون رو احساس کردم که شیرینی اون تا امروز برام باقی مونده . قویترین حس مربوط میشه به زمانی که بعد از ۲۰ سال معلم کلاس اولم، خانم مینا رو دیدم . بنده خدا بعد از مرگ همسرش خیلی شکسته شده بود . یادم بچه که بودم یک بار بغل دستیم مدادشو تیز کرد و داد به من که بیا اینو بزنیم تو لپه خانم معلم تا بادش خالی شه !!!  آخه یک کم معلممون تپل بود . دوست من هم فکر کرده بود که با مداد میشه باد لپ خانم معلم رو خالی کرد . هنوز هم که ۲۱ سال از اون موقع میگذره این جریان برام زنده مونده . حس شیرین بعدی مربوط به پارساله که تو جاده وقتی نگه داشتیم تا از یک ماشین راهنمایی و رانندگی آدرس بپرسیم دیدم که یکی از دوستان دوران دبیرستان که چند سالی بود ندیده بودمش تو اون ماشین بود . ماه های آخر سربازیش بود . و آخرین مورد هم دیروز بود که اون یکی دوستم (امیرحسین) رو که تو دبیرستان چندین سال کنار هم می نشستیم آمد داروخونه . دیدن یک دوست قدیمی بعد از چند سال بی خبری از اون حس واقعا شیرینیه که همه ما حتما چند بار اون رو تجربه کردیم. بعد از داروخونه با یه جعبه شرینی رفتم محل کار خانمش .{ همیشه دوست داشتم تو عروسی بهترین دوستام باشم و حسابی شلوغی کنم . ( چرا حرف میذارید تو دهن آدم ، من کی گفتم برم اونجا برقصم ؟ )  ولی تا حالا این موقعیت پیش نیومده . بهترین دوستام عروسی کردن و موقعیت پیش نیومده که من تو عروسی اونها شرکت کنم. } دوستم میگفت که پسرم تا چند وقت دیگه به دنیا می آد و بهت میگه عمو مجید . ( اینقدر عمو بودن خوبه . مدام بچه های برادرت ،مخصوصا اگه دختر باشن، سرت گول میمالن و حسابی پیادت میکنن. یا اینکه مثل چند وقت پیش تمام زندگیت رو به باد میدن و بعد که میبینن گند زدن با حالتی معصومانه میگن : خوب ببخشید . اینجاست که به راحتی با  ۲کلمه حرف میبینی که گوشات دراز شده و مجبوری بخندی و یک بوس از لپهای برادر زاده ات برداری و بری دسته گلی رو که آب داده جمع و جور کنی ) . تو این یک ساعتی که با هم بودیم کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و به دسته گل هایی که آب داده بودیم از افقی بالاتر نگاه کردیم و لذت بردیم . مثل این یکی:

یکی از دوستان واقعا شیطونمون تو دبیرستان به یکی از معلم ها در جمع چند نفر از بچه ها گفته بود علی موجی . این قضیه به گوش اون رسید و بیخ پیدا کرد تا اینکه میخواستن اون رو از دبیرستان اخراج کنن. خلاصه با وساطت چند تا از ریش سفیدها قرار شد بیاد سر کلاس و در جمع از معلم مربوطه معذرت خواهی کنه تا به خیر  و خوبی هه چیز تموم شه . این دوستمون هم آمد سر کلاس و بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت من از اینکه به آقای .... گفتم علی موجی پشیمونم و معذرت میخوام . وقتی این بنده خدا دوباره این کلمه رو به کار برد زدیم زیر خنده و کاری که قرار بود با این معذرت خواهی حل و فصل بشه دوباره بیخ پیدا کرد .

