
خوشبختانه تو این چند ساله که تو داروخانه های مختلفی کار کردم همیشه جو خوبی بین پرسنل بوده و کلی با هم لحظات خوبی داشتیم . همیشه تو غم و شادی همدیگه شریک بودیم و مخصوصا به بهانه های مختلف سعی کردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره . امروز هم تولد عمو حسن بود . برای همین به طور مخفیانه رفتیم و یک کیک کوچولو با چند تا شمع براش خریدیم . می خواستم کلاه بوقی هم بگیرم که نشد !!!! آخه تولد بدون کلاه بوقی که حال نمیده . تو داروخونه هم همه چیز آماده بود . از مکان مناسب که تو اتاق انبار دارویی ( اتاق عطا ) با متراژ مناسب در نظر گرفته شده بود تا موزیک ( این روزها تو موبایل همه چند تا آهنگ باحال پیدا میشه ) و چند آدم اهل حال . خلاصه همه چیز مهیا بود. بعد از سرگرم کردن عمو حسن با نسخه ها در یک فرصت مناسب که داروخونه خلوت شد شمع های کیک رو روشن کردیم و چراغ های انبار دارویی رو خاموش و حالا نوبت عمو حسن بود که بیاد و جشن تولد ۱۰ دقیقه ای ما رو افتتاح کنه . خوشبختانه تو این ۱۰ دقیقه داروخونه خلوت بود و سر و صدای بچه ها کسی رو اذیت نمی کرد . فکرشو بکن یه مریض بنده خدا منتظر داروهاش باشه و اینور داروخونه پرسنل مشغول عشق و حال !!!! جای شما خالی تو این ۱۰ دقیقه اندازه یک جشن تولد چند ساعته خوش گذشت . بعدش هم که بیمار ها کم کم آمدن و جشن کوچیک ما پایان گرفت .
به نظر من برگزاری این جشن های کوچک شادمانه در داروخانه به شرط اینکه موجب نارضایتی مردم نشه خیلی خوبه . البته باید داروخانه شما فضای کافی داشته باشه . گرچه تو داروخانه های کوچک هم بچه ها تا فرصت پیش میآمد شیطونی می کردن . قبول دارم که تو کار باید حریم روابط کاری حفظ بشه ولی نباید شورشو دربیاری . بعضی از ماها فکر میکنیم که با این مدرکی که گرفتیم دیگه نباید با هیچ بنی بشری رابطه داشته باشیم و همه رو از بالا نگاه میکنیم . نمونه واضح اون رو دیدم که میگم . یکی از دوستان خودم فقط روابط دوستانه اش رو با دکتر جماعت برقرار میکنه . احساس میکنه براش افت داره با یکی که مدرکش ازش کمتره معاشرت کنه !؟!؟ یکی از دوستان همکارم تعریف میکرد که در دوران دانشجویی همکلاسی محترمش که از سال اول دانشجویی با کت شلوار و کیف سامسونت می آمده و از همون سال اولی برای کلاس هم که شده به همه میگفته دکتر دکتر ، یک روز نصیحتش میکرده که دکتر خواستی زن بگیری حتما دکتر بگیر ! چون: ( دلیلش منو کشته !!!! ) زنت باید کسی باشه که بفهمه تو چقدر سختی کشیدی و به این مرحله و مدرک رسیدی و.... نکته جالب داستان اینجاست که چند روز بعد که نتایج امتحان شیمی دارویی رو اعلام میکنن ، این آقای دکتر از نمره ۱۰۰ میشه ۴ ( بمیرم که اینقدر سختی کشیدی تا دکتر بشی . زنت هم اگه اینقدر سختی کشیده باشه که دیگه وای به حال فرزند زحمت کشتون !) خلاصه اینکه بعضی وقت ها باید بی خیال مدرک شی و مثل بقیه رفتار کنی، اینجوری در بین همکاران زیردستت هم محبوبیت پیدا میکنی. البته باز هم تاکید میکنم که تو مساله کار باید جدی بود . چند وقت پیش مادرم برای کاری آمده بود داروخانه و من هم اصلا حواسم نبود و حسابی مشغول کار خودم بودم . شب که رفتم خونه بهم گفت که تو چرا اینقدر تو داروخونه بداخلاقی؟!؟ (ببخشید .... من .... ) درسته که من با مریض ها خیلی جدی و بعضی وقت ها خشک برخورد میکنم که البته یه خوردش برمی گرده به شلوغی زیاد داروخانه و خستگی اینجانب ولی تا اونجا که بادم می آد همیشه با مردم در کمال ادب و احترام برخورد کردم . حالا شاید گاهی این احترام به خشکی گرائیده . البته داستان پرسنل فرق داره و همیشه با اونها برخوردی دوستانه داشتم با حفظ حریم ها و تو بدترین شرایط جسمی و روحی هم تونستم لبخند رو به لبان همکارانم هدیه کنم .
راستی آقا غول مهربون رو که یادتونه ؟ (۳ پست پائین تر رو بخونید)
چند روز پیش یه بنده خدایی رو جای خودش می فرسته داروخانه و این بنده خدا میگه که آقا غوله از رفتار اون روزش پشیمونه و روش نشده خودش بیاد و داروهاش رو بگیره . همکارن ما هم داوهای بنده خدا رو تا دونه آخر موجودی میدن . غافل از اینکه توبه گرگ مرگه . نمک به حروم فردای اون روز زنگ زده به مقامات بالاتر و چند تا دروغ درست و حسابی گفته و چند تا خط و نشون کشیده که من ال میکنم و بل میکنم .
وای که چقدر این جماعت غول ها رو دارن