 



دوشنبه سیزدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزیزم

تو زندگی یکنواخت و یکسان امروزی ما همیشه تغییر میتونه چیز خوبی باشه . هیچ وقت یکنواختی رو دوست نداشتم و ندارم  . شاید یکی از دلایلی که همیشه از کار کردن تو داروخونه احساس رضایت نمیکردم همین یکنواختی اون بوده . این که همیشه باید یک جا بشینی (سکون مطلق) و روی داروها دستورهای مشابه و همیشگی دکترهای دور و برت رو بزنی که گاهی اوقات چه درست و چه غلط ۱۸۰ درجه با اون چیزهایی که تئوری خوندی مغایرت داره ،تازه باید حرفی هم نزنی و همون دستور رو به بیمار منتقل کنی . دقیقا میشه گفت داروساز های ما تو داروخانه نقش پرینتر رو دارن که هرچی بهشون دستور بدی عینا پرینت میکنن رو داروها . در حالیکه داروساز باید پروسسور (منظورم همون پردازشگره) باشه ، اطلاعاتی که بهش میرسه رو پردازش کنه و اصلاح شده اون رو به بیمار منتقل کنه . دریغ ....

از موضوع دور نشم . این اخلاق تغییر طلبی رو که دارم تو این وبلاگ هم اثرش رو گذاشته . به هر حال به خوبی خودتون ببخشید . اوایل که وبلاگ رو راه انداختم . تیر ماه سال ۸۴ ، یک حس آرمان گرایانه داشتم که بتونم تمام بچه های ۷۸ رو کنار هم نگه دارم . لااقل در فضای مجازی وب که فاصله و مکان معنا نداره و به عبارت بهتر بُعد مکان در آن کاملا حذف شده ( شاید روزی برسه که انسان بتونه بعد زمان رو هم حذف کنه . خدا میدونه . شاید ...) ولی بعد از مدتی که حمایت سرسخت بچه های ۷۸ رو دیدم !!!! حسابی خورد تو ذوقم . محتوی وبلاگ رو به ارائه مطالب علمی تغییر دادم . بعد دیدم که تو این زمینه هم هستند افرادیکه به خوبی حق مطلب رو ادا کنن . شروع کردم به تغییر لحن گفتارم به طنز گونه نوشتن و کنایه زدن . چند روز قبل یک وبلاگ دیدم که صاحب وبلاگ خاطرات روزانه خودش رو می نوشت. تا بعدا براش باقی بمونه . ایده جالبی بود . دفتر خاطرات اینترنتی. خوشم آمد و تصمیم گرفتم تغییر بعدی وبلاگ رو این طور قرار بدم . این ۳ -۴ تا پست اخیر رو که خونده باشید از این ایده منشاء گرفته . خاطراتم را در مکانی می نویسم که در واقع به نوعی بُعد مکان رو بی معنی کرده . یک پارادوکس دوست داشتنی !! می نویسم تا هم برای خودم بماند و هم شما در خواندن آنها همراهی ام کنید .    



یکشنبه دوازدهم مهر 1388  توسط دکتر مجید اسماعیلیان
با سلام به دوستان عزيزم

اين كه اين عكس چه ربطي به اين مطلب داره تا چند لحظه ديگه معلوم ميشه.

وقتي كه يك راه پر و پيچ و خمي رو بهت نشون ميدن و ميگن كه بايد اين راه رو در طي ۶ سال طي كني چه حالي ميشي؟ خيلي سخته ولي كم كم هم سفرهاي خوبي پيدا ميكني و رنج سفر برات آسون ميشه. از بين ۴۰ تا همسفري كه داري با حدود ۳۰ تاشون صرفا هم سفري و لحظاتي رو با هم سپري ميكنيد . با هم مي گيد و مي خنديد. با هم رقابت مي كنيد، با هم بحث و مجادله مي كنيد گاهي هم با هم معاشقه مي كنيد. در اين ميان هستند هم سفرهايي كه تصميم مي گيرند راه زندگي خودشون رو از همين جاده منشعب كنند و  تا آخر راه ۶ ساله با هم به موازات شما حركت كنند و مابقي راه زندگي خود را در كنار هم باشند تا لحظه جدايي و مرگ .  

دور باد از عاشقان آن لحظه تلخ فراق

از بين ده همسفر با ۸ ، ۹ تاي ديگر به قول قديمي ها  رفيق گرمابه و هم پياله هستي و صفا و صميميتي دور از تصور بين شما حاكم است . ولي آن دو دوستِ باقيمانده؟ همراز و هم دل تو هستند در لحظات بي كسي  و تنهايي . مرهم دردهاي تو هستند در نبود نوشدارو و محرم اسرارت زماني كه دل خودت هم به آساني رازهايش را برملا ميكند.  بيشترين و بهترين خاطرات خوب و به ياد ماندني خودت رو از اين دوستان داري و چه زيباست يادآوري و رقصاندن خاطرات ساكن مانده در گوشه ذهنت زماني كه بعد از چندين سال با چشم دل به آنها نظاره ميكني .

امروز اصلا قصد نوشتن اين مطلب را نداشتم . مطلبي كه مسلما با نوشته هاي معمولا تلخ گذشته ام تفاوت دارد. شايد آن بُعد نهفته درونم با شنيدن يك خبر به تكاپو درآمده باشد . خبر مربوط به يكي از همون ۲ دوستي است كه گفتم . معمولا هر از چند گاهي با هم تلفني صحبت ميكنيم . از حال و احوال گرفته تا بررسي اوضاع كاري و يادآوري خاطرات گذشته تا برنامه هاي در پيش رو . در اكثر موارد باهاش مشورت مي كنم. هميشه راه هاي خوبي بهم نشون داده . هميشه صميمانه دوستش داشتم و دارم . امشب بعد از چند صباحي دوباره بهم زنگ زد . معمولا تماس هاي ما كمتر ۳۰ الي ۶۰ دقيقه نميشه . بعد از كلي صحبت كردن با تومانينه خاصي گفت كه آبان ماه آماده باش ! براي چي ؟ قراره يه خبر هايي بشه .  فهميدم كه داره كم كم به جرگه مردان مسئوليت پذير جامعه مي پيونده . ميدونم اگه اين مطلب رو بخونه كلي مسخره ميكنه ولي هميشه تو بحث ازدواج چالش هايي رو مطرح ميكرديم كه دقيقا با هم همخوني داشت . خوشبختانه اون تونست به اين چالشها غلبه كنه . با شنيدن خبر ازدواجش به شدت خوشحال شدم و به جاي مطلبي كه قرار بود امشب در مورد سرطان همسر يكي از دوستانم بنويسم ، تصميم گرفتم در اين مورد بنويسم . گرچه اين خوشحالي با سايه اي از نگراني هم همراه است . چون تجربه در مورد دوستان قديمي تر بهم نشون داده كه بعد از ازدواج اين عزيزان همانند گذشته به ياد دوستان قديمي نمي افتند مگر كاري داشته باشند. حسابي سرگرم زن و زندگي خودشون ميشن و همه چيز رو فراموش ميكنن. بهشون حق ميدم . اين از زيبايي هاي عشقه كه چنان روشنايي به زندگي افراد ميده كه شمع كم نور خاطرات گذشته در برابر آن قدرتي براي عرض اندام نداره و كم كم به خاموشي مي گرايد. من و ساير دوستانش هم كم كم در سايه آن شمع به خاموشي گرائيده به فراموشي سپرده ميشويم . همچنانكه در كلبه دل ساير دوستان متعهدِ متاهلمان به فراموشي سپرده شده ايم . گرچه اين سخنان از شادي من اندكي نمي كاهد بلكه همواره دعاي خير خودم رو بدرقه اين دوست تازه داماد و بقيه دامادهاي ميكنم كه در گنجينه خاطراتم مدت زماني زيادي را  به خود اختصاص داده اند .

سلامتي و سپيدبختي تمام شما مخصوصا ....ِ عزيزم آرزوي هميشگي من است.  

تا زماني كه اين دوست عزيز ( منظورم همونيه كه تو اين مطلب با ... يادش كردم ) خودش رسما اعلام نكنه از گفتن اسمش معذورم . بعدا حتما ميگم.       



 
 
درباره سايت


وبلاگ دانشجویان فارغ التحصیل ورودی 78 دانشکده داروسازی دانشگاه جندی شاپور اهواز
majidesmaeilian@yahoo.com


موضوعات


آرشيو مطالب

مطالب اخير


پيوند ها


پيوندهاي روزانه


آمار سايت


تبليغات وبلاگ